در نگاه اول..
#جیسونگ
#هان
#استری_کیدز
خورشید آرام در جایی میان کوه های خاکستری جان میباخت و آسمان با ابر تزئین شده بود و چهره ای جدید از آسمان نمایان میشد..
تا ستارگان در انتهای آسمان بدرخشند..
هرچند نوازش گرم و زرین خورشید هنوز پابرجا بود و تلالو هایی از او، از میان شکاف های لطیف ابر ها که به دلیل خداحافظی خورشید از آسمان روشن، به رنگ های طلایی و نارنجی در آمده بود فرار میکرد.
پرتویی بر سیمای دختر می انداخت. و آغاز خودنمایی بود که چشمانش با همکاری خیره کننده با نور میکردند..
باد پرچم برافراشته سرزمین را به رقص دعوت میکرد مانند خواسته ای کوتاه در دل شب.
برج های بلند دربار، با نرمی که آسمان با آن آشنا بود، ابر ها را می شکافتند. مانند سرپیچی پنهان.
دریا موج های کوچک، با سرکشی کودکانه رها میکرد..
بوی نمک اش حس میشد تا یادآور آن باشد که هنوز در خروش است..
هیاهوی واژه ها در گوش میپیچید.. هیاهویی در آن سرزمین کوچک که خانه اش می نامید، او را فرا میخواند تا بخشی از آن باشد..
نگاهش در میان آسمان و دریا در حرکت بود و لبخندی آرام بر لبانش میخزید..
پسر جوان با پیرهنی سفید که باد مدت ها با او همبازی بود و اکنون در میان مو هایش در جست و جو بود.
و نگاه خورشید که به چهره اش دوخته شده بود با گُل رز سفید در دستانش که گویا انگشتان دختر را طلب میکرد قدم هایش را به زمین بخشید و آهسته تا حدی در برابرش خم شد با لبخندی گیرا که متعلق به خودش بود..
_شما به عشق در نگاه اول اعتقاد دارید دوشیزه؟!
#هان
#استری_کیدز
خورشید آرام در جایی میان کوه های خاکستری جان میباخت و آسمان با ابر تزئین شده بود و چهره ای جدید از آسمان نمایان میشد..
تا ستارگان در انتهای آسمان بدرخشند..
هرچند نوازش گرم و زرین خورشید هنوز پابرجا بود و تلالو هایی از او، از میان شکاف های لطیف ابر ها که به دلیل خداحافظی خورشید از آسمان روشن، به رنگ های طلایی و نارنجی در آمده بود فرار میکرد.
پرتویی بر سیمای دختر می انداخت. و آغاز خودنمایی بود که چشمانش با همکاری خیره کننده با نور میکردند..
باد پرچم برافراشته سرزمین را به رقص دعوت میکرد مانند خواسته ای کوتاه در دل شب.
برج های بلند دربار، با نرمی که آسمان با آن آشنا بود، ابر ها را می شکافتند. مانند سرپیچی پنهان.
دریا موج های کوچک، با سرکشی کودکانه رها میکرد..
بوی نمک اش حس میشد تا یادآور آن باشد که هنوز در خروش است..
هیاهوی واژه ها در گوش میپیچید.. هیاهویی در آن سرزمین کوچک که خانه اش می نامید، او را فرا میخواند تا بخشی از آن باشد..
نگاهش در میان آسمان و دریا در حرکت بود و لبخندی آرام بر لبانش میخزید..
پسر جوان با پیرهنی سفید که باد مدت ها با او همبازی بود و اکنون در میان مو هایش در جست و جو بود.
و نگاه خورشید که به چهره اش دوخته شده بود با گُل رز سفید در دستانش که گویا انگشتان دختر را طلب میکرد قدم هایش را به زمین بخشید و آهسته تا حدی در برابرش خم شد با لبخندی گیرا که متعلق به خودش بود..
_شما به عشق در نگاه اول اعتقاد دارید دوشیزه؟!
- ۲۶.۸k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط