همونجوری که من عاشقتم عاشقم باشی..!
#هیونجین
#استری_کیدز
با ذره ای توانی که برایش مانده بود با پاهای ظریف و زنونه اش از راه پله ی برج بالا میرفت.
پیراهن آبی رنگی که الماس های شفاف بر آن نشسته بود اکنون با خون و خاک آراسته شده بود . حاشیه های دوخته شده با نخ های ظریف از هم گسسته شده بودند.
وزش قدرتمند باد صدای سمفونی برگ های خشک را ایجاد میکرد و ترس در خونِ گرم روان در رگ هایش جاری میشد.
نو ماه ار پشت ابر های سیاه اسمان رخنه میکرد و از شکاف های دیوار بر سنگ های تراش خورده راه پله میتابید و ردی کم رنگ از خون بر آن خودنمایی میکرد.
نجوای نفس های سنگین و قدم های محکم مرد در دیوار های سرد به گوش میرسید.
صدایش در تمام پیچ و خم های راه پله برج طنین می انداخت.
- چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.. مگه اینکه از مرگ بترسی..
با هر صدا دختر پیکر دردمند خود را سریع تر به بالا میکشید. با دری چوبی دارای شیار های سطحی و عمیق که پرتو های نور از آن ها عبور میکردند روبرو شد.
دستگیره ای زنگ زده با حکاکی هایی بر رویش به چشم میخورد.
خودش را به در رساند و هنگامی که دست هایش بر روی دستگیره قرار گرفتند ذره ای از آهن زنگ زده به روی دستانش نشستند و ردی نارنجی به جا گذاشتند.
انگشتانش را جوری به در فشار میداد که سفید شدند هرچند در باز نمیشد..
دردی بر تمامی بدنش میپیچید اما این آخرین فرصتش بود..
با تمام زورش به در فرسوده برج ضربه میزد..
ضرباتی پی در پی ولی انگار در نمیخواست باز شود..
تکه های ریز چوب بر بازوان برهنه اش فرو میرفتند و خراش های بر پوست سفیدش ایجاد میکردند..
پوزخندی تیز که از لبه ی خنجری آهنی تیز تر بود سکوت را شکافت و برای باری دیگر ترس و وحشت در چشمان زیبای دخترک درخشید .
- قول میدم درد نداشته باشه.. اگه همونجوری که من عاشقتم عاشقم باشی..!
#استری_کیدز
با ذره ای توانی که برایش مانده بود با پاهای ظریف و زنونه اش از راه پله ی برج بالا میرفت.
پیراهن آبی رنگی که الماس های شفاف بر آن نشسته بود اکنون با خون و خاک آراسته شده بود . حاشیه های دوخته شده با نخ های ظریف از هم گسسته شده بودند.
وزش قدرتمند باد صدای سمفونی برگ های خشک را ایجاد میکرد و ترس در خونِ گرم روان در رگ هایش جاری میشد.
نو ماه ار پشت ابر های سیاه اسمان رخنه میکرد و از شکاف های دیوار بر سنگ های تراش خورده راه پله میتابید و ردی کم رنگ از خون بر آن خودنمایی میکرد.
نجوای نفس های سنگین و قدم های محکم مرد در دیوار های سرد به گوش میرسید.
صدایش در تمام پیچ و خم های راه پله برج طنین می انداخت.
- چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.. مگه اینکه از مرگ بترسی..
با هر صدا دختر پیکر دردمند خود را سریع تر به بالا میکشید. با دری چوبی دارای شیار های سطحی و عمیق که پرتو های نور از آن ها عبور میکردند روبرو شد.
دستگیره ای زنگ زده با حکاکی هایی بر رویش به چشم میخورد.
خودش را به در رساند و هنگامی که دست هایش بر روی دستگیره قرار گرفتند ذره ای از آهن زنگ زده به روی دستانش نشستند و ردی نارنجی به جا گذاشتند.
انگشتانش را جوری به در فشار میداد که سفید شدند هرچند در باز نمیشد..
دردی بر تمامی بدنش میپیچید اما این آخرین فرصتش بود..
با تمام زورش به در فرسوده برج ضربه میزد..
ضرباتی پی در پی ولی انگار در نمیخواست باز شود..
تکه های ریز چوب بر بازوان برهنه اش فرو میرفتند و خراش های بر پوست سفیدش ایجاد میکردند..
پوزخندی تیز که از لبه ی خنجری آهنی تیز تر بود سکوت را شکافت و برای باری دیگر ترس و وحشت در چشمان زیبای دخترک درخشید .
- قول میدم درد نداشته باشه.. اگه همونجوری که من عاشقتم عاشقم باشی..!
- ۲۲.۹k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط