رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

𓂃 𐙚 پارت ۲۸ 𐙚 𓂃

ویو ا/ت | صبح

ساعت سه‌ی شب از خواب بیدار شدم.

دوباره سعی کردم بخوابم، ولی هر کاری کردم خوابم نبرد.

بالاخره از جام بلند شدم، رفتم سرویس و بعد لباس‌هام رو عوض کردم.

رفتم آشپزخونه و یه صبحونه‌ی خوشمزه درست کردم که تقریباً یه ساعت طول کشید.

بعد لباس فرم مدرسه‌م رو شستم و حدود چهل دقیقه بعد برگشتم.

لباس پوشیدم، روتینم رو انجام دادم، فرم مدرسه‌م رو اتو کردم و پوشیدم.

یه میکاپ خیلی کم کردم، موهام رو گوجه‌ای بستم و راه افتادم سمت مدرسه.

حدود یه ربع بعد رسیدم.

جلوی مدرسه برخلاف همیشه هیچ‌کس جمع نشده بود.

با خودم گفتم:

«پس ته‌یونگ زودتر اومده...»

وارد شدم و رفتم سمت کلاس.

وقتی رسیدم دیدم ته‌یونگ و بقیه‌ی بچه‌ها هنوز نیومدن.

اهمیت ندادم و سر جام نشستم.

چند دقیقه نگذشته بود که صدای عربده‌ای از بیرون شنیدم.

صدا آشنا بود...

شبیه صدای ته‌یونگ بود.

سریع از جام بلند شدم و سمت صدا رفتم.

و بله...

خودِ ته‌یونگ بود.

داشت با یه پسر درگیر شده بود و هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد نزدیکش بشه.

یکی از بچه‌ها با نگرانی بهم گفت:

«نرو سمتش، عصبانیه!»

ولی گوش نکردم.

رفتم جلو و دست ته‌یونگ رو گرفتم.

اما در همون لحظه، ته‌یونگ با عصبانیت دستش رو کنار زد و من تعادلم رو از دست دادم و روی زمین افتادم.

سرم کمی درد گرفت.

هیچ‌کس متوجه نشد...

حتی خود ته‌یونگ.

خواستم بلند بشم که کوک و رینا رسیدن.

رینا با نگرانی کنارم نشست.

$: حالت خوبه؟

×: آره.

بلند شدم و دوباره رفتم سمت ته‌یونگ.

دستش رو گرفتم و کشیدمش عقب.

×: ته... ولش کن.

ته نگاهم کرد.

چند لحظه چیزی نگفت.

بعد کم‌کم آروم شد.

اون پسر رو بردن درمانگاه و من هم دست ته‌یونگ رو پانسمان کردم.

همون موقع احساس کردم یه نگاه سنگین رومه.

سرم رو بالا آوردم.

نگاه من و ته‌یونگ به هم گره خورد.

×: چیه؟

کوتاه جواب داد:

&: هیچی.

چیزی از دلیل دعوا نمی‌دونستم.

با هم برگشتیم سمت کلاس.

𓂃 ✦ 𓂃

ویو کلاس

معلم داشت درس می‌داد.

تق...

تق...

صدای در اومد.

معلم نگاهی به سمت در انداخت.

معلم: بیاید تو.

چند لحظه بعد مدیر با عجله وارد کلاس شد.

مدیر: سلام، ببخشید مزاحم کلاس شدم.

معلم: نه، خواهش می‌کنم.

مدیر: می‌خواستم بدونم امروز چه کسی دعوا کرده؟

معلم: ته‌یونگ.

مدیر: باعث خونریزی شده؟

معلم نگاهی به ته‌یونگ انداخت.

&: نه.

مدیر با تعجب گفت:

مدیر: پس این همه خون چیه؟

کوک و رینا هم‌زمان به من نگاه کردن.

مدیر متوجه شد.

مدیر: ا/ت... امروز چیزی شد؟

ناگهان یاد لحظه‌ای افتادم که روی زمین افتاده بودم.

اما قبل از اینکه چیزی بگم، کوک گفت:

کوک: بله... وقتی اومد ته‌یونگ رو جدا کنه، تعادلش رو از دست داد و سرش به زمین خورد.

نگاه ته‌یونگ ناگهان تغییر کرد.

&: چی؟

همه با هم به سمت محل دعوا رفتیم.

یکی از دخترها ناگهان با ترس گفت:

دختر: اااا/ت!

مدیر برگشت سمتش.

مدیر: چی شده؟

دختر با نگرانی گفت:

دختر: سر ا/ت... خون میاد!

دستم ناخودآگاه رفت پشت سرم.

وقتی دستم رو جلوی چشمم آوردم، تازه متوجه شدم.

ته‌یونگ با نگرانی اومد سمتم.

&: ا/ت... چی شد اینطوری شد؟

رینا سریع گفت:

$: اومد تورو جدا کنه و افتاد زمین. سرش هم به زمین خورد.

ته‌یونگ چند لحظه خشکش زد.

پاهاش سست شد و روی زانو نشست.

دستش رو جلوی صورتش گرفت.

من هم کنارش نشستم.

×: ته... خودم افتادم.

اما با صدای لرزون گفت:

&: نه...

سرش رو بالا آورد.

&: من باعث شدم...

چند لحظه سکوت کرد و بعد با صدای بلند گفت:

&: مننننن!

دستم رو بالا آوردم تا اشکش رو پاک کنم.

اما قبل از اینکه دستم به صورتش برسه...

دیگه چیزی ندیدم.

فقط احساس کردم دستی منو گرفت.

𓂃 𐙚 𓂃

ویو ته‌یونگ

ا/ت جلوی چشمام بیهوش شد.

قبل از اینکه زمین بخوره، سریع گرفتمش.

قلبم تند می‌زد و فقط یه فکر توی سرم بود:

«نباید به خاطر من این اتفاق براش می‌افتاد...»

ا/ت رو به بیمارستان بردیم.

من، کوک و رینا چند ساعت جلوی اتاق عمل منتظر موندیم.

هر دقیقه برای من مثل یه ساعت می‌گذشت.

بعد از حدود پنج ساعت، دکتر از اتاق عمل بیرون اومد.

سریع رفتم سمتش.

&: دکتر... حالش چطوره؟

دکتر لبخند کمرنگی زد.

دکتر: عمل با موفقیت انجام شد. حالش پایدار هست.

نفس راحتی کشیدم.

ا/ت رو به بخش منتقل کردن.

چند ساعت بعد، وقتی به هوش اومد، سریع رفتم پیشش.

کنار تخت ایستادم و فقط نگاهش کردم.

برای اولین بار، هیچ حرفی نداشتم.

فقط خوشحال بودم که دوباره چشم‌هاش رو باز کرده...

𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪

...ادامه دارد

𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
دیدگاه ها (۱۳)

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

Forbidden love⑧شب بود کرم‌ درونم فعال شده بود و دوباره زنگ ز...

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

رمان هکر کوچولوی من پارت چهارم

هوا سرد بود.از آن شب‌هایی که شهر شلوغ بود، اما انگار برای ا/...

پارت 41🌙 ویو هیون‌وو:هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.ه...

پارت ۴ (سرنوشت)

تک پارتی کاراسو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط