✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل بیستوچهارم: شبی که ترکش کردم
---
آن شب.
سایه خواب بود. کاساندرا کنارم. روی تخت. سرش روی سینهام. نفسش آرام.
من... بیدار.
به سقف نگاه میکردم. به آن ترکها. به آن چوبِ نمزده.
باید بروم.
فکر. لعنتی. فکری که تمام روز دنبالم بود.
دِهگو.
او منتظر است. او دوستِ من شده. او اعتماد کرده. اگر برنگردم... اگر غیبم بزنند... همهچیز خراب میشود.
پانزده سال. پانزده سال انتقام. برای این لحظه. برای این شب.
نمیتوانم بمانم.
اما... او. کاساندرا.
نگاهش کردم. خواب. آرام. زیبا. آن لبهای خشک. آن مژههای سیاه. آن گرمی.
لعنتی.
سرم را جلو بردم. بوسیدمش. روی پیشانی. آرام.
او تکان خورد. چشم باز کرد. خوابآلود.
— کجا؟
— هیچجا.
— دروغ نگو.
سکوت.
— جونگکوک.
— بله؟
— نرو.
لعنتی.
— باید بروم.
— نه.
— کاساندرا...
— نه. — دستش را دور بازویم پیچید. محکم. — ولم نکن. نرو. نذار...
صدایش لرزید. شکست.
— نذار تنها بمونم. مثل همیشه. مثل همه. نذار...
سکوت.
درد.
عشق.
خم شدم. بوسیدمش. روی لب. عمیق. مثل کسی که خداحافظی میکند. مثل کسی که میمیرد.
او بوسید. گرم. تشنه. دستش دور گردنم. پایش دور پایم.
لعنتی. لعنتی. لعنتی.
بدنش. زیر من. گرم. نرم. مالِ من.
میخواهمش. لعنتی. میخواهمش.
میخواهم لباسش را بکشم. میخواهم پوستش را ببوسم. میخواهم...
میخواهم صدایش را بشنوم. وقتی اسمم را صدا میزند. وقتی...
میخواهم تا صبح بمانم. تا همیشه. تا...
اما نمیتوانم.
بوسیدمش. بیشتر. عمیقتر. دستم روی گونهاش. روی موهایش. روی گردنش.
— بمون — زمزمه کرد. — فقط امشب. فقط...
— میمانم.
دروغ.
و او... باور کرد.
چشمانش سنگین شد. خواب آمد. آرام. مثل کسی که بالاخره امن است.
من نگاهش کردم. تا وقتی نفسش منظم شد. تا وقتی دستش شل شد. تا وقتی خوابید.
و بعد... بلند شدم.
آرام. مثل سایه. مثل مرگ.
پالتویم را پوشیدم. چاقوها را برداشتم. به سمت در رفتم.
ایستادم.
برگشتم. نگاهش کردم.
یک بار. آخرین بار.
آن موهای کوتاه. آن لبهای خشک. آن گرمی.
لعنتی.
سایه بیدار شد. نگاهم کرد. با آن چشمان سبز. مثل کسی که میداند.
— مراقبش باش — زمزمه کردم. — برمیگردم.
و از اتاق بیرون آمدم.
از پلهها پایین. از در. به شب.
هوا سرد بود. تاریک. بیرحم.
راه افتادم. به سمت شهر. به سمت دِهگو. به سمت انتقام.
و در دلم گفتم:
«کاساندرا. من برمیگردم. قول میدهم. حتی اگر بمیرم. حتی اگر...
برمیگردم.
چون تو... تو اولین کسی بودی که بعد از پانزده سال... مرا بغل کرد.
تو اولین کسی بودی که گفتی "نرو."
تو اولین کسی بودی که...
لعنتی. برمیگردم. برمیگردم. برمیگردم.»
---
پایان فصل بیستوچهارم.
---
فصل بیستوپنجم: «...» — بهزودی.
«من ترکش کردم. در خواب. مثل یک ترسو. مثل یک هیولا. اما... در دلم... در آن شب... فهمیدم که دیگر نمیتوانم بدون او باشم. نمیتوانم. حتی اگر انتقامم را بگیرم. حتی اگر دِهگو بمیرد. حتی اگر همهچیز تمام شود... او را میخواهم. فقط او را.»
— جیون جونگکوک
فصل بیستوچهارم: شبی که ترکش کردم
---
آن شب.
سایه خواب بود. کاساندرا کنارم. روی تخت. سرش روی سینهام. نفسش آرام.
من... بیدار.
به سقف نگاه میکردم. به آن ترکها. به آن چوبِ نمزده.
باید بروم.
فکر. لعنتی. فکری که تمام روز دنبالم بود.
دِهگو.
او منتظر است. او دوستِ من شده. او اعتماد کرده. اگر برنگردم... اگر غیبم بزنند... همهچیز خراب میشود.
پانزده سال. پانزده سال انتقام. برای این لحظه. برای این شب.
نمیتوانم بمانم.
اما... او. کاساندرا.
نگاهش کردم. خواب. آرام. زیبا. آن لبهای خشک. آن مژههای سیاه. آن گرمی.
لعنتی.
سرم را جلو بردم. بوسیدمش. روی پیشانی. آرام.
او تکان خورد. چشم باز کرد. خوابآلود.
— کجا؟
— هیچجا.
— دروغ نگو.
سکوت.
— جونگکوک.
— بله؟
— نرو.
لعنتی.
— باید بروم.
— نه.
— کاساندرا...
— نه. — دستش را دور بازویم پیچید. محکم. — ولم نکن. نرو. نذار...
صدایش لرزید. شکست.
— نذار تنها بمونم. مثل همیشه. مثل همه. نذار...
سکوت.
درد.
عشق.
خم شدم. بوسیدمش. روی لب. عمیق. مثل کسی که خداحافظی میکند. مثل کسی که میمیرد.
او بوسید. گرم. تشنه. دستش دور گردنم. پایش دور پایم.
لعنتی. لعنتی. لعنتی.
بدنش. زیر من. گرم. نرم. مالِ من.
میخواهمش. لعنتی. میخواهمش.
میخواهم لباسش را بکشم. میخواهم پوستش را ببوسم. میخواهم...
میخواهم صدایش را بشنوم. وقتی اسمم را صدا میزند. وقتی...
میخواهم تا صبح بمانم. تا همیشه. تا...
اما نمیتوانم.
بوسیدمش. بیشتر. عمیقتر. دستم روی گونهاش. روی موهایش. روی گردنش.
— بمون — زمزمه کرد. — فقط امشب. فقط...
— میمانم.
دروغ.
و او... باور کرد.
چشمانش سنگین شد. خواب آمد. آرام. مثل کسی که بالاخره امن است.
من نگاهش کردم. تا وقتی نفسش منظم شد. تا وقتی دستش شل شد. تا وقتی خوابید.
و بعد... بلند شدم.
آرام. مثل سایه. مثل مرگ.
پالتویم را پوشیدم. چاقوها را برداشتم. به سمت در رفتم.
ایستادم.
برگشتم. نگاهش کردم.
یک بار. آخرین بار.
آن موهای کوتاه. آن لبهای خشک. آن گرمی.
لعنتی.
سایه بیدار شد. نگاهم کرد. با آن چشمان سبز. مثل کسی که میداند.
— مراقبش باش — زمزمه کردم. — برمیگردم.
و از اتاق بیرون آمدم.
از پلهها پایین. از در. به شب.
هوا سرد بود. تاریک. بیرحم.
راه افتادم. به سمت شهر. به سمت دِهگو. به سمت انتقام.
و در دلم گفتم:
«کاساندرا. من برمیگردم. قول میدهم. حتی اگر بمیرم. حتی اگر...
برمیگردم.
چون تو... تو اولین کسی بودی که بعد از پانزده سال... مرا بغل کرد.
تو اولین کسی بودی که گفتی "نرو."
تو اولین کسی بودی که...
لعنتی. برمیگردم. برمیگردم. برمیگردم.»
---
پایان فصل بیستوچهارم.
---
فصل بیستوپنجم: «...» — بهزودی.
«من ترکش کردم. در خواب. مثل یک ترسو. مثل یک هیولا. اما... در دلم... در آن شب... فهمیدم که دیگر نمیتوانم بدون او باشم. نمیتوانم. حتی اگر انتقامم را بگیرم. حتی اگر دِهگو بمیرد. حتی اگر همهچیز تمام شود... او را میخواهم. فقط او را.»
— جیون جونگکوک
- ۱۰.۵k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط