P24
P24
ویو دامیان
وایی چه بدن نرم و لطیف و قشنگی داره دیگه واقا نمی تونم جلو خودمو بگیرم
گرفت گردنشو گاز زد و دراز کشید رو انیا
همین جوری که داشت گاز گاز میکرد انیا یه لگد به هش میزنه و میوفته اونور
ذهن دامیان :ای سرمو بالا اوردم دیدم از اتاق رفت بیرون یه سانه وایسادم و دیدم تازه چه قلتی کردم بزار برم دنبالش
ویسا با این کاری که کردم چتوری می خوام تو روش نگاه کنم وایی نه خاک تو سرت دیگه عمرا ببخشتت
و دامیان حاضر شد و رفت پیش دوستش تولگا
زنگ در زد و تولگا درو باز کرد
تولگا:چی شده داداش که این موقه صبح این جایی
(منزور از داداش همون رفیق بود اونا خیلی صمیمی هستن)
دامیان:دیگه عمرا انیا منو ببخشه
تولگا:مگه چه قلتتی کردی ها اصلا بیا تو مصل ادم بگو چی کار کردی
دامیان رفت تو و قلتی که کرده بود رو به تولگه میگه
تولگا:ای......پسره بگم...........
به خدا که منم جایه انیا نامزدت بودم می ترسیدم و فرار می کردم اخه خودت مگه نگی گی که اون دختر از اینا بیشتر از همه میترسه اون وقط همشین بلایی سرش میاری واقا که
دامیان:نمک رو زخمم نریز 😔
و باهم حرف میزنن که ببینن چه جوری دامیان ول انیا رو بدست بیار و ازش معزرت بخواد
و یه راه هلی پیدا می کنن
دامیان زنگ میزنه به کلویی
(شب بود)
کلویی به گوشی نگاه میکنه و به بکی خیلی اروم اشاره میکنه دامیان
(انیا خوب بود )
بکی هم میگه برو بیرون جواب بده انیا بیدار نشه
کلویی میره بیرون و جواب میده
📱کلویی: الو
دامیان:به کمکت نیاز دارم
(کلویی+)
(دامیان_)
+ای بیشعور
_برای چی
+شنیدم با انیا چی کار کردی
_😔😰😮💨برای همین به کمکت نیاز دارم می خوام از انیا معزرت خواهی کنم ولی نمی دونم می بخشه یا نه
+دامیان انیا حتما تورو می بخشه ولی اون دختر الان اصلا حالش خوب نیست
_چی ار کجا میدونی و چرا حالش خوب نیست(با حالت نگرا نی پرسید چرا حالش خوب نیست )
+من و بکی الان پیشش بودیم و من برای جواب دادن زنگ تو اومدم بیرو و تا الان داشتیم سره این داستان حرف میزدیم
_خوب اون الان کجاس پیشه بکی؟
+نه تو خواب گاه ادن و الان بر عسر ارام بخش خوابه
_چی😱کدوم اتاق چی میگفتین به هم
+ما برگشتیم پرسیدیم اگه دامیان بیاد معزرت خواهی قبول میکنی اونم گفت اره می بخشمش
گفتیم چرا گفت چون من اونو دوست دارم و همین طور اون منو دوست داره و اون فقط یه اشتباه بود می بخشمش
_ج...جدی
+اره الانم قعط میکنم باید برم
و قعطکرد و رفت پیش بکی و انیا
و انیا هم هنوز خواب بود کلویی همه مکالمه رو به بکی میگه و مشورت می کنن تا فردا
که.....
ویو دامیان
وایی چه بدن نرم و لطیف و قشنگی داره دیگه واقا نمی تونم جلو خودمو بگیرم
گرفت گردنشو گاز زد و دراز کشید رو انیا
همین جوری که داشت گاز گاز میکرد انیا یه لگد به هش میزنه و میوفته اونور
ذهن دامیان :ای سرمو بالا اوردم دیدم از اتاق رفت بیرون یه سانه وایسادم و دیدم تازه چه قلتی کردم بزار برم دنبالش
ویسا با این کاری که کردم چتوری می خوام تو روش نگاه کنم وایی نه خاک تو سرت دیگه عمرا ببخشتت
و دامیان حاضر شد و رفت پیش دوستش تولگا
زنگ در زد و تولگا درو باز کرد
تولگا:چی شده داداش که این موقه صبح این جایی
(منزور از داداش همون رفیق بود اونا خیلی صمیمی هستن)
دامیان:دیگه عمرا انیا منو ببخشه
تولگا:مگه چه قلتتی کردی ها اصلا بیا تو مصل ادم بگو چی کار کردی
دامیان رفت تو و قلتی که کرده بود رو به تولگه میگه
تولگا:ای......پسره بگم...........
به خدا که منم جایه انیا نامزدت بودم می ترسیدم و فرار می کردم اخه خودت مگه نگی گی که اون دختر از اینا بیشتر از همه میترسه اون وقط همشین بلایی سرش میاری واقا که
دامیان:نمک رو زخمم نریز 😔
و باهم حرف میزنن که ببینن چه جوری دامیان ول انیا رو بدست بیار و ازش معزرت بخواد
و یه راه هلی پیدا می کنن
دامیان زنگ میزنه به کلویی
(شب بود)
کلویی به گوشی نگاه میکنه و به بکی خیلی اروم اشاره میکنه دامیان
(انیا خوب بود )
بکی هم میگه برو بیرون جواب بده انیا بیدار نشه
کلویی میره بیرون و جواب میده
📱کلویی: الو
دامیان:به کمکت نیاز دارم
(کلویی+)
(دامیان_)
+ای بیشعور
_برای چی
+شنیدم با انیا چی کار کردی
_😔😰😮💨برای همین به کمکت نیاز دارم می خوام از انیا معزرت خواهی کنم ولی نمی دونم می بخشه یا نه
+دامیان انیا حتما تورو می بخشه ولی اون دختر الان اصلا حالش خوب نیست
_چی ار کجا میدونی و چرا حالش خوب نیست(با حالت نگرا نی پرسید چرا حالش خوب نیست )
+من و بکی الان پیشش بودیم و من برای جواب دادن زنگ تو اومدم بیرو و تا الان داشتیم سره این داستان حرف میزدیم
_خوب اون الان کجاس پیشه بکی؟
+نه تو خواب گاه ادن و الان بر عسر ارام بخش خوابه
_چی😱کدوم اتاق چی میگفتین به هم
+ما برگشتیم پرسیدیم اگه دامیان بیاد معزرت خواهی قبول میکنی اونم گفت اره می بخشمش
گفتیم چرا گفت چون من اونو دوست دارم و همین طور اون منو دوست داره و اون فقط یه اشتباه بود می بخشمش
_ج...جدی
+اره الانم قعط میکنم باید برم
و قعطکرد و رفت پیش بکی و انیا
و انیا هم هنوز خواب بود کلویی همه مکالمه رو به بکی میگه و مشورت می کنن تا فردا
که.....
- ۱.۲k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط