part 47
part 47
اون عوضی وجود نداره
یه شیطان خالصه
ب.ت : بگوووووو اگ نگی جفتتون با هم همینجا خاک میکنم
ته : عوضییی داره میمیره ...
ب.ت : با یه کلمه میتونی نجاتش بدی
تهیونگ میدونست ول اگ میگفت تمام زندگیه ا.تو کوک نابود میشد
ته با ترس روشو سمت ا.ت کرد
ته : ا..ت ب...ب..ب.گم
ا.ت:ت...تهی...تهیونگ...ب..ه...ش..نن..نگو...من...ک.بحرحال...می..میرم...ول...کوک...بی..کس...میشه...نگو
اون عوضی با پا زد تو صورت ا.ت
ب.ت : دهنتو ببند هرزهههه
یا بگو کجاسسس
وگرنه همینجا میمیره
و از تو کتش یه تفنگ در آورد
ته : ا.تتت دوون بیار
ب.ت : تفنگو گرفت رو سرش
ا.ت : ت...تهی...یونگ...
ته : یه معامله میکنیم
ا.ت : تهیونگگگگگ
ب.ت : معامله ؟!
ا.ت : تو پادزهری ب ا.ت بده منم جاشو میگم
ب.ت : اگ گولم بزنی ا.تو میکشم
ته : ن. گولت نمیزنم فقط بهش بده
ب.ت : یااا خانم کیم ( خدمتکار )
خدمتکار : ب..له
ا.تنگاهی ب خدمتکار کرد
و اشکاش سرازیر شد
ا.ت : اون...نی ( گریه )
و خانم کیم بهش نگاهی نمیکرد
ا.ت : یا .... لیا منم ا.ت
خانم کیم سرشو پایین انداخت
لیا : ا....ا.ت
خوبی ؟!
ا.ت : ل....لی...ا...نجاتم...بدهه
( من :لیا کسی بود ک ا.ت تو دانشگاه اول باهاش دوست بود و خیلی صمیمی بودن ولی ا.ت وقتی با سوا دوس شد اونا فراموش کرد و یبار براش قلدری کرد و رو سرش ظرف غذا رو ریخت ... )
ا.ت : لی...ا متاسفم...
لیا : به اینجاش فک نمیکردی ن
ازینکه میبینم زجر میکشی لذت میبرم
ا.ت : درو...غ نگو...ت...و.همیچین...آدمی.نیستی
لیا : کی گفته نمیتونمشرور باشم ( داد )
ا.ت : تو دل ... مهربونی ...داری..تو...هیچ ( وقتی اینو گفت خون از دهنش پاشید بیرون و رگاش داشتن خنثا میشدن )
ا.ت: ل...ط..فا ( خون )
ته : ا.ت
ب.ت : اگ نگی پادزهرو میشکنم
ته : ت...کمد..توی..گاو..صندوق حالا ...ولش.. کن
ب.ت : اول باید چکش کنن
و بعد سرشو تکون داد
ته : خوب اونو بهش بدههه عوضیییی ( داد )
ا.ت : ت...ه...ی
ته : ا.تخواهش میکنم صبر کن بزودی نجاتت میدیم ...
ا.ت : می...د..یم..؟!
یکی اومد تو گوش اون عوضی گفت
ب.ت : عوضیااا چطور جرات کردی بهم دروغ بگییی هان ( داد و عصبانیت )
و ا.ت از مو گرفت و تفنگو گذاشت رو سرش
ب.ت : جای اصلیشو بگو وگرنه میکشمش ( عصبی )
ا.ت : ت...ته...یو...نگ...
ته : خ...و...ب...ا...ون..
ب.ت : بنال ( عصبی )
ته : من نمیدونم ول قطعا جونگ کوک میدونه ( حالت پررویی )
ب.ت : چی گفتی
ته : کوک نظرت چیه بهش بگیم کجاس
ب.ت : چی داری میگی روانی ( داد )
و یهو کوک با لگو اومد تو صورتش
کوک : عوضی چطور جرات کردی به خواهرم دست بزنی هاااا ( داد )
و رفت سمت ا.ت و بلندش کرد
کوک : آبجی خوبی ؟!
ا.ت : ک..وک..پ...پش
کوک : ا...ت انگار حالت خوب نیس ...
ا.ت : پشت سرتتتتت
و ا.تم بلند شد و و با لگد و مشت همه بادیگاردارو کتک زدن
ته : ا.ت خوبی
ا.ت : یجورایی
ب.ت : چطوری از اون زهر نجات پیدا کردی
ا.ت : اومم نمیدونم
و...
اون عوضی وجود نداره
یه شیطان خالصه
ب.ت : بگوووووو اگ نگی جفتتون با هم همینجا خاک میکنم
ته : عوضییی داره میمیره ...
ب.ت : با یه کلمه میتونی نجاتش بدی
تهیونگ میدونست ول اگ میگفت تمام زندگیه ا.تو کوک نابود میشد
ته با ترس روشو سمت ا.ت کرد
ته : ا..ت ب...ب..ب.گم
ا.ت:ت...تهی...تهیونگ...ب..ه...ش..نن..نگو...من...ک.بحرحال...می..میرم...ول...کوک...بی..کس...میشه...نگو
اون عوضی با پا زد تو صورت ا.ت
ب.ت : دهنتو ببند هرزهههه
یا بگو کجاسسس
وگرنه همینجا میمیره
و از تو کتش یه تفنگ در آورد
ته : ا.تتت دوون بیار
ب.ت : تفنگو گرفت رو سرش
ا.ت : ت...تهی...یونگ...
ته : یه معامله میکنیم
ا.ت : تهیونگگگگگ
ب.ت : معامله ؟!
ا.ت : تو پادزهری ب ا.ت بده منم جاشو میگم
ب.ت : اگ گولم بزنی ا.تو میکشم
ته : ن. گولت نمیزنم فقط بهش بده
ب.ت : یااا خانم کیم ( خدمتکار )
خدمتکار : ب..له
ا.تنگاهی ب خدمتکار کرد
و اشکاش سرازیر شد
ا.ت : اون...نی ( گریه )
و خانم کیم بهش نگاهی نمیکرد
ا.ت : یا .... لیا منم ا.ت
خانم کیم سرشو پایین انداخت
لیا : ا....ا.ت
خوبی ؟!
ا.ت : ل....لی...ا...نجاتم...بدهه
( من :لیا کسی بود ک ا.ت تو دانشگاه اول باهاش دوست بود و خیلی صمیمی بودن ولی ا.ت وقتی با سوا دوس شد اونا فراموش کرد و یبار براش قلدری کرد و رو سرش ظرف غذا رو ریخت ... )
ا.ت : لی...ا متاسفم...
لیا : به اینجاش فک نمیکردی ن
ازینکه میبینم زجر میکشی لذت میبرم
ا.ت : درو...غ نگو...ت...و.همیچین...آدمی.نیستی
لیا : کی گفته نمیتونمشرور باشم ( داد )
ا.ت : تو دل ... مهربونی ...داری..تو...هیچ ( وقتی اینو گفت خون از دهنش پاشید بیرون و رگاش داشتن خنثا میشدن )
ا.ت: ل...ط..فا ( خون )
ته : ا.ت
ب.ت : اگ نگی پادزهرو میشکنم
ته : ت...کمد..توی..گاو..صندوق حالا ...ولش.. کن
ب.ت : اول باید چکش کنن
و بعد سرشو تکون داد
ته : خوب اونو بهش بدههه عوضیییی ( داد )
ا.ت : ت...ه...ی
ته : ا.تخواهش میکنم صبر کن بزودی نجاتت میدیم ...
ا.ت : می...د..یم..؟!
یکی اومد تو گوش اون عوضی گفت
ب.ت : عوضیااا چطور جرات کردی بهم دروغ بگییی هان ( داد و عصبانیت )
و ا.ت از مو گرفت و تفنگو گذاشت رو سرش
ب.ت : جای اصلیشو بگو وگرنه میکشمش ( عصبی )
ا.ت : ت...ته...یو...نگ...
ته : خ...و...ب...ا...ون..
ب.ت : بنال ( عصبی )
ته : من نمیدونم ول قطعا جونگ کوک میدونه ( حالت پررویی )
ب.ت : چی گفتی
ته : کوک نظرت چیه بهش بگیم کجاس
ب.ت : چی داری میگی روانی ( داد )
و یهو کوک با لگو اومد تو صورتش
کوک : عوضی چطور جرات کردی به خواهرم دست بزنی هاااا ( داد )
و رفت سمت ا.ت و بلندش کرد
کوک : آبجی خوبی ؟!
ا.ت : ک..وک..پ...پش
کوک : ا...ت انگار حالت خوب نیس ...
ا.ت : پشت سرتتتتت
و ا.تم بلند شد و و با لگد و مشت همه بادیگاردارو کتک زدن
ته : ا.ت خوبی
ا.ت : یجورایی
ب.ت : چطوری از اون زهر نجات پیدا کردی
ا.ت : اومم نمیدونم
و...
- ۵.۸k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط