ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۶
رو از دست بدم.
تحقیرآمیز بود که مدام برام تصمیم بگیره و قوانین مسخره بذاره اما با غرور و شخصیتم نمیتونستم قبض ها و اجاره خونه و پول بیمارستان رو پرداخت کنم.
به این کار نیاز داشتم.
صداي قدمهاش میگفت رفته..
برگشتم و به جای خالیش نگاه کردم.
دستمال پارچه اي نرم رو از گونه ام دور کردم و نگاش
کردم. ردي از خون روش مونده بود.
اخ.. بازم یه کم میسوخت و احتمالا باز خون میومد اما کار داشتم..
دستمال رو توی جیبم فرو کردم و به کارم ادامه دادم. بالاخره مهمونا بعد کوفت کردن غذاها و خنده هاي سرخوشانه و بلند قصد رفتن کردن و دونه دونه کم شدن.
همه ظرفاي كثيف سالن كوچيك رو شستم و پاك كردم و سرجاشون چیدم و بعد سالن رو تمیز کردم که خانوم تسا با نگاه مثلاً تیز بین و دقیق و چندش همیشگیش سرکي کشید و بعد به شوهرش دهن کج کرد و شوهرشم چك كار امروزم رو سمتم گرفت.
هر چند هزینه ظرف شکسته مسخره شو ازم کم کرد..
زنيكه عقده اي..
به چک نگاه کردم.
همیشه روزهایی که مهمون داشتن با چك باهام حساب میکردن..
پوووف.. ازش گرفتم و زدم بیرون. با خروجم نفسم رو شدید بیرون دادم.
همیشه خونه شون حس بدي بهم ميداد.. اصلا
معني خونه و خانواده رو نمیداد.. به جاي عشق و محبت بوي تعفن خيانت و شك ازشون به مشام میرسید.
مدام تحقير و بيشعوري.
هه .. نفسم رو فوت کردم و بیحال و خسته سمت بیمارستان راه
افتادم.. رفتم داخل بیمارستان. به پرستارها که به خوبی میشناختنم با لبخند سلام کردم و رفتم سمت اتاقش. جلوي پنجره شيشه اي بزرگ اتاقش ایستادم و زل زدم بهش به تنها کسی که از اين زندگي برام مونده بود.. مادرم.. مادر مهربون و زحمت کشم.. تنها کسم توي اين دنياي بزرگ و کثیف.. دستمو روی شیشه گذاشتم و با بغض زل زدم بهش.
که ۲ سال بود : توي
كما
به خاطر سكته مغزي.. بود. یه شب خوابید و صبحت چي صداش زدم بلند نشد.. ۲ سال بود که چشماي قشنگش رو به روم بسته بود و دیگه بازشون نکرده بود. دیگه هیچ کس رو نداشتم نه فامیل و نه دوست و اشنايي..
همه کسم روي اين تخت افتاده بود.
پارت ۶
رو از دست بدم.
تحقیرآمیز بود که مدام برام تصمیم بگیره و قوانین مسخره بذاره اما با غرور و شخصیتم نمیتونستم قبض ها و اجاره خونه و پول بیمارستان رو پرداخت کنم.
به این کار نیاز داشتم.
صداي قدمهاش میگفت رفته..
برگشتم و به جای خالیش نگاه کردم.
دستمال پارچه اي نرم رو از گونه ام دور کردم و نگاش
کردم. ردي از خون روش مونده بود.
اخ.. بازم یه کم میسوخت و احتمالا باز خون میومد اما کار داشتم..
دستمال رو توی جیبم فرو کردم و به کارم ادامه دادم. بالاخره مهمونا بعد کوفت کردن غذاها و خنده هاي سرخوشانه و بلند قصد رفتن کردن و دونه دونه کم شدن.
همه ظرفاي كثيف سالن كوچيك رو شستم و پاك كردم و سرجاشون چیدم و بعد سالن رو تمیز کردم که خانوم تسا با نگاه مثلاً تیز بین و دقیق و چندش همیشگیش سرکي کشید و بعد به شوهرش دهن کج کرد و شوهرشم چك كار امروزم رو سمتم گرفت.
هر چند هزینه ظرف شکسته مسخره شو ازم کم کرد..
زنيكه عقده اي..
به چک نگاه کردم.
همیشه روزهایی که مهمون داشتن با چك باهام حساب میکردن..
پوووف.. ازش گرفتم و زدم بیرون. با خروجم نفسم رو شدید بیرون دادم.
همیشه خونه شون حس بدي بهم ميداد.. اصلا
معني خونه و خانواده رو نمیداد.. به جاي عشق و محبت بوي تعفن خيانت و شك ازشون به مشام میرسید.
مدام تحقير و بيشعوري.
هه .. نفسم رو فوت کردم و بیحال و خسته سمت بیمارستان راه
افتادم.. رفتم داخل بیمارستان. به پرستارها که به خوبی میشناختنم با لبخند سلام کردم و رفتم سمت اتاقش. جلوي پنجره شيشه اي بزرگ اتاقش ایستادم و زل زدم بهش به تنها کسی که از اين زندگي برام مونده بود.. مادرم.. مادر مهربون و زحمت کشم.. تنها کسم توي اين دنياي بزرگ و کثیف.. دستمو روی شیشه گذاشتم و با بغض زل زدم بهش.
که ۲ سال بود : توي
كما
به خاطر سكته مغزي.. بود. یه شب خوابید و صبحت چي صداش زدم بلند نشد.. ۲ سال بود که چشماي قشنگش رو به روم بسته بود و دیگه بازشون نکرده بود. دیگه هیچ کس رو نداشتم نه فامیل و نه دوست و اشنايي..
همه کسم روي اين تخت افتاده بود.
- ۱۴.۳k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط