رمان گناهکار قسمت هفتم (545 )
کتابخانه نودهشتیا
ولی چشمات اینو نمی گه.
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
از روی غم لبخند زدم چشمام رو بستم و باز کردم سکوت کرد توی چشماش که زل میزدم نمی تونستم لب از لب باز کنم؛ برای همین صورتم رو برگردوندم.
به آرتام قضیه ی ارسلان رو گفتم اونم نتونست آرام رو متقاعد کنه که این کارش درست نیست نقشم رو باهاشون در میون گذاشتم اینکه به دختر رو بفرستم جلو و آرام عکس العمل ارسلان رو ببینه مخالف بود ولی برای قبولی این نقشه و دیدن نتیجش چاره ی دیگه ای نداشت. نقشه همون طور که میخواستم پیش رفت ارسلان به حدی با اون دختر گرم گرفت که آرام یک لحظه ازشون چشم بر نداشت. اون دختر توی ماشین ارسلان بود صحنه ی بوسیدنشون رو آرام با چشم خودش دید وقتی ارسلان اونو برد خونه ی خودش و .... اون دختر این کاره بود پس مشکلی پیش نمی اومد از طریق یکی از دوستام پیداش کرده بودم که فکر میکردم برای این کار مناسبه آرام همه چیزو دید و به کلمه هم حرف نزد. حتی گریه هم نمی کرد وقتی رسیدیم خونه گفت که میخواد استراحت کنه و خسته است. بهش حق دادم، باید با خودش خلوت می کرد. اون شب بابت این قضیه حسابی حالم گرفته بود. پدرم گفت که یکی از دوستان نزدیکش به مهمونی خاص ترتیب داده لیلا هم همراهش بود و به اصرار لیلا پدرم ازم خواست که منم همراهیشون کنم گفت که جوونای زیادی توی مهمونی شرکت دارن و میتونم اونجا سرمو گرم کنم توی فکر این چیزا نبودم ناراحت آرام بودم با اینکه آرتامم پیشش بود. نمی دونم چی شد که دقیقه ی آخر تصمیم گرفتم همراهشون برم.
لب فرو بستم رفتم و روی تخت نشستم حضور دلارام رو کنارم حس کردم شاید قسمت سخت گذشته ی من همین جا بود. برای گفتنشون تردید داشتم همیشه میترسیدم که وقتی خواستم از گذشتم بگم توی این قسمت از زندگیم کم بیارم و ندونم باید چکار کنم. ترس از این که با فهمیدنشون اون رو از دست بدم من گناهی نداشتم مادرم رو بی گناه نمی دونستم ولی حتی به زبون آوردنشم برام سخت بود. اینکه مادرت به بدکاره باشه. ولی .....
مهمونی تا قبل از شام رسمیت خودش رو حفظ کرده بود ولی بعد از اون هر کس برای خودش به گوشه مشغول شد. نوشیدنی سرو می شد و کسی هم واسه ی خودش کم نمی داشت صدای خنده از گوشه و کنار قطع نمی شد. نمی دونستم مادرمم توی مهمونی حضور داره. از مدت طلاقشون به ماه گذشته بود با اینکه دل خوشی ازش نداشتم ولی یه جورایی دلم براش تنگ شده بود. یکی از مستخدمین به طرفم اومد و کاغذی رو داد دستم روش به نوشته بود بیا طبقه ی بالا سمت راست راهروی اول اتاق چهارم با تعجب نگاهم رو به طبقه ی بالا دوختم. نمی دونستم این پیغام از طرف کیه ولی کنجکاو بودم دلیلش رو بدونم طبق همون نوشته عمل کردم خیلی خوب یادمه که اون شب بارون می اومد. صدای رعد و برق رو واضح میشنیدم بالا سر و صدا کمتر بود از توی اتاق صدای زنی رو شنیدم که با عشوه و ناز همراه چند نفر مشغول حرف زدن بود. لای در باز بود و فضای اتاق نیمه تاریک در و کمی بیشتر باز کردم تعجیم از این بود که اگه کسی توی اتاقه چرا درو باز گذاشته؟
فک منقبض شدمو محکم تر روی هم فشار دادم صورتم از این همه حرارت سرخ شده بود و به نفس نفس افتاده بودم. خدایا چقدر سخته. حتی تصور کردن اون لحظه و به یاد آوردنش برام عذاب آوره ای کاش برای همیشه توی سینم نگهش میداشتم و به زبون نمی آوردم. انگار داشتم شکنجه میشدم نمیتونم از دلارام بگذرم اون باید همه چیز رو بدونه اما نه همه چیز نه حالا نه
ولی چشمات اینو نمی گه.
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
از روی غم لبخند زدم چشمام رو بستم و باز کردم سکوت کرد توی چشماش که زل میزدم نمی تونستم لب از لب باز کنم؛ برای همین صورتم رو برگردوندم.
به آرتام قضیه ی ارسلان رو گفتم اونم نتونست آرام رو متقاعد کنه که این کارش درست نیست نقشم رو باهاشون در میون گذاشتم اینکه به دختر رو بفرستم جلو و آرام عکس العمل ارسلان رو ببینه مخالف بود ولی برای قبولی این نقشه و دیدن نتیجش چاره ی دیگه ای نداشت. نقشه همون طور که میخواستم پیش رفت ارسلان به حدی با اون دختر گرم گرفت که آرام یک لحظه ازشون چشم بر نداشت. اون دختر توی ماشین ارسلان بود صحنه ی بوسیدنشون رو آرام با چشم خودش دید وقتی ارسلان اونو برد خونه ی خودش و .... اون دختر این کاره بود پس مشکلی پیش نمی اومد از طریق یکی از دوستام پیداش کرده بودم که فکر میکردم برای این کار مناسبه آرام همه چیزو دید و به کلمه هم حرف نزد. حتی گریه هم نمی کرد وقتی رسیدیم خونه گفت که میخواد استراحت کنه و خسته است. بهش حق دادم، باید با خودش خلوت می کرد. اون شب بابت این قضیه حسابی حالم گرفته بود. پدرم گفت که یکی از دوستان نزدیکش به مهمونی خاص ترتیب داده لیلا هم همراهش بود و به اصرار لیلا پدرم ازم خواست که منم همراهیشون کنم گفت که جوونای زیادی توی مهمونی شرکت دارن و میتونم اونجا سرمو گرم کنم توی فکر این چیزا نبودم ناراحت آرام بودم با اینکه آرتامم پیشش بود. نمی دونم چی شد که دقیقه ی آخر تصمیم گرفتم همراهشون برم.
لب فرو بستم رفتم و روی تخت نشستم حضور دلارام رو کنارم حس کردم شاید قسمت سخت گذشته ی من همین جا بود. برای گفتنشون تردید داشتم همیشه میترسیدم که وقتی خواستم از گذشتم بگم توی این قسمت از زندگیم کم بیارم و ندونم باید چکار کنم. ترس از این که با فهمیدنشون اون رو از دست بدم من گناهی نداشتم مادرم رو بی گناه نمی دونستم ولی حتی به زبون آوردنشم برام سخت بود. اینکه مادرت به بدکاره باشه. ولی .....
مهمونی تا قبل از شام رسمیت خودش رو حفظ کرده بود ولی بعد از اون هر کس برای خودش به گوشه مشغول شد. نوشیدنی سرو می شد و کسی هم واسه ی خودش کم نمی داشت صدای خنده از گوشه و کنار قطع نمی شد. نمی دونستم مادرمم توی مهمونی حضور داره. از مدت طلاقشون به ماه گذشته بود با اینکه دل خوشی ازش نداشتم ولی یه جورایی دلم براش تنگ شده بود. یکی از مستخدمین به طرفم اومد و کاغذی رو داد دستم روش به نوشته بود بیا طبقه ی بالا سمت راست راهروی اول اتاق چهارم با تعجب نگاهم رو به طبقه ی بالا دوختم. نمی دونستم این پیغام از طرف کیه ولی کنجکاو بودم دلیلش رو بدونم طبق همون نوشته عمل کردم خیلی خوب یادمه که اون شب بارون می اومد. صدای رعد و برق رو واضح میشنیدم بالا سر و صدا کمتر بود از توی اتاق صدای زنی رو شنیدم که با عشوه و ناز همراه چند نفر مشغول حرف زدن بود. لای در باز بود و فضای اتاق نیمه تاریک در و کمی بیشتر باز کردم تعجیم از این بود که اگه کسی توی اتاقه چرا درو باز گذاشته؟
فک منقبض شدمو محکم تر روی هم فشار دادم صورتم از این همه حرارت سرخ شده بود و به نفس نفس افتاده بودم. خدایا چقدر سخته. حتی تصور کردن اون لحظه و به یاد آوردنش برام عذاب آوره ای کاش برای همیشه توی سینم نگهش میداشتم و به زبون نمی آوردم. انگار داشتم شکنجه میشدم نمیتونم از دلارام بگذرم اون باید همه چیز رو بدونه اما نه همه چیز نه حالا نه
- ۱.۴k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط