با تو! همیشه پارت ۲

روز بعد/سالن تمرین:

صبح روز بعد، سالن تمرین دوباره شلوغ بود.

صدای برخورد فرفره‌ها با دیواره‌ی استادیوم همه‌جا پیچیده بود. فیری با هیجان وارد سالن شد، اما همین که چشمش به میا افتاد، لبخندش بیشتر شد.

میا کنار استادیوم ایستاده بود و فرفره‌اش رو آماده می‌کرد.

فیری: زود اومدی.

میا: برخلاف بعضیا که همیشه پنج دقیقه دیر میان.

فیری: من دیر نکردم.

میا: ساعت رو ببین.

فیری به ساعت نگاه کرد.

فیری: ...خب، شاید یه کم.

میا: یه کم؟!

فیری خندید و کنار میا نشست.

فیری: خب، حالا تمرین کنیم؟

میا: آره. ولی امروز یه قانون داریم.

فیری: چه قانونی؟

میا: هرکی باخت، برای اون یکی نوشیدنی می‌خره.

فیری: قبوله.

میا: مطمئنی؟

فیری: صددرصد.

میا لبخند زد.

میا: پس آماده شو.

هر دو همزمان فرفره‌هاشون رو داخل لانچر گذاشتند.

میا: سه...

فیری: دو...

هردو: یک! بزن بریم!

دو فرفره با شدت وارد استادیوم شدند.

چند ثانیه اول، هیچ‌کدوم کوتاه نمی‌اومدند. فیری با دقت حرکت فرفره‌ی میا رو دنبال می‌کرد و هر بار که نزدیک می‌شد، مسیرش رو عوض می‌کرد.

میا: داری فرار می‌کنی؟

فیری: تاکتیکه!

میا: اسمش فراره!

فیری: هرچی تو بگی!

ناگهان فرفره‌ی میا با یک ضربه‌ی محکم به فرفره‌ی فیری برخورد کرد.

فیری: وایسا!

فرفره‌ی فیری به لبه‌ی استادیوم خورد و از تعادل خارج شد.

میا: تمومه!

چرخش فرفره‌ی فیری متوقف شد.

چند لحظه سکوت.

میا دست‌هاشو بالا برد.

میا: بردم!

فیری: دوباره.

میا: شرط داشتیم!

فیری: یه دور دیگه.

میا: نه.

فیری: فقط یکی.

میا: فیری...

فیری با حالت مظلومانه‌ای نگاهش کرد.

میا چند ثانیه مقاومت کرد، اما آخرش خندید.

میا: باشه. یکی.

فیری: می‌دونستم نمی‌تونی نه بگی.

میا: زیادی مطمئنی.

فیری: چون دوست دخترمی.

میا مکث کرد.

میا: این چه ربطی داشت؟!

فیری: نمی‌دونم، ولی خوب به نظر می‌رسید.

میا خندید.

میا: تو واقعاً غیرقابل تحملی.

فیری: ولی هنوز دوستم داری.

میا: متأسفانه.

فیری: منم همین‌طور.

و دوباره هر دو آماده‌ی نبرد شدند، درحالی‌که این بار هیچ‌کدام قصد نداشتند کوتاه بیایند. 🌀
دیدگاه ها (۰)

خانه ای در کنار میدان نبرد پارت ۱

رز آبی پارت ۲۸

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

ریاکشن

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۲

مقدمه

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۸۵ | یه حس عجیب وس...

part 21

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.58(روایت از زبان ا.ت)بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط