سناریو میتسویا پارت۱
یکی میتسویا خواسته بود
از دید ا/ت: صبح از خواب بلند شدم و نور خورشید از لابه لای پرده داشت به تختم برخورد میکرد
باید زودتر اماده بشم و برم
نکته: ا/ت یه طراح لباس که استادش میتسویا هست
از دید ا/ت: مسواک زدم و لباسامو پوشیدم و راه افتادم دوست نداشتم دیرم بشه
راستش چند وقتیه یه احساساتی راجب استادم دارم
و خوب اختلاف سنیمونم زیاد نیست ولی خیلی میترسم بهش بگم برا همین دوست دارم احساسمو داخل قلبم نگه دارم
نویسنده: بعد از چند دقیقه ا/ت یه کارگاه
رسید
انگار که امروز زود رسیده بود شروع کرد به در زدن
و میتسویا اومد
میتسویا: زود اومدی ا/ت
ا/ت: ام او...اره خوب
میتسویا: طراحی هایی که بهت گفتم رو انجام دادی؟
ا/ت: معلومه که اره
نویسنده: میتسویا ا/ت رو به داخل راهنمایی کرد و شروع کرد به نگاه کردن طراحی ها داشت ایراد هارو در میورد که متری که گردش بود افتاد
ا/ت خم شد و همچنین میتسویا ،ا/ت میخواست متری که افتاده رو از روی زمین برداره
که دست ا/ت و میتسویا بهم خورد نگاهاشون بهم قفل شده بود
و میتسویا دست ا/ت رو ول نمیکرد
ا/ت: ام سنسه (یعنی استاد میدونید دیگه)
نمیخواید دستمو ول کنید
میتسویا: اه متاسم حواسم نبود ببخشید
ا/ت: مشکلی نداره
نویسنده: هردو به شدت سرخ شده بودن میتسویا سعی کرد خودشو جمع کنه به کارش ادامه بده
میتسویا: اها راستی هنوز لباس سری پیشت یه خورده کار داره مگه نه؟
ا/ت: اره الان میرم تمومش میکنم
میتسویا: هوم خوبه
نویسنده: بعد ار مدتی دستای ا/ت با سوزن حسابی زخم شده بود ولی کارش تموم شد رفت سراق جعبه کمک های اولیه که.....
ادامه دارد
از دید ا/ت: صبح از خواب بلند شدم و نور خورشید از لابه لای پرده داشت به تختم برخورد میکرد
باید زودتر اماده بشم و برم
نکته: ا/ت یه طراح لباس که استادش میتسویا هست
از دید ا/ت: مسواک زدم و لباسامو پوشیدم و راه افتادم دوست نداشتم دیرم بشه
راستش چند وقتیه یه احساساتی راجب استادم دارم
و خوب اختلاف سنیمونم زیاد نیست ولی خیلی میترسم بهش بگم برا همین دوست دارم احساسمو داخل قلبم نگه دارم
نویسنده: بعد از چند دقیقه ا/ت یه کارگاه
رسید
انگار که امروز زود رسیده بود شروع کرد به در زدن
و میتسویا اومد
میتسویا: زود اومدی ا/ت
ا/ت: ام او...اره خوب
میتسویا: طراحی هایی که بهت گفتم رو انجام دادی؟
ا/ت: معلومه که اره
نویسنده: میتسویا ا/ت رو به داخل راهنمایی کرد و شروع کرد به نگاه کردن طراحی ها داشت ایراد هارو در میورد که متری که گردش بود افتاد
ا/ت خم شد و همچنین میتسویا ،ا/ت میخواست متری که افتاده رو از روی زمین برداره
که دست ا/ت و میتسویا بهم خورد نگاهاشون بهم قفل شده بود
و میتسویا دست ا/ت رو ول نمیکرد
ا/ت: ام سنسه (یعنی استاد میدونید دیگه)
نمیخواید دستمو ول کنید
میتسویا: اه متاسم حواسم نبود ببخشید
ا/ت: مشکلی نداره
نویسنده: هردو به شدت سرخ شده بودن میتسویا سعی کرد خودشو جمع کنه به کارش ادامه بده
میتسویا: اها راستی هنوز لباس سری پیشت یه خورده کار داره مگه نه؟
ا/ت: اره الان میرم تمومش میکنم
میتسویا: هوم خوبه
نویسنده: بعد ار مدتی دستای ا/ت با سوزن حسابی زخم شده بود ولی کارش تموم شد رفت سراق جعبه کمک های اولیه که.....
ادامه دارد
- ۳۲.۱k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط