متن وصيت نامه ريحانه جباري:
متن وصيت نامه ريحانه جباري:
شعله جان، امروز فهمیدم که چه اتفاقی افتاده؛ فهمیدم حالا دیگر در نوبت اجرای حکم قصاص قرارگرفتهام.
از تو گلهدارم که چرا خودت به من نگفتی که به آخرین صفحهٔ کتاب زندگیام رسیدهام. به نظر تو این حق من نبود که بدانم؟! تو که میدانی چقدر از غمگین بودنت شرمزدهام، چرا فرصت عذرخواهی و یا بوسیدن دست خودت و بابا را برایم کوتاهتر کردی؟!
دنیا به من اجازهٔ نوزده سال زندگی را داد، آن شب شوم میباید من کشته میشدم، جسدم در گوشهای از شهر میافتاد و بعد از چند روز نگرانی، پلیس شمارا برای شناساییام به پزشکی قانونی میبرد و تازه آنجا میفهمیدید که به من تجاوز هم شده!
قاتل هرگز پیدا نمیشد زیرا ما زر و زور آنها را نداریم و همهٔ شما رنجور و شرمزده به زندگیتان ادامه میدادید، چند ماه یا چند سال بعد هم دق میکردید و تمام!
اما با آن ضربهٔ لعنتی قصه عوض شد, جسدم نه در بیابانها که در گور زندان اوین و بندهای بالا و پایین و انفرادی و حالا در زندان گور مانند شهرری رسیده است. اما تسلیم سرنوشت باش و هرگز گلایه نکن! تو بهتر از من میدانی مرگ پایان زندگی نیست! تو یادم دادی هر انسانی به دنیا میآید تا تجربهای کسب کند و درسی یاد بگیرد و با هر تولد رسالتی بر دوش انسان گذاشته میشود. من یاد گرفتم که گاهی باید جنگید.
یادت هست داستان نیچهٔ فیلسوف را برایمان میگفتی که به مرد گاریچی که به اسبش شلاق میزد اعتراض کرد و صاحب اسب شلاق را به سروصورت نیچه کوبید و درنهایت به مرد سنجابی. تو میگفتی او به همه یاد داد که درراه خلق یک ارزش باید ایستاد، حتی اگر بمیری! تو به ما یاد داد دادی که در گیرودار مدرسه، دعواها و چقولی های کودکانه باید خانم بود. یادت هست چقدر روی رفتار ما تأکید داشتی؟! تجربهات غلط بود! وقتی به حادثه پرت شدم آموزشم کمکی به من نکرد. رفتار آرامم در دادگاه مرا به خونسردی در قتل و جنایتکار بیرحم بودن متهم کرد. اشک نریختم، التماس نکردم و کولی وار هوار نزدم. چون به حمایت قانون اطمینان داشتم اما متهم شدم به بیتفاوتی در برابر جنایت.
میبینی! من که حتی پشهها را نمیکشتم و سوسک را با شاخکش بیرون میانداختم، شدم جانی، آنهم با قصد قبلی! رفتارم با حیوانات تمایل به پسر بودن تعبیر شد و قاضی حتی به خودش زحمت نداد که توجه کند هنگام حادثه ناخنهایم بلند و سوهان کشیده بود و بیتوجه به این گفت که من بوکسر بودهام. چه خوشخیال بودیم که از قضات توقع عدل و داد داشتیم. او هرگز آر خود نپرسید که آیا دستهایم ضمنتی ورزشکاران بهخصوص ورزشی مثل بوکس را ندارد. در این کشور که تو عشقش را در دلم کاشتی هیچکس مرا نخواست و هیچکس حمایتم نکرد، وقتی زیر ضربههای بازجو فریاد میزدم و رکیکترین الفاظ را میشنیدم. وقتی آخرین نشانهٔ زیبایی را از خودم دور کردم و موهایم را تراشیدم جایزه گرفتم، یازده روز انفرادی!
شعله جان گریه نکن به چیزهایی که از من میشنوی! من همان روزهای اول در آگاهی وقتی پیردختری به اسم مأمور آگاهی آر خجالت ناخنهایم درآمد، فهمیدم زیبایی چیزی نیست که مطلوب این دوره باشد, زیبایی ظاهر, زیبایی افکار و آرزوها, زیبای خط، زیبایی چشم و بینش و حتی داشتن صدایی خوش.
مادر عزیزم، جهانبینی من عوضشده و تو مسئولش نیستی. حرفهایم تمامی ندارد و همه را به کسانی دادهام تا اگر زمانی دور از چشم تو و بیخبر اعدامم کردند، به تو برسانند. من ارثیهٔ کاغذی فراوانی برایت گذاشتهام.اما قبل از مرگ چیزی میخواهم که تو باید با تمام توان از هر راهی که میتوانی برایم فراهم کنی. درواقع این تنها چیزی است که از این دنیا، کشور و از تو میخواهم. میدانم برای این کار نیاز به زمانداری به همین دلیل این بخش از وصیتنامهام را زودتر به تو میگویم. تو را به خدا اشک نریز و گوش کن! از تو میخواهم به دادگاه بروی و تقاضایم را بگویی. از داخل زندان امکان نوشتن چنین نامهای را که به تأیید رئیس زندان برسد، ندارم و تو باید یکبار دیگر برایم عذاب بکشی. این تنها چیزی است که اگر برایش التماس کنی ناراحتم نمیکند، هرچند بارها به تو گفتهام برای نجاتم از اعدام التماس نکن.
مهربان مادرم، شعله جانم، عزیزتر از جانم، نمیخواهم زیرخاک بپوسم. نمیخواهم چشم یا قلب جوانم خاک شود. التماس کن که ترتیبی داده شود که بهمحض دار زدنم، قلب، کلیه، چشم، کبد، استخوانها و هرچه که قابل پیوند زدن است از بدن جدا و به کسی که نیاز دارد هدیه شود. نمیخواهم گیرندهٔ عضو نامم را بداند، گلی برایم بخرد یا حتی فاتحهای برایم بخواند. از صمیم قلب میگویم نمیخواهم قبری داشته باشم که تو خاکسترنشینش باشی. نمیخواهم سیاهپوشم شوی. همهٔ تلاشت را بکن تا فراموش کنی روزهای سخت را. مرا به دست باد بسپار. دنیا مرا دوست نداش
شعله جان، امروز فهمیدم که چه اتفاقی افتاده؛ فهمیدم حالا دیگر در نوبت اجرای حکم قصاص قرارگرفتهام.
از تو گلهدارم که چرا خودت به من نگفتی که به آخرین صفحهٔ کتاب زندگیام رسیدهام. به نظر تو این حق من نبود که بدانم؟! تو که میدانی چقدر از غمگین بودنت شرمزدهام، چرا فرصت عذرخواهی و یا بوسیدن دست خودت و بابا را برایم کوتاهتر کردی؟!
دنیا به من اجازهٔ نوزده سال زندگی را داد، آن شب شوم میباید من کشته میشدم، جسدم در گوشهای از شهر میافتاد و بعد از چند روز نگرانی، پلیس شمارا برای شناساییام به پزشکی قانونی میبرد و تازه آنجا میفهمیدید که به من تجاوز هم شده!
قاتل هرگز پیدا نمیشد زیرا ما زر و زور آنها را نداریم و همهٔ شما رنجور و شرمزده به زندگیتان ادامه میدادید، چند ماه یا چند سال بعد هم دق میکردید و تمام!
اما با آن ضربهٔ لعنتی قصه عوض شد, جسدم نه در بیابانها که در گور زندان اوین و بندهای بالا و پایین و انفرادی و حالا در زندان گور مانند شهرری رسیده است. اما تسلیم سرنوشت باش و هرگز گلایه نکن! تو بهتر از من میدانی مرگ پایان زندگی نیست! تو یادم دادی هر انسانی به دنیا میآید تا تجربهای کسب کند و درسی یاد بگیرد و با هر تولد رسالتی بر دوش انسان گذاشته میشود. من یاد گرفتم که گاهی باید جنگید.
یادت هست داستان نیچهٔ فیلسوف را برایمان میگفتی که به مرد گاریچی که به اسبش شلاق میزد اعتراض کرد و صاحب اسب شلاق را به سروصورت نیچه کوبید و درنهایت به مرد سنجابی. تو میگفتی او به همه یاد داد که درراه خلق یک ارزش باید ایستاد، حتی اگر بمیری! تو به ما یاد داد دادی که در گیرودار مدرسه، دعواها و چقولی های کودکانه باید خانم بود. یادت هست چقدر روی رفتار ما تأکید داشتی؟! تجربهات غلط بود! وقتی به حادثه پرت شدم آموزشم کمکی به من نکرد. رفتار آرامم در دادگاه مرا به خونسردی در قتل و جنایتکار بیرحم بودن متهم کرد. اشک نریختم، التماس نکردم و کولی وار هوار نزدم. چون به حمایت قانون اطمینان داشتم اما متهم شدم به بیتفاوتی در برابر جنایت.
میبینی! من که حتی پشهها را نمیکشتم و سوسک را با شاخکش بیرون میانداختم، شدم جانی، آنهم با قصد قبلی! رفتارم با حیوانات تمایل به پسر بودن تعبیر شد و قاضی حتی به خودش زحمت نداد که توجه کند هنگام حادثه ناخنهایم بلند و سوهان کشیده بود و بیتوجه به این گفت که من بوکسر بودهام. چه خوشخیال بودیم که از قضات توقع عدل و داد داشتیم. او هرگز آر خود نپرسید که آیا دستهایم ضمنتی ورزشکاران بهخصوص ورزشی مثل بوکس را ندارد. در این کشور که تو عشقش را در دلم کاشتی هیچکس مرا نخواست و هیچکس حمایتم نکرد، وقتی زیر ضربههای بازجو فریاد میزدم و رکیکترین الفاظ را میشنیدم. وقتی آخرین نشانهٔ زیبایی را از خودم دور کردم و موهایم را تراشیدم جایزه گرفتم، یازده روز انفرادی!
شعله جان گریه نکن به چیزهایی که از من میشنوی! من همان روزهای اول در آگاهی وقتی پیردختری به اسم مأمور آگاهی آر خجالت ناخنهایم درآمد، فهمیدم زیبایی چیزی نیست که مطلوب این دوره باشد, زیبایی ظاهر, زیبایی افکار و آرزوها, زیبای خط، زیبایی چشم و بینش و حتی داشتن صدایی خوش.
مادر عزیزم، جهانبینی من عوضشده و تو مسئولش نیستی. حرفهایم تمامی ندارد و همه را به کسانی دادهام تا اگر زمانی دور از چشم تو و بیخبر اعدامم کردند، به تو برسانند. من ارثیهٔ کاغذی فراوانی برایت گذاشتهام.اما قبل از مرگ چیزی میخواهم که تو باید با تمام توان از هر راهی که میتوانی برایم فراهم کنی. درواقع این تنها چیزی است که از این دنیا، کشور و از تو میخواهم. میدانم برای این کار نیاز به زمانداری به همین دلیل این بخش از وصیتنامهام را زودتر به تو میگویم. تو را به خدا اشک نریز و گوش کن! از تو میخواهم به دادگاه بروی و تقاضایم را بگویی. از داخل زندان امکان نوشتن چنین نامهای را که به تأیید رئیس زندان برسد، ندارم و تو باید یکبار دیگر برایم عذاب بکشی. این تنها چیزی است که اگر برایش التماس کنی ناراحتم نمیکند، هرچند بارها به تو گفتهام برای نجاتم از اعدام التماس نکن.
مهربان مادرم، شعله جانم، عزیزتر از جانم، نمیخواهم زیرخاک بپوسم. نمیخواهم چشم یا قلب جوانم خاک شود. التماس کن که ترتیبی داده شود که بهمحض دار زدنم، قلب، کلیه، چشم، کبد، استخوانها و هرچه که قابل پیوند زدن است از بدن جدا و به کسی که نیاز دارد هدیه شود. نمیخواهم گیرندهٔ عضو نامم را بداند، گلی برایم بخرد یا حتی فاتحهای برایم بخواند. از صمیم قلب میگویم نمیخواهم قبری داشته باشم که تو خاکسترنشینش باشی. نمیخواهم سیاهپوشم شوی. همهٔ تلاشت را بکن تا فراموش کنی روزهای سخت را. مرا به دست باد بسپار. دنیا مرا دوست نداش
- ۵.۹k
- ۰۷ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط