سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۲۱
*سانیار*
دیدم مروارید تو بغل رضا آروم آروم بدنش بی جون شد و از حال رفت .
حس عجیبی داشتم از اینکه رضا مروارید رو بغل گرفته و مروارید با خیال راحت تو بغلش خوابیده ... خب که چی ؟ انتظار که نداری بیاد تو بغل تو بخوابه اره؟
وقتی چند دقیقه پیش رضا کله مروارید رو بوسید مروارید هیچی نگفت کاش به اون مرحله برسم که مروارید خودش بیاد و ازم بخواد لپش رو ببو_
یکی محکم زدم تو سر خودم
بابا حق داره اینقدر به چشم بی حیا بهم نگاه کنه
آخه این چه تفکراتیه من دارم اونم با یه دختر دیوونه ؟!
البته قراره زنم شه پس مشکلی نیست !
شنیدم رویا با نازززززز و کمی مودبانه گفت : جناب ...
و موهاش که کلی گیره طلا بود رو پشت گوشش داد که البته موهاش بالا بسته شده بود اصلا مویی نبود که بخواد بزنه پشت گوشش ...
یهو با فکری که به سرم خورد عصبی نگاهی به رویا انداختم که متوجه نشد و بیشتر تو حرکاتش ناز ریخت و گفت : شما کسی رو تو قلبتون دارید ؟
نه این دختر داره دلبری میکنه حالا فهمیدم !
این سوالشم لحن مودبانه " دوست دختر داری؟" بود .
مطمئنم جلو مامان بابا جرئت نمیکرد همچین حرکاتی انجام بده و مطمئنم رضا بی چاره دستپاچه شده و با خودش فکر میکنه پرنسس رویا داره اونو امتحان میکنه .
به این طرز فکرم خنده ای کردم که چشمم باز سمت مروارید رفت ، کمرش درد نمیاد؟ یا گردنش؟ببرمش تو تخت؟ دیر وقت هم هست بیدار نشه تا صبح می خوابه اره؟
نگاهی به رضا کردم چنان مروارید رو سفت بغل کرده بود انگار می خواست در برابر کسی ازش مواظبت کند ... در برابر کسی مانند من .
ولی کور خونده ! زنمه!
یکم نزدیک رضا شدم و وسط حرفشون پریدم و گفتم : بده مروارید رو ببرم اتاقش بخوابه اینطوری اذیت میشه
لحنم دستوری بود ولی رضا لجباز و عصبی گفت : چرا تو اونوقت؟
ای وای من رو باش داشتم رضا رو شوهر خواهرمم تصور میکردم نگو جناب به من اعتماد نداره غیرتی شده
گفتم : چون من شاهزاده ام و نمیتونی زیر دستور سلطنتی بزنی
جا خورد و عصبی شد خب معلومه از این حرفا زیاد میزدم اما برا شوخی اما ایندفعه جدی بودم و اون زیر بار حرف زور نرفت و گفت : از مقامت سواستفاده میکنی؟ چی کار خواهر من داری ؟
خیلی ریلکس گفتم : پای مروارید باشه از مقامم سواستفاده می کنم
باز جا خورد و نگاهی به مروارید انداخت و محکم تر بغلش کرد و یکم ازم فاصله گرفت که باعث شد به رویا نزدیک تر بشه و رویا سرخ شه .
عصبی توپید : خواهرمه نمیدمش!
منم عصبی توپیدم : زنمه نمیدمش !
شوکه شد بدبخت . وای قرار نبود الان بدونه .
حقشه خو بهتر که فهمید .
قبلی که حرفم رو تحلیل کنه مروارید رو که حالا دستای رضا دورش شل شده بود با یه حرکت آروم از بغلش بیرون کشیدم و آروم بغلش کردم و راهی اتاقش شدم .
وقتی وارد راه رو شدم صدای دادش به گوشم رسید که باعث شد نیشخندی بزند .
من الان خواهرش رو از بغلش دزدیدم .
زنم رو .
مدرسه ها فردا باز میشه چه حسی دارید 🤣🤣
باز آمد بوی گند مدرسه بوی گند گوه گند مدرسه🥹✨️
پارت ۲۱
*سانیار*
دیدم مروارید تو بغل رضا آروم آروم بدنش بی جون شد و از حال رفت .
حس عجیبی داشتم از اینکه رضا مروارید رو بغل گرفته و مروارید با خیال راحت تو بغلش خوابیده ... خب که چی ؟ انتظار که نداری بیاد تو بغل تو بخوابه اره؟
وقتی چند دقیقه پیش رضا کله مروارید رو بوسید مروارید هیچی نگفت کاش به اون مرحله برسم که مروارید خودش بیاد و ازم بخواد لپش رو ببو_
یکی محکم زدم تو سر خودم
بابا حق داره اینقدر به چشم بی حیا بهم نگاه کنه
آخه این چه تفکراتیه من دارم اونم با یه دختر دیوونه ؟!
البته قراره زنم شه پس مشکلی نیست !
شنیدم رویا با نازززززز و کمی مودبانه گفت : جناب ...
و موهاش که کلی گیره طلا بود رو پشت گوشش داد که البته موهاش بالا بسته شده بود اصلا مویی نبود که بخواد بزنه پشت گوشش ...
یهو با فکری که به سرم خورد عصبی نگاهی به رویا انداختم که متوجه نشد و بیشتر تو حرکاتش ناز ریخت و گفت : شما کسی رو تو قلبتون دارید ؟
نه این دختر داره دلبری میکنه حالا فهمیدم !
این سوالشم لحن مودبانه " دوست دختر داری؟" بود .
مطمئنم جلو مامان بابا جرئت نمیکرد همچین حرکاتی انجام بده و مطمئنم رضا بی چاره دستپاچه شده و با خودش فکر میکنه پرنسس رویا داره اونو امتحان میکنه .
به این طرز فکرم خنده ای کردم که چشمم باز سمت مروارید رفت ، کمرش درد نمیاد؟ یا گردنش؟ببرمش تو تخت؟ دیر وقت هم هست بیدار نشه تا صبح می خوابه اره؟
نگاهی به رضا کردم چنان مروارید رو سفت بغل کرده بود انگار می خواست در برابر کسی ازش مواظبت کند ... در برابر کسی مانند من .
ولی کور خونده ! زنمه!
یکم نزدیک رضا شدم و وسط حرفشون پریدم و گفتم : بده مروارید رو ببرم اتاقش بخوابه اینطوری اذیت میشه
لحنم دستوری بود ولی رضا لجباز و عصبی گفت : چرا تو اونوقت؟
ای وای من رو باش داشتم رضا رو شوهر خواهرمم تصور میکردم نگو جناب به من اعتماد نداره غیرتی شده
گفتم : چون من شاهزاده ام و نمیتونی زیر دستور سلطنتی بزنی
جا خورد و عصبی شد خب معلومه از این حرفا زیاد میزدم اما برا شوخی اما ایندفعه جدی بودم و اون زیر بار حرف زور نرفت و گفت : از مقامت سواستفاده میکنی؟ چی کار خواهر من داری ؟
خیلی ریلکس گفتم : پای مروارید باشه از مقامم سواستفاده می کنم
باز جا خورد و نگاهی به مروارید انداخت و محکم تر بغلش کرد و یکم ازم فاصله گرفت که باعث شد به رویا نزدیک تر بشه و رویا سرخ شه .
عصبی توپید : خواهرمه نمیدمش!
منم عصبی توپیدم : زنمه نمیدمش !
شوکه شد بدبخت . وای قرار نبود الان بدونه .
حقشه خو بهتر که فهمید .
قبلی که حرفم رو تحلیل کنه مروارید رو که حالا دستای رضا دورش شل شده بود با یه حرکت آروم از بغلش بیرون کشیدم و آروم بغلش کردم و راهی اتاقش شدم .
وقتی وارد راه رو شدم صدای دادش به گوشم رسید که باعث شد نیشخندی بزند .
من الان خواهرش رو از بغلش دزدیدم .
زنم رو .
مدرسه ها فردا باز میشه چه حسی دارید 🤣🤣
باز آمد بوی گند مدرسه بوی گند گوه گند مدرسه🥹✨️
- ۳.۴k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط