خواهر یه کوالا پارت ۲۴
سوت پایان مسابقه که به صدا درآمد، صدای تشویق تماشاگرها کل سالن را پر کرد.
بلولاک برده بود.
بازیکنها یکییکی به هم تبریک میگفتند و باچیرا از خوشحالی تقریباً روی سر بقیه میپرید.
چند دقیقه بعد، میا خودش را به رختکن رساند.
در را باز کرد و با لبخند گفت:
میا: بچههااا! مبارک باشه!
ایساگی: میا!
چیگیری: بالاخره رسیدی.
میا: دیدم بازی رو! عالی بودین!
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که ناگهان
ناگی از آن طرف رختکن چشمش به میا افتاد.
کیفش را همانجا ول کرد.
و دوید.
ایساگی: دوباره دوید!
باچیرا: اوووووووه!
ناگی مستقیم خودش را به میا رساند و بدون کوچکترین مکثی دستهایش را دور گردن او انداخت.
پاهایش را هم دور کمر میا حلقه کرد.
میا که یک لحظه غافلگیر شده بود، سریع دستهایش را زیر پاهای ناگی گرفت تا نگهش دارد.
میا: خب...
نگاهی به ناگی انداخت که کاملاً راحت خودش را آویزان کرده بود.
میا: فکر کنم امروز باید اینطوری بریم خونه.
ناگی: هوم.
رئو: نه! صبر کن! چرا اینقدر راحت قبول کرد؟!
باچیرا از خنده خم شد.
باچیرا: چون از اول هم همینو میخواست!
ناگی سرش را روی شانهی میا گذاشت.
ناگی: خستهام.
میا: مسابقه تموم شده، قهرمان.
ناگی: دقیقاً. پس خستهام.
میا خندید.
بعد رو به بقیه گفت:
میا: ولی جدی، تبریک میگم بچهها. خیلی خوب بازی کردین.
ایساگی: ممنون.
چیگیری: تو هم بالاخره تونستی ببینیش.
میا: معلومه که میدیدمش.
بعد ناگهان چشمش به لباسش افتاد.
میا: ناگی.
ناگی: هوم؟
میا: مواظب باش لباسمو کثیف نکنی.
ناگی خیلی آرام به لباس میا نگاه کرد.
بعد دوباره سرش را روی شانهاش گذاشت.
ناگی: نمیکنم.
میا: امیدوارم.
بعد رو به باچیرا کرد.
میا: باچیرا، میشه ساک ناگی رو بدی؟
باچیرا فوراً کیف را برداشت و آورد.
باچیرا: بفرمااا، بار شاهزاده.
میا: مرسی.
کیف را روی شانهاش انداخت.
بعد رو به همه گفت:
میا: خب، من الان باید برم تمرین.
رئو: تو هم هنوز تمرین داری؟!
میا: آره، کاپیتان بودن تعطیلی نداره.
باچیرا: وای، پس واقعاً امروز دو تا مسابقه داری!
میا: تقریباً.
بعد لبخند زد.
میا: ولی امشب شام خونهی منه.
همه ساکت شدند.
میا ادامه داد:
میا: میخوام شام پیروزیتون رو خودم درست کنم.
باچیرا: چیییی؟!
ایساگی: جدی میگی؟
میا: آره. امشب جشن میگیریم.
باچیرا: من عاشق این خانوادهام!
رئو: تو عضو خانواده نیستی.
باچیرا: از امشب هستم.
میا: فقط اول بذارین این یکی رو برسونم خونه.
به ناگی اشاره کرد.
رئو: «این یکی» خودش میتونه راه بره.
ناگی: نمیخوام.
رئو: معلومه که نمیخوای!
میا با خنده سر تکان داد.
میا: خب بچهها، بعداً میبینمتون.
ایساگی: موفق باشی توی تمرین.
چیگیری: خسته نباشی.
باچیرا: امشب غذای خفن میخوام!
میا: تو فقط بیا!
---
چند دقیقه بعد، میا از ساختمان خارج شد.
ناگی همچنان مثل یک بچهی کوآلا به او چسبیده بود.
دستها دور گردن.
پاها دور کمر.
و هیچ نشانهای از اینکه قصد پایین آمدن دارد دیده نمیشد. 😂
میا آرام راه میرفت و ساک ناگی هم روی شانهاش بود.
ناگی: خواهر.
میا: هوم؟
ناگی: الان میری تمرین؟
میا: نه مستقیم.
ناگی سرش را کمی بلند کرد.
میا: اول شما رو میذارم خونه، ناهارتو میدم، بعد میرم تمرین.
ناگی: هوم.
چند قدم سکوت.
بعد ناگی ناگهان سرش را بالا آورد.
ناگی: پنکیک شکلاتی.
میا: چی؟
ناگی: قول دادی.
میا خندید.
میا: آهااا... پنکیک شکلاتی.
ناگی: اگه بردم.
میا: تو بردی.
ناگی: پس پنکیک.
میا: باشه.
ناگی دوباره سرش را روی شانهی میا گذاشت.
میا: حالا راضی شدی؟
ناگی: هوم.
میا: یعنی کل مسیر میخوای همینطوری بغلم بمونی؟
ناگی: آره.
میا: حتی وقتی برسیم خونه؟
ناگی: هوم.
میا: حتی وقتی ناهارتو بذارم جلوت؟
ناگی: هوم.
میا: حتی وقتی پنکیک درست کنم؟
ناگی چند ثانیه فکر کرد.
ناگی: اون موقع میام پایین.
میا: آهان! پس بالاخره یه چیزی هست که میتونه تو رو از بغل من جدا کنه.
ناگی: پنکیک شکلاتی مهمه.
میا زد زیر خنده.
میا: باشه، آقای مهم.
ناگی دوباره خودش را محکمتر به او چسباند.
میا: فقط سنگین شدیها.
ناگی: نه.
میا: چرا، شدی.
ناگی: من سبکم.
میا: ناگی، تو یه آدم کاملی!
ناگی: هوم.
میا: تازه ساکت هم روی دوشمه.
ناگی: اونم سبک نیست؟
میا: نه!
ناگی: پس ساکو بذار زمین.
میا: خیلی راهحل خوبی بود، ممنون.
ناگی: خواهش.
میا خندید و در حالی که ناگی را محکم نگه داشته بود، به سمت خانه راه افتاد.
امروز یک برد بزرگ داشتند.
میا باید بعدش میرفت تمرین خودش.
و امشب هم قرار بود برای همه شام درست کند.
ولی فعلاً یک مأموریت فوریتر داشت:
رساندن شاهزادهی تنبلِ برنده به خانه، بدون اینکه از بغلش پایین بیاید. 😭🤍
بلولاک برده بود.
بازیکنها یکییکی به هم تبریک میگفتند و باچیرا از خوشحالی تقریباً روی سر بقیه میپرید.
چند دقیقه بعد، میا خودش را به رختکن رساند.
در را باز کرد و با لبخند گفت:
میا: بچههااا! مبارک باشه!
ایساگی: میا!
چیگیری: بالاخره رسیدی.
میا: دیدم بازی رو! عالی بودین!
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که ناگهان
ناگی از آن طرف رختکن چشمش به میا افتاد.
کیفش را همانجا ول کرد.
و دوید.
ایساگی: دوباره دوید!
باچیرا: اوووووووه!
ناگی مستقیم خودش را به میا رساند و بدون کوچکترین مکثی دستهایش را دور گردن او انداخت.
پاهایش را هم دور کمر میا حلقه کرد.
میا که یک لحظه غافلگیر شده بود، سریع دستهایش را زیر پاهای ناگی گرفت تا نگهش دارد.
میا: خب...
نگاهی به ناگی انداخت که کاملاً راحت خودش را آویزان کرده بود.
میا: فکر کنم امروز باید اینطوری بریم خونه.
ناگی: هوم.
رئو: نه! صبر کن! چرا اینقدر راحت قبول کرد؟!
باچیرا از خنده خم شد.
باچیرا: چون از اول هم همینو میخواست!
ناگی سرش را روی شانهی میا گذاشت.
ناگی: خستهام.
میا: مسابقه تموم شده، قهرمان.
ناگی: دقیقاً. پس خستهام.
میا خندید.
بعد رو به بقیه گفت:
میا: ولی جدی، تبریک میگم بچهها. خیلی خوب بازی کردین.
ایساگی: ممنون.
چیگیری: تو هم بالاخره تونستی ببینیش.
میا: معلومه که میدیدمش.
بعد ناگهان چشمش به لباسش افتاد.
میا: ناگی.
ناگی: هوم؟
میا: مواظب باش لباسمو کثیف نکنی.
ناگی خیلی آرام به لباس میا نگاه کرد.
بعد دوباره سرش را روی شانهاش گذاشت.
ناگی: نمیکنم.
میا: امیدوارم.
بعد رو به باچیرا کرد.
میا: باچیرا، میشه ساک ناگی رو بدی؟
باچیرا فوراً کیف را برداشت و آورد.
باچیرا: بفرمااا، بار شاهزاده.
میا: مرسی.
کیف را روی شانهاش انداخت.
بعد رو به همه گفت:
میا: خب، من الان باید برم تمرین.
رئو: تو هم هنوز تمرین داری؟!
میا: آره، کاپیتان بودن تعطیلی نداره.
باچیرا: وای، پس واقعاً امروز دو تا مسابقه داری!
میا: تقریباً.
بعد لبخند زد.
میا: ولی امشب شام خونهی منه.
همه ساکت شدند.
میا ادامه داد:
میا: میخوام شام پیروزیتون رو خودم درست کنم.
باچیرا: چیییی؟!
ایساگی: جدی میگی؟
میا: آره. امشب جشن میگیریم.
باچیرا: من عاشق این خانوادهام!
رئو: تو عضو خانواده نیستی.
باچیرا: از امشب هستم.
میا: فقط اول بذارین این یکی رو برسونم خونه.
به ناگی اشاره کرد.
رئو: «این یکی» خودش میتونه راه بره.
ناگی: نمیخوام.
رئو: معلومه که نمیخوای!
میا با خنده سر تکان داد.
میا: خب بچهها، بعداً میبینمتون.
ایساگی: موفق باشی توی تمرین.
چیگیری: خسته نباشی.
باچیرا: امشب غذای خفن میخوام!
میا: تو فقط بیا!
---
چند دقیقه بعد، میا از ساختمان خارج شد.
ناگی همچنان مثل یک بچهی کوآلا به او چسبیده بود.
دستها دور گردن.
پاها دور کمر.
و هیچ نشانهای از اینکه قصد پایین آمدن دارد دیده نمیشد. 😂
میا آرام راه میرفت و ساک ناگی هم روی شانهاش بود.
ناگی: خواهر.
میا: هوم؟
ناگی: الان میری تمرین؟
میا: نه مستقیم.
ناگی سرش را کمی بلند کرد.
میا: اول شما رو میذارم خونه، ناهارتو میدم، بعد میرم تمرین.
ناگی: هوم.
چند قدم سکوت.
بعد ناگی ناگهان سرش را بالا آورد.
ناگی: پنکیک شکلاتی.
میا: چی؟
ناگی: قول دادی.
میا خندید.
میا: آهااا... پنکیک شکلاتی.
ناگی: اگه بردم.
میا: تو بردی.
ناگی: پس پنکیک.
میا: باشه.
ناگی دوباره سرش را روی شانهی میا گذاشت.
میا: حالا راضی شدی؟
ناگی: هوم.
میا: یعنی کل مسیر میخوای همینطوری بغلم بمونی؟
ناگی: آره.
میا: حتی وقتی برسیم خونه؟
ناگی: هوم.
میا: حتی وقتی ناهارتو بذارم جلوت؟
ناگی: هوم.
میا: حتی وقتی پنکیک درست کنم؟
ناگی چند ثانیه فکر کرد.
ناگی: اون موقع میام پایین.
میا: آهان! پس بالاخره یه چیزی هست که میتونه تو رو از بغل من جدا کنه.
ناگی: پنکیک شکلاتی مهمه.
میا زد زیر خنده.
میا: باشه، آقای مهم.
ناگی دوباره خودش را محکمتر به او چسباند.
میا: فقط سنگین شدیها.
ناگی: نه.
میا: چرا، شدی.
ناگی: من سبکم.
میا: ناگی، تو یه آدم کاملی!
ناگی: هوم.
میا: تازه ساکت هم روی دوشمه.
ناگی: اونم سبک نیست؟
میا: نه!
ناگی: پس ساکو بذار زمین.
میا: خیلی راهحل خوبی بود، ممنون.
ناگی: خواهش.
میا خندید و در حالی که ناگی را محکم نگه داشته بود، به سمت خانه راه افتاد.
امروز یک برد بزرگ داشتند.
میا باید بعدش میرفت تمرین خودش.
و امشب هم قرار بود برای همه شام درست کند.
ولی فعلاً یک مأموریت فوریتر داشت:
رساندن شاهزادهی تنبلِ برنده به خانه، بدون اینکه از بغلش پایین بیاید. 😭🤍
- ۱۳.۷k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط