برده عمارت جئون
پارت ¹³⁵
ماشین جلوی عمارت وایساد
کرایه رو دادم پیاده شدم و لنگون لنگون به طرف در رفتم.
نگهبان نگاهی به وضعیتم انداخت و چیزی نگفت ولی حس ترحم توی چشماش آزارم میداد.
توی حیاط چشم چرخوندم به امید اینکه جونگکوک بیاد اما اشتباه میکردم،نمیاومد.
در خونه رو باز کردم و وارد شدم
و صدای سرفه یونا اولین چیزی بود که توی گوشم پیچید و بی حال گفت:
-بسه عزیزم دیگه نمیتونم بخورم
صدای جونگکوک اما مثل خنجری بود که قفسه ی سینه ام رو می شکافت و بیرون می آورد:
-نمیخورم و نمیتونم نداریم یونا خانوم
رنگت خیلی پریده باید بخوری جون بگیری
رنگش پریده؟
حتی بیشتر از من؟
دردش بیشتر از ات بود،یا کمتر.
یونا اون همه آدم دورش بود و ات تنها باید برمیگشت خونه.
صدای مامان حنا بود که گفت:
-آره رنگش خیلی پریده
این چند روز بیشتر حواست بهش باشه مادر
از همونجا به داخل سالن سرک کشیدم.
همه دور یونا جمع شده بودن و مراقبش بودن.
وقتی جونگکوک میوه های اسلایس شده رو توی دهن یونا گذاشت حسادت داشت خفه ام میکرد.
سرم رو برگردوندم تا از غصه نمیرم
و به طرف اتاقم راه افتادم اما صدای جونگکوک متوقفم کرد:
-ات؟! کی مرخص شدی؟
صداش سرد و پر از تعجب بود،کاملا میشد فهمید ات رو فراموش کرده.
به عقب که برگشتم با اون چشمای سرد و سنگی روبرو شدم.
نه حالم رو پرسیده بود،نه براش مهم بود که چجوری اومدم:
-حدودا یه ساعت پیش
اینم پارت هدیه🤍🦋
ماشین جلوی عمارت وایساد
کرایه رو دادم پیاده شدم و لنگون لنگون به طرف در رفتم.
نگهبان نگاهی به وضعیتم انداخت و چیزی نگفت ولی حس ترحم توی چشماش آزارم میداد.
توی حیاط چشم چرخوندم به امید اینکه جونگکوک بیاد اما اشتباه میکردم،نمیاومد.
در خونه رو باز کردم و وارد شدم
و صدای سرفه یونا اولین چیزی بود که توی گوشم پیچید و بی حال گفت:
-بسه عزیزم دیگه نمیتونم بخورم
صدای جونگکوک اما مثل خنجری بود که قفسه ی سینه ام رو می شکافت و بیرون می آورد:
-نمیخورم و نمیتونم نداریم یونا خانوم
رنگت خیلی پریده باید بخوری جون بگیری
رنگش پریده؟
حتی بیشتر از من؟
دردش بیشتر از ات بود،یا کمتر.
یونا اون همه آدم دورش بود و ات تنها باید برمیگشت خونه.
صدای مامان حنا بود که گفت:
-آره رنگش خیلی پریده
این چند روز بیشتر حواست بهش باشه مادر
از همونجا به داخل سالن سرک کشیدم.
همه دور یونا جمع شده بودن و مراقبش بودن.
وقتی جونگکوک میوه های اسلایس شده رو توی دهن یونا گذاشت حسادت داشت خفه ام میکرد.
سرم رو برگردوندم تا از غصه نمیرم
و به طرف اتاقم راه افتادم اما صدای جونگکوک متوقفم کرد:
-ات؟! کی مرخص شدی؟
صداش سرد و پر از تعجب بود،کاملا میشد فهمید ات رو فراموش کرده.
به عقب که برگشتم با اون چشمای سرد و سنگی روبرو شدم.
نه حالم رو پرسیده بود،نه براش مهم بود که چجوری اومدم:
-حدودا یه ساعت پیش
اینم پارت هدیه🤍🦋
- ۴۲.۷k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط