part37

پ: خانواده یانگ
ا/ت: یانگ؟ خانواده هانا؟
کوک: اره
ا/ت: میخوان بیان اینجا امشب؟
کوک: هرشب ایجان
ا/ت: چرا به من گفتی امشب بیام اینجا
کوک: نگران نباش چیزی نمیشه
ا/ت: یعنی چی چیزی نمیشه هانا دوست صمیمی من میفهمی الان بفهمه من با کسی که دوسش داره رابطه دارم چه حسی داره تو نمیفهمی اینارو
کوک: تو اونو دوست صمیمی خودت میدونی ولی اون تورو کیف خودشم نمیدونه
ا/ت: منظورت چیه داری به من توهین میکنی
کوک: نه ا/ت ببین اون تورو دوست خودش نمیدونه چرا نمیفهمی چرا قبول نمیکنی؟
ا/ت: هیچی نگو هیچی نگو سرویس کجاست
کوک: اونجا
سریع رفتم درو بستم چشمام پر از اشک بود و شروع کردم به گریه کردن

چند دقیقه بعد
صورتمو شستم و رفتم بیرون
کوک: ببینمت گریه کردی
جوابشو ندادم
دستمو گرفت رفتیم تو یه اتاق
ا/ت: چیکار میکنی؟
کوک: به اون شب فکر کن چی دربارت گفت هنوزم میتونی نگرانش باشی چرا قبول نمیکنی
ا/ت: خب چیکار کنم؟
کوک: بهش نشون بده باهمیم و تو بخاطر او نیست که با منی
ا/ت: نمیتونم
کوک: میتونی
ا/ت: نمیتونم
کوک: میتونی
دستمو گرفت
کوک: بیا بریم
رفتیم بیرون از اتاق
مونا: چی صدات کنم زندایی خوبه؟
ا/ت: من که زنداییت نیستم عزیزم ا/ت صدام کن
مونا: باشه
کوک: همون زندایی صداش کن
دینگ
ا/ت: اومدن
کوک: عزیزدلم بهش فکر نکن
یه لبخند زدم
(پ.ه(پدرهانا) م.ه(مادرهانا))
با همگی سلام کردیم و رفتیم نشستیم
م: هانا جان تشریف نیاوردن
م.ه: الان میاد
هانا: سلام
جونگکوک دستمو گرفت
بورام: سلام
هانا: سلام خاله جون سلام عمو جون
پ: سلام
م: سلام
هانا: جونگکوک سلام
کوک: سلام
یه نگاهی به من کرد یکم تعجب کرد
هانا: سلام
ا/ت: سلام
بعد اومد نشست
م.ه: این خانم خوشگله رو معرفی نمیکنید؟
م: دوست دختر جونگکوک اسمش ا/تس
م.ه: واقعا خوشبختم عزیزم
ا/ت: خیلی ممنون
مونا: زندایی
ا/ت: با منی؟
مونا: اره میخوام پیشت بشینم
ا/ت: بیا عزیزم اینجا بشین
کوک: ا/ت مامان هانا تورو نمیشناسه
ا/ت: نه هیچوقت ندیدمش هانا با خانوادش زندگی نمیکنه یه خونه جدا داره
پ: کسی حرف نزنه غذاتون بخورید

بعد از غذا
ا/ت: جونگکوک
کوک: جانم
ا/ت: فردا شب مهمانی تولد بورام اینجاست؟
کوک: اره
هانا اومد کنارم شنید
هانا: ا/ت من واقعا خوشحالم بخاطر اینکه ملاقاتت میکنم
ا/ت: منم همینطور جونگکوک درباره تو خیلی با من حرف زده بود واقعا امشب شوق زده بودم ببینمت
هانا:واقعا
ا/ت: اره خیلی خوشحالم میبینمت هانا جان امیدوارم از این به بعد همو بیشتر ببینم
هانا: جونگکوک درباره من چی بهت گفته؟
ا/ت: گفته که قبلا نامزد بودید و جدا شدید برای من گذشته جونگکوک مهم نیست
(نکته: کسی صداشون نمیشنوه)
اومد تو گوشم گفت
هانا: داری از حد خودت میگذری
یه لبخندی بهش زدم
ا/ت: من از همون اول میدونستم تو کی هستی
دیدگاه ها (۲۲)

(دلداده) ✩ویو ا/توقتی برگشتیم پیش پسرا، دیدم یه دختر کنار جو...

True Love①⑨تهیونگ: چیشده مامانم: من و برادرت و لیا یه چیز خو...

Forbidden love①(عشق ممنوعه) تق تق تقا/ت: کیهچانی: چطوری کوچو...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

سناریو بونتن پارت۸

که یهو رستوران منفجر شدکوک دست ا. ت رو گرفت و آز رستوران خار...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

تهیونگ :خب تو هم میتونی اینجا بمونی خونه ی بزرگی هست که ا/ت ...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط