{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باباهم خونه مادر بزرگ بود...

باباهم خونه مادر بزرگ بود...
ساعت ۵بود که زنگه خونه به صدا دراومد رفتم ببینم کیه..
جواب دادم
-کیه..
-یه صداییی که شبیه صدای مهدی یا مهیار بود گفت
-‌باز کن...
چون صدای مهدیو مهیار تقریبا مثه همه...
یهو دونفر پریدن ...تو
یه نگاه که کردم..دیدم آرتینو مهیارن..که ارتین با خونسردی دستش تو جیبششه...
مهیارم از عصبانیت داره میترکه و به من اشاره میکنه و میگه
-برو شالتو سرت کن..
منم هی سرمو به علامته نوچ تکون میدم...
مهیار گفت
-باشه....برو زود آماده شو میخوایم بریم ..
‌-بهت گفتم که نمیام...
اومد جلو بغلم کردو برد گذاشت تو اتاقو گفت
-تا وقتی که لباس نپوشیدیو ..وسایلاتو جمع کردی نمیتونی بیای بیرون...
هرچی اصرار کردم اصرار کردم انگار دس بردار نبود...
تو ساکم هرچی میخواستم گذاشتم و آماده شدم...
انگیزه ای برای خوشگل کردن نداشتم...
مهیار اومد قفلو باز کرد...
رفتم بیرون...آرتین اومد جلو گفت
-چرا انقدر رنگو روت پریده...
و بدجور اخم کرد...
سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم
..
ماتینا و مهدی رفته بودن ویلای ما...فقط منو مهیار و ارتین بودیم...اونم با ماشینه آرتین بریم...
وقتی رفتم تو ماشین نشستم..مهیارم اومد عقب پیشه من نشست..آرتینم باید رانندگی میکرد...
ماشین روشن شد..من خوابم میومد...
چشام داشت میرفت...
نگام که افتاد تو آینه آرتین بدجور بهم اخم کرده بود..جوری که خودم ترسیدم
مگه چیکار کرده بودم...
یهو دیدم که مهیار سرشو گذاشته روی شونم...
رفتم کنار مهیار ترسید...
آرتین یه لبخنده موذیانه زد..و سرشو تکون داد..
مهیار آروم دمه گوشم گفت
-جوابتو نمیدی؟...
-جوابه چی؟...
-ازدواج
..وای اصن یادم رفته بود
گفتم
-وقت میخوام...
-باشه هرچقدر وقت میخوای میدم...
یهو رو گوشیم پیام اومد ...از طرفه ارتین بود...
-به بهههه خانوم میخواد ازدواج کنه...مبارکه..خبرارو به ما نمیدی
جواب دادم
-مگه فضولی..اره میخوام ازدواج کنم
نمیدونستم دارم چی مینویسم...
با صدای بلند برای اینکه لجه آرتین در بیاد گفتم
-مــــــــــهیار جان...عزیزم حتما هرچه زودتر جوابتو میدم...
یه نگاهی که چشمن افتاد تو آینه آرتین ...سرخ شده بودو ...خیره شده بود به جلو...
مهیار..قیافشو به علامته تعجب تکون داد..
بعد از اون جریان برای اولین بار خندیدم...
آرتین:
وایسادم دمه یه فروشگاهه بزرگ...داشتم میرفتم پایین که..هواسم نبود سرم خورد به دره ماشین...
که یهو مهتاب با ترس بلند شدو دستشو گذاشت روی شونمو گفت
-آرتین آرتین..چت شد..چیزیت که نشد..
خندم گرفته بود از لحنش ولی بازم جلوی خودمو میگرفتم...اینکه به من هی تیکه مینداخت...
حالا نگرانه من شده؟..عجیبه والا...
مهتاب:
نمیدونم چم شد اصن...یه چیز از تههه دلم گفت..ببین چیزیش نشده ک...
وگرنه منو چه به این کارا...
داشتم به آرتین ور میرفتم که یه وخ سرش چیزی نشده باشه...
مهیار اومد با خشونت گفت
-مهتاب بشین...
بد نگاش کردمو گفتم
-به توچه...
مهیار هنگ کرد...فکر کرد الان با کمال میل میگم..باشه عزیزم هرچی تو بگی...
چه آدمی بودما یه بار بااین بدبخت خوب یه بار بد...ولی اذیت کردنه پسرا و ضد حال زدن بهشون رو خیلی دوست داشتمو تو خونم بود...
آرتین ....نشست..رو گوشیم پیام اومد
-عه آدم که با شوهره آیندش اینجوری حرف نمیزنه...
-به توچه
-بیچاره مهیار...
دیگه جوابشو ندادم...
نمیدونستم معنیه کارای آرتین چیه ..اصن
رسیدیم دمه ویلا...
زود رفتم تو...میخواستم برم تو همون اتاقه همیشگی..
که یهو ماتینا روبه روم ظاهر شدو گفت
-کجا خانوم؟
-میرم تو اتاق دیگه
-این اتاق ماله منه واسه چن روز...
چقدر پرو بوداااا انگار ماله باباشه..بله کارای مهدیه دیگه..
با خشم گفتم
-نخیر این اتاق همیشه زیره دسته من بوده ..الانم ماله منه..
-این دفعه نیس...
اون اتاقو خیلی دوس داشتم..فضایی که روبه رو پنجره بود خیلی زیبا بود..تزیینشم به سلیقه ی خودم..بود
داشتیم دعوا نیکردیم که یهو آرتین جلورومون سبز شد و گفت
-چتونه؟..
ماتینا با یه لحنی که ینی خسته شده گفت
-این اتاقو من میخوام بردارم ولی مهتاب خانوم نمیزاره...
آرتین با کماله پرویی گفت
-اگه تو اینو میخوای پس ماله توعه...
عصابم خورد شده بود با جیغ گفتم
-این ماله منههههههه
مهدی از جیغه من خودشو رسوندو گفت
-چیشده؟
من گفتم
-این اتاقو من میخوام ولی ماتینا نمیزاره ..خودش میخواد بیاد تو این اتاق...
مهدی گفت
-اشکال نداره ک..بزار ماتینا باشه...
بغضم گرفت دیگه داداشمم....دوویدم رفتم توی فضای سبز ..پشت ویلا
گریم گرفت..دیگه نمیزاشتم اشکمو کسی ببینه...
یهو صدای پا شنیدم..زود اشکامو پاک کردمو به روبه رو خیره شدم...
مهدی بود..اومد روبه روم زانو زدو دست کشید روی چشمامو گفت
-اون مهمونه برای اولین بار اومده باما سفر نباید اذیتش کنیم...
جواب ندادم...
آروم گفت
-خواهره گلم..
با جیغ گفتم
دیدگاه ها (۱۴)

-دیدی ..وقتی زن گرفتی خواهرتو یادت رفت...من خیلی بدبختم...از...

گارسون منورو اورد...به هر کدوممون یکی داد...لازانیا مرغ سفار...

Part 17جیهوپ:یعنی تو دیگه کوک رو دوست نداری؟؟نونا:معلومه دیگ...

کپشن مهمه🎀🐥عروسک من😈🔞پارت دوازدهم رفتم پایین سرمو دور تا دور...

چند پارتی (درخواستی)

رمان

رمان دخت من

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

رمان تهیونگ

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۷...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط