وقتی که استادت بود و...pt2
وقتی که استادت بود و...pt2
#سناریو
#فیک
#هیونجین
#اسکیز
کیفش رو روی میز گذاشت نگاهش رو به تک تک دانشجو ها داد و لب زد
=من هوانگ هیونجینم، استاد جدیدتون، امیدوارم باهم خوب کنار بیایم.
اون واقعا زیبا بود! موهاش که گوشه ای از صورت فوق العاده زیباش رو در بر گرفته بود، چشماش، لب هاش. نگاهت توی تک تک اجزای صورتش می چرخید که با صدایی از فکرت بیرون اومدی و نگاهت به مرد رو به روت دوختی
=خانوم ا.ت؟ حواستون کجاست؟
_ب..ببخشید اقای هوانگ...
بعد از چند لحظه خیره شدن به هم قدم هاشو به سمت تخته برداشت و ادامه درس رو توضیح داد
.
.
.
بعد از غرغر های استادت که خیلی از دست دانشجو ها عصبی بود به سمت خونه ات قدم برداشتی
کاملا از امروز خسته بودی به سمت تخت رفتی و خودت رو روی تختت انداختی و گوشیت رو برداشتی که با اسم دوستت روی صفحه گوشیت مواجه شدی، اهی کشیدی و گوشیت رو جواب دادی
_سلام؟
/ا.ت میای امشب بریم بار؟
_نه امروز خیلی خستم...
/بیا دیگه فقط یه شبه
_اوفف باشه کدوم بار؟
/بار....
_باشه خداحافظ
/دیر نکنیا، خداحافظ
با اصرار های دوستت از روی تختت بلند شدی و یه حموم 10مینی گرفتی و لباست رو که خیلی باز نبود رو پوشیدی ولی توش فوق العاده به نظر میرسیدی، موهات رو شونه کردی، ارایش ملایمی کردی و عطرت رو زدی.
خودت رو توی اینه برانداز کردی و به سمت بار راه افتادی
.
.
_چقدر شلوغه...
به سمت میزی که دوستت لیا نشسته بود قدم برداشتی و بعد از کلی سلام و احوال پرسی نگاهت رو به مردی که رو به روت نشسته بود و با لبخند محوی بهت خیره شده بود دادی.بعد از کلی نگاه کردنش فهمیدی که هوانگه! استاد جدیدتون! که البته کلی از دستت عصبانی بود..
/ا.ت؟؟ا.ت؟
_ب..بله؟
/خوبی؟
نگاهت رو از مرد روبه روت گرفتی و سرت رو به نشونه تایید به دو طرف تکون دادی
#سناریو
#فیک
#هیونجین
#اسکیز
کیفش رو روی میز گذاشت نگاهش رو به تک تک دانشجو ها داد و لب زد
=من هوانگ هیونجینم، استاد جدیدتون، امیدوارم باهم خوب کنار بیایم.
اون واقعا زیبا بود! موهاش که گوشه ای از صورت فوق العاده زیباش رو در بر گرفته بود، چشماش، لب هاش. نگاهت توی تک تک اجزای صورتش می چرخید که با صدایی از فکرت بیرون اومدی و نگاهت به مرد رو به روت دوختی
=خانوم ا.ت؟ حواستون کجاست؟
_ب..ببخشید اقای هوانگ...
بعد از چند لحظه خیره شدن به هم قدم هاشو به سمت تخته برداشت و ادامه درس رو توضیح داد
.
.
.
بعد از غرغر های استادت که خیلی از دست دانشجو ها عصبی بود به سمت خونه ات قدم برداشتی
کاملا از امروز خسته بودی به سمت تخت رفتی و خودت رو روی تختت انداختی و گوشیت رو برداشتی که با اسم دوستت روی صفحه گوشیت مواجه شدی، اهی کشیدی و گوشیت رو جواب دادی
_سلام؟
/ا.ت میای امشب بریم بار؟
_نه امروز خیلی خستم...
/بیا دیگه فقط یه شبه
_اوفف باشه کدوم بار؟
/بار....
_باشه خداحافظ
/دیر نکنیا، خداحافظ
با اصرار های دوستت از روی تختت بلند شدی و یه حموم 10مینی گرفتی و لباست رو که خیلی باز نبود رو پوشیدی ولی توش فوق العاده به نظر میرسیدی، موهات رو شونه کردی، ارایش ملایمی کردی و عطرت رو زدی.
خودت رو توی اینه برانداز کردی و به سمت بار راه افتادی
.
.
_چقدر شلوغه...
به سمت میزی که دوستت لیا نشسته بود قدم برداشتی و بعد از کلی سلام و احوال پرسی نگاهت رو به مردی که رو به روت نشسته بود و با لبخند محوی بهت خیره شده بود دادی.بعد از کلی نگاه کردنش فهمیدی که هوانگه! استاد جدیدتون! که البته کلی از دستت عصبانی بود..
/ا.ت؟؟ا.ت؟
_ب..بله؟
/خوبی؟
نگاهت رو از مرد روبه روت گرفتی و سرت رو به نشونه تایید به دو طرف تکون دادی
- ۵۴.۱k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط