فیک عشق و نفرت ( ۴۰ تا لایک ۳ تا فالور )
پارت۳۱
که یهو تهیونگ از حرف دکتر تعجب کرد
دکتر : خواهش میکنم دیگه نزارید اتفاقی برای این دختر بیوفته چندبار این کار تکرار شده ؟ بهتون هشدار میدم یکبار دیگه اینجوری بشه اون دختر بی چاره دیگه جون سالم به در نمیبره
تهیونگ خشکش زده بود و نمیتوانست چیزی بگه
دکتر : چندبار این کارو انجام شده ؟
تهیونگ : من ... من خبر ندارم ( تعجب )
دکتر : ببینید آقای کیم ، چه جوری بگم ...... روی دست چپ این دختر خطوطی ناشی از سوختگی با آهن داغ هست ریز و درشت ترمیم شده بود ولی هنوز جاش مونده بود
بعد اینکه .... به بدن این دختر..... قبلا ..... به بدنش تیر اصابت کرده ..... از پشت بهش آسیب رسیده و اونم ترمیم شده ولی جاش مونده
دکتر : نمیدونم چندبار این دختر این بلا ها سرش اومده ولی هشدار میدم اگر یکبار دیگه اتفاق بیوفته مطمئنن تلفات خیلی بدی خواهد داشت
دکتر : مواظبش باشید .... خدا نگهدار
دکتر رفت و تهیونگ همین جوری با بحت داشت به جای خالی دکتر نگاه میکرد هنوز کامل حرف های دکتر رو نتوانسته بود هضم کنه . حرف های دکتر رو برای خودش مرور میکرد و سعی میکرد مثل پازل کنار هم پچینشون ولی .... ولی همه چیز تو ذهنش بهم میریخت و بدتر گیجش میکرد
افتاد زمین و قطره اشکی از چشمش افتاد ناراحت بود از همه چیز از خودش از تمام کار هایی که میتوانست بکنه ولی نکرد
کارن : آقای کیم .... حالتون خوبه
تهیونگ اشک هاش رو پاک کرد و گفت
تهیونگ : ... ..... اوم ... بله خوبم ( بینیش رو میکشه بالا )
کارن سرش رو گرفت پایین و گفت
کارن : من ... من ... معذرت میخوام ولی .... حرف های دکتر رو شنیدم
تهیونگ شک لحظه ای شد انگار توجهش به حرف کارن جلب شد و سرش رو برگردوند سمتش
تهیونگ : لازم به عذر خواهی نیست .... تو از اینکه ا.ت این خراش ها چه جوری و کی روی بدنش نقش بستن خبر داری ؟
کارن : نه .... خبری ندارم تازه با ا.ت آشنا شدم .... ولی خیلی چیز ها بهم گفت خیلی باهم صمیمی شدیم خیلی زودهمه چیزش رو به من میگفت به جز ......
تهیونگ : به جز ؟
کارن : ...... هر ..... هر وقت راجب پدر ا.ت صحبت میشد ا.ت به یه گوشه خیره میشد یا سرش رو میگرفت پایین تو فکر فرو میرفت بعد از چندبار صدا زدن تازه انگار به این دنیا برمیگرده هر وقت هم ازش پرسیدم منو پس زد
زیاد درمورد گذشتش صحبت نمیکنه مخصوصا درمورد بخشی که باباش داخلشه نمیدونم چرا
تهیونگ لبخندی زد و گفت
تهیونگ : ممنونم .... بازم حرفات کمک میکنه بهم ( لبخند ملیح )
کارن به تهیونگ نگاه کرد و گفت : خواهش میکنم آقای کیم
وسط نگاه در نگاه بودن که صدای ا.ت در اومد .ا.ت با حالت خسته و بی جونی گفت
ا.ت : ...ک...ا.....کار...ن
کارن بدو رفت سمت ا.ت و گفت : ا.ت خوبی دختر خوبی صدام رو میشنوی
تهیونگ پشت سر کارن وارد اتاق شد و گفت : ا.ت بهتری دختر
ا.ت خواست حرف بزنه که یکدفعه نفسش گرفت و قفسه سینش بالا اومد و بعد از چند ثانیه بدنش شل شد و افتاد و هم زمان چشماش هم بسته شد
صدای دستگاهی که به ا.ت وصل بود در اومد و توی اتاق صدای ( بییییییییییب) حاکم شد
هم تهیونگ و هم کارن تو شک رفتن و بعد از پنج ثانیه هردو سمت تخت ا.ت زانو زدن و شروع به تکون دادنش کردن
تهیونگ : ا.ت ....ا.ت بلند شو ا.ت .......با توامممممم( بلند)
کارن : ا.ت لطفا خواهش میکنم ...... بلند شو ..... خواهی میکنم ( گریه )
هردو داشتن ا.ت رو صدا میزدن و از ترس و نگرانی نمیدونستن چی کار بکنن
کارن سرش رو گذاشت روی پتوی ا.ت و شروع به گریه کرد
تهیونگ افتاد زمین و گفت
تهیونگ : نه .... نه .... نه امکان نداره
هردوتاشون تو شک بودن که یهو .....
بچه ها بنظرتون پارت بعد پارت آخره ؟
که یهو تهیونگ از حرف دکتر تعجب کرد
دکتر : خواهش میکنم دیگه نزارید اتفاقی برای این دختر بیوفته چندبار این کار تکرار شده ؟ بهتون هشدار میدم یکبار دیگه اینجوری بشه اون دختر بی چاره دیگه جون سالم به در نمیبره
تهیونگ خشکش زده بود و نمیتوانست چیزی بگه
دکتر : چندبار این کارو انجام شده ؟
تهیونگ : من ... من خبر ندارم ( تعجب )
دکتر : ببینید آقای کیم ، چه جوری بگم ...... روی دست چپ این دختر خطوطی ناشی از سوختگی با آهن داغ هست ریز و درشت ترمیم شده بود ولی هنوز جاش مونده بود
بعد اینکه .... به بدن این دختر..... قبلا ..... به بدنش تیر اصابت کرده ..... از پشت بهش آسیب رسیده و اونم ترمیم شده ولی جاش مونده
دکتر : نمیدونم چندبار این دختر این بلا ها سرش اومده ولی هشدار میدم اگر یکبار دیگه اتفاق بیوفته مطمئنن تلفات خیلی بدی خواهد داشت
دکتر : مواظبش باشید .... خدا نگهدار
دکتر رفت و تهیونگ همین جوری با بحت داشت به جای خالی دکتر نگاه میکرد هنوز کامل حرف های دکتر رو نتوانسته بود هضم کنه . حرف های دکتر رو برای خودش مرور میکرد و سعی میکرد مثل پازل کنار هم پچینشون ولی .... ولی همه چیز تو ذهنش بهم میریخت و بدتر گیجش میکرد
افتاد زمین و قطره اشکی از چشمش افتاد ناراحت بود از همه چیز از خودش از تمام کار هایی که میتوانست بکنه ولی نکرد
کارن : آقای کیم .... حالتون خوبه
تهیونگ اشک هاش رو پاک کرد و گفت
تهیونگ : ... ..... اوم ... بله خوبم ( بینیش رو میکشه بالا )
کارن سرش رو گرفت پایین و گفت
کارن : من ... من ... معذرت میخوام ولی .... حرف های دکتر رو شنیدم
تهیونگ شک لحظه ای شد انگار توجهش به حرف کارن جلب شد و سرش رو برگردوند سمتش
تهیونگ : لازم به عذر خواهی نیست .... تو از اینکه ا.ت این خراش ها چه جوری و کی روی بدنش نقش بستن خبر داری ؟
کارن : نه .... خبری ندارم تازه با ا.ت آشنا شدم .... ولی خیلی چیز ها بهم گفت خیلی باهم صمیمی شدیم خیلی زودهمه چیزش رو به من میگفت به جز ......
تهیونگ : به جز ؟
کارن : ...... هر ..... هر وقت راجب پدر ا.ت صحبت میشد ا.ت به یه گوشه خیره میشد یا سرش رو میگرفت پایین تو فکر فرو میرفت بعد از چندبار صدا زدن تازه انگار به این دنیا برمیگرده هر وقت هم ازش پرسیدم منو پس زد
زیاد درمورد گذشتش صحبت نمیکنه مخصوصا درمورد بخشی که باباش داخلشه نمیدونم چرا
تهیونگ لبخندی زد و گفت
تهیونگ : ممنونم .... بازم حرفات کمک میکنه بهم ( لبخند ملیح )
کارن به تهیونگ نگاه کرد و گفت : خواهش میکنم آقای کیم
وسط نگاه در نگاه بودن که صدای ا.ت در اومد .ا.ت با حالت خسته و بی جونی گفت
ا.ت : ...ک...ا.....کار...ن
کارن بدو رفت سمت ا.ت و گفت : ا.ت خوبی دختر خوبی صدام رو میشنوی
تهیونگ پشت سر کارن وارد اتاق شد و گفت : ا.ت بهتری دختر
ا.ت خواست حرف بزنه که یکدفعه نفسش گرفت و قفسه سینش بالا اومد و بعد از چند ثانیه بدنش شل شد و افتاد و هم زمان چشماش هم بسته شد
صدای دستگاهی که به ا.ت وصل بود در اومد و توی اتاق صدای ( بییییییییییب) حاکم شد
هم تهیونگ و هم کارن تو شک رفتن و بعد از پنج ثانیه هردو سمت تخت ا.ت زانو زدن و شروع به تکون دادنش کردن
تهیونگ : ا.ت ....ا.ت بلند شو ا.ت .......با توامممممم( بلند)
کارن : ا.ت لطفا خواهش میکنم ...... بلند شو ..... خواهی میکنم ( گریه )
هردو داشتن ا.ت رو صدا میزدن و از ترس و نگرانی نمیدونستن چی کار بکنن
کارن سرش رو گذاشت روی پتوی ا.ت و شروع به گریه کرد
تهیونگ افتاد زمین و گفت
تهیونگ : نه .... نه .... نه امکان نداره
هردوتاشون تو شک بودن که یهو .....
بچه ها بنظرتون پارت بعد پارت آخره ؟
- ۳۴.۲k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط