{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمی‌گویی و می‌سوزی، نمی‌جویی و می‌خواهی

نمی‌گویی و می‌سوزی، نمی‌جویی و می‌خواهی
به باطن تشنه‌ی عشق و به ظاهر غرق حاشایی
درون، سوز و برون آرا! زبان، خاموش و دل گویا
برون، خاکسترِ سرد و درون، آتش سراپایی
تو می‌خواهی مرا اما، ز دل بر لب نمی‌آری
تو می‌جویی مرا اما، به هر بزمی نمی‌آیی
ز چشم من اگر پرسی، که مجنون‌تر ز مجنونم
اگر زشت و اگر زیبا، تو لیلاتر ز لیلایی
سخن با من بگو تا من، بگویم از چه غمگینی
نظر بر من فکن تا خود، بدانی در چه رویایی
منم کاهی که با آهی، بلرزد دامن صبرم
تویی سنگ و به توفان‌ها شکیبایی شکیبایی



‌‌‌‌‌‌‌
دیدگاه ها (۶)

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

بسم الله الرحمن الرحیم قسمت اول : راه خدا :راه های بر اساس ز...

با یک چشم با خلق و، به دیگر چشم با ماییبدین منظور گم کردن ، ...

تو با یک چشم با خلق و،به دیگر چشم با ماییبدین منظور گم کردن،...

تومیخواهی مرا اما زدل بر لب نمی آریتو میجوئی مرا اما، بهر بز...

سیه زلف وکمان ابرو! کجا ماندی نمی آیی؟تو پیمان بسته ای باما ...

صبوری نیز راه گریه را بر من نمی گیردکسی راه مسافر را دم رفتن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط