رمان: #رقص_در_میان_اتش
رمان: #رقص_در_میان_اتش
پارت دهم: شلیکِ مرگ و خونِ جاری
(صدای بلند و گوشخراشِ زنگ مدرسه، مثل یک فریاد در فضای پر از تنشِ حیاط پیچید. هستی، بدون اینکه ذرهای از آن درگیریِ جسورانهاش کم شود، با قدمهایی استوار و بیتفاوت از میانِ جمعیت گذشت و به سمت کلاسهایش رفت. او حتی نگاهی هم به عقب نینداخت؛ برای او، عقبنشینی معنایی نداشت.)
(در همین حال، تهیونگ با چهرهای که هنوز از خشمِ لحظهی قبلِ درگیری با فلیکس، در هم بود، به سمتِ جنگکوک و یونگی رفت. آنها در گوشهای از حیاط، دور از چشم بقیه، با جملاتی کوتاه و مرموز صحبت کردند؛ صحبتهایی که بوی خطر و نقشههای پنهان میداد. پس از آن، هر سه با همان هیبتِ سنگین، به سمتِ کلاسها حرکت کردند.)
(در کلاس، فضای سنگینی حاکم بود. معلم با نگاهی که انگار میخواست تمامِ رازهای دانشآموزانش را بفهمد، به سمتِ هستی نگاه کرد و با لحنی که دستور محسوب میشد، گفت:)
معلم: هستی! بیا و برو جلوی میزِ من، اولین میز. از این به بعد تنها اونجا مینشینی.
(هستی بدون اینکه حرفی بزند یا اعتراضی کند، با همان وقارِ همیشگیاش بلند شد. او با قدمهایی آرام و با اعتمادبهنفس به سمتِ میز اول رفت. اما درست در لحظهای که او میخواست روی صندلی بنشیند، صدای مهیبی فضا را شکافت...)
بنگ! بنگ! بنگ!
(صدای وحشتناکِ شلیک گلوله، مثل برخوردِ پتک به سنگ، تمامِ کلاس را در بر گرفت. در یک لحظه، شیشههای بزرگِ پنجره با شدتِ تمام خرد شدند و مثلِ هزاران خنجرِ درخشان، به سمتِ داخل پرتاب شدند. تکههای تیز و برنده شیشه، درست در مسیرِ هستی بودند. قبل از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، قطعاتِ تیز شیشه با سرعتِ بالا به سمتِ هستی پرتاب شدند و بخشی از آنها به بازوی هستی خورد و خون اومد
(هستی در حالی که حسِ سوزشِ شدیدی روی پوست بازوی داشت، دست راستش را به سمتِ بازوی سمت چپش برد. خونِ گرم و سرخ، از روی بازوی ش جاری شد و روی لباسش لک شد. تهیونگ که با دیدنِ خونِ جاری از بازوی هستی، وحشتزده شده بود، خواست با تمامِ توان خودش را به او برساند و از میانِ خردهشیشهها عبور کند، اما جنی با حالتی که ترکیبی از ترس و کنترلگری بود، جلوی او را گرفت!)
جنی (با صدایی که از ترس میلرزید اما راه را سد میکرد)¥نرو تهیونگ! خیلی خطرناکه! موندن اینجا امنتره!
(در همین لحظه، که همه در شوک و وحشتِ مطلق فرو رفته بودند، فلیکس که انگار فقط یک هدف در ذهن داشت، با سرعتِ بینظیری از میانِ آشوبِ کلاس دوید. او نادیده گرفتنِ جنی و نادیده گرفتنِ همه، فقط و فقط به سمتِ هستی رفت. فلیکس درست کنارِ هستی رسید، در حالی که چشمانش از نگرانی و خشمِ ناشی از دیدنِ خونِ او، برق میزد.)
(کلاس در میانِ صدای جیغ، خون و خردهشیشههایی که زیرِ پا میخوردند، غرق در کابوسی مرگبار شده بود...)
اما داستان به اینجا ختم نمیشه!
پایان پارت دهم 🔥
شرایط پارت یازدهم:
لایک: ۱۵
کامنت: ۱۰
بازنشر: ۵
نویسنده: hasti
پارت دهم: شلیکِ مرگ و خونِ جاری
(صدای بلند و گوشخراشِ زنگ مدرسه، مثل یک فریاد در فضای پر از تنشِ حیاط پیچید. هستی، بدون اینکه ذرهای از آن درگیریِ جسورانهاش کم شود، با قدمهایی استوار و بیتفاوت از میانِ جمعیت گذشت و به سمت کلاسهایش رفت. او حتی نگاهی هم به عقب نینداخت؛ برای او، عقبنشینی معنایی نداشت.)
(در همین حال، تهیونگ با چهرهای که هنوز از خشمِ لحظهی قبلِ درگیری با فلیکس، در هم بود، به سمتِ جنگکوک و یونگی رفت. آنها در گوشهای از حیاط، دور از چشم بقیه، با جملاتی کوتاه و مرموز صحبت کردند؛ صحبتهایی که بوی خطر و نقشههای پنهان میداد. پس از آن، هر سه با همان هیبتِ سنگین، به سمتِ کلاسها حرکت کردند.)
(در کلاس، فضای سنگینی حاکم بود. معلم با نگاهی که انگار میخواست تمامِ رازهای دانشآموزانش را بفهمد، به سمتِ هستی نگاه کرد و با لحنی که دستور محسوب میشد، گفت:)
معلم: هستی! بیا و برو جلوی میزِ من، اولین میز. از این به بعد تنها اونجا مینشینی.
(هستی بدون اینکه حرفی بزند یا اعتراضی کند، با همان وقارِ همیشگیاش بلند شد. او با قدمهایی آرام و با اعتمادبهنفس به سمتِ میز اول رفت. اما درست در لحظهای که او میخواست روی صندلی بنشیند، صدای مهیبی فضا را شکافت...)
بنگ! بنگ! بنگ!
(صدای وحشتناکِ شلیک گلوله، مثل برخوردِ پتک به سنگ، تمامِ کلاس را در بر گرفت. در یک لحظه، شیشههای بزرگِ پنجره با شدتِ تمام خرد شدند و مثلِ هزاران خنجرِ درخشان، به سمتِ داخل پرتاب شدند. تکههای تیز و برنده شیشه، درست در مسیرِ هستی بودند. قبل از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، قطعاتِ تیز شیشه با سرعتِ بالا به سمتِ هستی پرتاب شدند و بخشی از آنها به بازوی هستی خورد و خون اومد
(هستی در حالی که حسِ سوزشِ شدیدی روی پوست بازوی داشت، دست راستش را به سمتِ بازوی سمت چپش برد. خونِ گرم و سرخ، از روی بازوی ش جاری شد و روی لباسش لک شد. تهیونگ که با دیدنِ خونِ جاری از بازوی هستی، وحشتزده شده بود، خواست با تمامِ توان خودش را به او برساند و از میانِ خردهشیشهها عبور کند، اما جنی با حالتی که ترکیبی از ترس و کنترلگری بود، جلوی او را گرفت!)
جنی (با صدایی که از ترس میلرزید اما راه را سد میکرد)¥نرو تهیونگ! خیلی خطرناکه! موندن اینجا امنتره!
(در همین لحظه، که همه در شوک و وحشتِ مطلق فرو رفته بودند، فلیکس که انگار فقط یک هدف در ذهن داشت، با سرعتِ بینظیری از میانِ آشوبِ کلاس دوید. او نادیده گرفتنِ جنی و نادیده گرفتنِ همه، فقط و فقط به سمتِ هستی رفت. فلیکس درست کنارِ هستی رسید، در حالی که چشمانش از نگرانی و خشمِ ناشی از دیدنِ خونِ او، برق میزد.)
(کلاس در میانِ صدای جیغ، خون و خردهشیشههایی که زیرِ پا میخوردند، غرق در کابوسی مرگبار شده بود...)
اما داستان به اینجا ختم نمیشه!
پایان پارت دهم 🔥
شرایط پارت یازدهم:
لایک: ۱۵
کامنت: ۱۰
بازنشر: ۵
نویسنده: hasti
- ۹۷۳
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط