{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم پرنسسی از جنس ابر

پارت دوم پرنسسی از جنس ابر



بعد از آن روز آرام در باغ، زندگی در قصر پادشاهی دوباره به روال عادی برگشته بود؛ یعنی تمام سربازان، وزیران و خدمتکاران، به جای تمرین شمشیرزنی یا سیاست، مشغول تمرین «چگونه بدون اینکه از شدت بامزه بودن بیهوش شویم» بودند!

می‌می پاپوشکین، با همان چشم‌های کنده و براقش، حالا یک استراتژی جدید پیدا کرده بود: او عاشق کشیدن نقاشی روی تمام دیوارهای سفید و تمیز قصر بود! البته با استفاده از پوره‌ها و میوه‌های رنگی که از آشپزخانه می‌دزدید! 🍓🫐
یک شب، پادشاه در اتاق خوابش با بی‌خوابی دست و پنجه نرم می‌کرد. او به این فکر می‌کرد که چطور می‌تواند برای دخترش بهترین آینده را بسازد. ناگهان، صدای پاهای کوچکی را شنید که مثل ضرب‌آهنگ یک درامِ خیلی ضعیف، روی کفپوش مرمرین می‌آمد: «تپ… تپ… تپ…»

می‌می، با آن پیراهن خواب ستاره‌ای‌اش و چشم‌های نیمه‌باز که از شدت خواب‌آلودگی مثل دو مهره‌ی سیاهِ بی‌حال شده بودند، جلوی تخت پادشاه ایستاده بود. او دست کوچکش را به سمت پادشاه دراز کرد و با صدایی که انگار از ته یک کوزه گل می‌آمد، ناله کرد:

«با… با…»

پادشاه با هیجان از جا پرید! قلبش مثل یک پرنده در قفس می‌تپید. «می‌می؟ عزیزم؟ داری می‌گی “بابا”؟»

می‌می کمی مکث کرد. او با آن چشم‌های کنده و کنجکاو، به پدرش خیره شد. انگار داشت در مغز کوچکش دنبال کلمات می‌گشت. او دهانش را باز کرد، لپ‌هایش پف کرد و با تمام توانش فریاد زد:

«بااااااااا… مِمی!» 📢
پادشاه که فکر می‌کرد بالاخره موفق شده، ناامید شد! «نه عزیزم، بابا… بگو بابا…»

اما داستان اینجا تمام نمی‌شود! چون می‌می، که از این بازیِ کلمات لذت می‌برد، تصمیم گرفت یک قدم فراتر برود. او با شیطنت به سمت میز کنار تخت رفت، یکی از ساعت‌های طلایی و گران‌بهای پادشاه را برداشت و در حالی که سعی می‌کرد آن را مثل یک بیسکویت گاز بگیرد، به پادشاه نگاه کرد و با یک لبخندِ کج و کوله‌ی شیطنت‌آمیز گفت:

«کِتِ… پُوو!» 🍭

پادشاه با خنده و درماندگی، ساعت را از دست او گرفت. او فهمیده بود که می‌می هنوز برای حرف زدن عجله ندارد؛ او فقط می‌خواهد با کلماتش، دنیای جدی و خشک پدرش را به بازی بگیرد.

صبح روز بعد، خبر در کل قصر پیچید: «پرنسس کوچک، کلمه‌ی اولش را گفت!»
وزیر اعظم با هیجان به قصر آمد، اما وقتی دید می‌می به جای گفتن کلمه، فقط با آن چشم‌های کنده و زیبا، به او نگاه کرده و با یک صدای بامزه گفته: «پِتِ!» (که احتمالاً یعنی: “تو خیلی پیر هستی!”)، وزیر با خنده‌ای از روی خجالت، تمام روز را به شوخی با خودش گذراند. 😂

در پایان آن روز، وقتی خورشید داشت پشت کوه‌های ابری می‌رفت، پادشاه می‌می را در آغوش گرفته بود و زیر گوش او زمزمه می‌کرد: «هر وقت که خواستی حرف بزنی، من تمام دنیا را برای شنیدن صدایت می‌خرم، کوچولوی من.»

می‌می فقط یک خمیازه کشید، چشم‌های کنده و زیبایش را روی هم گذاشت و در آغوش گرم پدرش، خوابش برد… در حالی که هنوز در خواب هم داشت با لب‌های کوچکش، کلمات بی‌معنی و شیرین خودش را زمزمه می‌کرد. 😴✨
دیدگاه ها (۴)

✲ تولی ، نگهبان رویاها.... 😍✍️ : تولی ، دلقکی مهربان و نگهب...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 41هوسوک وارد اتاق شد.پادشاه روی تخت ...

جنگل نفرین شده پارت ۲۲

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۵: شرط دومدرِ سالن هنوز کاملاً بسته نشده ...

👑 پارت پنجم | شام در قصرغروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کی...

P1باران آرامی روی شیشه‌های خانه می‌زد.طناز روی تختش نشسته بو...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓آن شب باران می‌بارید.یونا نیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط