{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم:

پارت پنجم:
داستان از دیدگاه جیمین: یونگی امروز به حکومتش برمیگشت ، جیمین هم بیکار ننشسته بود و با لوکاس و مشاوران هماهنگ کرده بود که چند هفته ای به حکومت یونگی بره و در اونجا مشغول کار های صلح باشه . در کشتی اشرافی یونگی در جایگاه پادشاهی نشسته بودن ، جیمین گفت: با اهل کاخت هماهنگ کردی ؟ یونگی گفت: مونکوت حل می‌کنه . جیمین گفت: یونگی الان آینده ما چی میشه ؟ یونگی نیمنگاهی به جیمین انداخت و گفت: منظورت رو نمی‌فهمم. جیمین گفت: خب ، ببین من و تو دوتامونم مردیم و به قول پدرم دوتا مرد یا دوتا زن نمیتونن عاشق هم بشن ، خب در آخر منو تو دوتامونم باید ازدواج کنیم ، چه دوتامون باهم چه با یه دختر ، من نگران عشقمونم ، میدونم که این راهی که واردش شدیم پایان خوشی ندارد ولی بازم امیدوارم. یونگی گفت: درست میگی ولی باید خودمونم کاری کنیم که آخرش خوب باشه . جیمین لبخند زد و به دریا خیره شد.
داستان از دیدگاه یونگی: چند روز در دریا بودن ، جیمین و یونگی هر روز با هم حرف میزدن ، اطرافیان فکر میکردن که این دوتا در باره صلح میزدن ولی در واقع این دو نفر درباره آینده عشقشان حرف میزدن .
بعد از چند روز به حکومت یونگی رسیدن ، مونکوت برای پیشواز اومده بود و با جیمین و یونگی احوالپرسی کرد و به کاخ رفتم . ( چند ساعت بعد) بعد از خوردن شام ، مونکوت ، جیمین و یونگی در کتابخانه خصوصی یونگی نشسته بودن و در باره آینده حرف میزدن ، مونکوت گفت: ببینید برادران ، من به عشقتون احترام می‌زارم ولی این منطقی نیست ، عشق بین شما دوتا منطقی نمیباشد عزیزان ، شما دوتا مردین و نمی‌تونید عاشق هم بشید ، درسته عشق قانون نداره ولی مگه هم،جنس،گرا هستین ؟
یونگی گفت: مونکوت ما برا لذت و کثافت کاری همدیگه رو دوست نداریم ، ما عاشق همیم ، دوست داریم با هم باشیم و آینده مشترکی داشته باشیم .
مونکوت گفت: خب ، حالا بگیم من قانع شدم ، بقیه رو چیکار می‌کنید ؟ مردم کشوراتون ، اهالی کاخاتون ، اصلا اینا مهم نیست مامان و بابای جیمین چی میگن ؟ حتماً اونا قبول نمیکنن .
جیمین گفت: این رازه مونکوت ، رازی بین من ، یونگی ، تو و لوکاس . بابا و مامان من ، اهالی کاخامون ، مردم کشورا هیچ کدوم چیزی نمی‌فهمن .
مونکوت گفت: خیلی خب ، حالا اینارو ولش کنید ، دمنوش هاتون رو بخورید، خودم امروز رفتم کوه و چیدمشون و خودم درستشان کردم ، اگه تلخ است عسل بگم بیارن . جیمین کمی نوشید و گفت: عالیه مونکوت دستت درد نکنه. یونگی گفت: جیمین این کارارو فقط برا تو انجام میده ، ما که چیزی ندیدیم . مونکوت گفت: بی انصاف من همیشه برات چای میارم . یونگی خندید و گفت: دیوونه کردنت لذت داره مونکوت . جیمین هم خندید مونکوت گفت: باشه بی‌مزه ها حالا برید بخوابید صبح کار داریم ، من رفتم شبتون خوش. مونکوت اینو گفت و رفت ، جیمین و یونگی هم دنبالش شب بخیر گفتن . جیمین لیوان رو روی میز گذاشت و گفت: خب ، منم برم بخوابم. یونگی گفت: صبر کن منم بیام ، چون باهم توی یه اتاق می‌خوابیم . جیمین گفت: شوخیت گرفته ؟ شب اول مورد توجه قرار گرفتیم باید مشکوک بزنیم ؟ یونگی گفت: به اونا ربطی ندارد خودمون راحت باشیم حله . یونگی دست جیمین رو گرفت و به اتاقش برد و اون شبو با هم خوابیدن .


سلام بر دوست های خوبم
اینم پارت پنجم 💞
آقا اگه دنبال نمیکنید بقیه رو ننویسم
ممنون اگه دنبالش کنید .
دیدگاه ها (۳)

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p3بعد از اون حرف ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑𝟑جیمین سری تکون داد که تهیونگ به بارمن(...

...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟥- خیلی خب باشهیونگی سرش رو بالا اور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط