BTS, Roman
#زندگی_من
#ادامه_پارت_پنجاه_و_یک
من- یک بار دیگه کار تو تکرار کن!...
دعوای خیلی بدی بود. چند جای پسره رو کبود کردم و اونا تنها کاری که میکردن هول دادن من به عقب بود.
با تمام زوری که داشتم روش خالی کردم که مدیر و بچه ها دورمون جمع شدن.
(فریاد) مدیر-اینجا چه خبره؟
همه از دعوا دست کشیدیم و اومدیم عقب.
مدیر سر و وضع همه مون و زیر و رو کرد. خب معلوم بود که مقصر کی دیده میشد، من.
وقتی همه ی اونا رو با بدن کبود میدین و من و سالم، صد در صد من مقصر میشدم. تازه، من توی مدرسه اعتباری نداشتم، و این یعنی نشون میداد خالی بندیا شون و باور میکنن.
...
دیگه اون روز کلی سرزنش شدم و میخواستم تعهد بدم. اگه تعهد میدادم خیلی بد میشد، ولی بجاش فردا باید با تهیونگ برم مدرسه.
[بنظرت چیزی بهت نمیگه؟ دعوات نمیکنه؟ دیگه دلخور نمیشه؟ یا بازم اجازه میده بری مدرسه؟ ] ولی خیلی بد شد، چون اعتبار تهیونگ و بردم پایین!
رو تختم ولو شدم و منتظر موندم تا از سر کار برگرده. دیگه تقریبا ساعت ۱۸:٠٠ شده بود.
بلند شدم و جلوی آینه قدی اتاقم ایستادم.
آه بلندی از ته دلم کشیدم و پوزخند مسخره ای به رخم کشیدم.
من- چقدر الکی الکی همه چیز باب میلت نیست. باید خودت یکی یکی، به سختی این آجر رویاهات و بچینی تا بتونی خونه تو بسازی.
هرچی خونت بزرگ تر و قشنگ تر باشه سختی بیشتری میکشی.
#رمان#Roman
#ادامه_پارت_پنجاه_و_یک
من- یک بار دیگه کار تو تکرار کن!...
دعوای خیلی بدی بود. چند جای پسره رو کبود کردم و اونا تنها کاری که میکردن هول دادن من به عقب بود.
با تمام زوری که داشتم روش خالی کردم که مدیر و بچه ها دورمون جمع شدن.
(فریاد) مدیر-اینجا چه خبره؟
همه از دعوا دست کشیدیم و اومدیم عقب.
مدیر سر و وضع همه مون و زیر و رو کرد. خب معلوم بود که مقصر کی دیده میشد، من.
وقتی همه ی اونا رو با بدن کبود میدین و من و سالم، صد در صد من مقصر میشدم. تازه، من توی مدرسه اعتباری نداشتم، و این یعنی نشون میداد خالی بندیا شون و باور میکنن.
...
دیگه اون روز کلی سرزنش شدم و میخواستم تعهد بدم. اگه تعهد میدادم خیلی بد میشد، ولی بجاش فردا باید با تهیونگ برم مدرسه.
[بنظرت چیزی بهت نمیگه؟ دعوات نمیکنه؟ دیگه دلخور نمیشه؟ یا بازم اجازه میده بری مدرسه؟ ] ولی خیلی بد شد، چون اعتبار تهیونگ و بردم پایین!
رو تختم ولو شدم و منتظر موندم تا از سر کار برگرده. دیگه تقریبا ساعت ۱۸:٠٠ شده بود.
بلند شدم و جلوی آینه قدی اتاقم ایستادم.
آه بلندی از ته دلم کشیدم و پوزخند مسخره ای به رخم کشیدم.
من- چقدر الکی الکی همه چیز باب میلت نیست. باید خودت یکی یکی، به سختی این آجر رویاهات و بچینی تا بتونی خونه تو بسازی.
هرچی خونت بزرگ تر و قشنگ تر باشه سختی بیشتری میکشی.
#رمان#Roman
- ۶.۱k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط