part:56
((زخم های رقم خورده.))
۱۸ ساعت..۱۸ ساعته که میرا پیداش نشده...
و همین موضوع کل اعضای خانه را نگران کرده بود....
الکساندر که کف سرامیک را از بس راه رفته بود سوراخ کرده بود....
رزا همش داشت گریه میکرد....
تهیونگ هم گوشه ای فکر میکرد تا ببیند میرا الان در چه موقعیتی قراردارد....
و جانگها هم با زور رزا تازه خوابیده بود...
هیچکدام وضع خوبی نداشتند فقط رزا میدانست که میرا قرار نیست به این خانه برگردد ....
اما بازهم ساکت ماند چون با گفتن حقیقت چیزی درست نمیشد....
ولی خوب میدانست با نگفتن آن هم حقیقت زودی برملا میشود.....
الکساندر لحظه ای مکث کرد نگاهی به رزا انداخت.
___رزا.
رزا فقط در جوابش گفت:
___هوم.
__میرا آخرین بار باتو حرف زد درسته؟
رزا لحطه ای حیرت ماند ....
___آ.آره
___آخرین بار بهت چی گفت...
__هی.هیچی.
__رزا به من دروغ نگو...
__الکساندر کافیه نمیبینی خود رزا به اندازه کافی داغونه...
___تهیونگ ساکت باش....
___رزا بگو دقیق چی شده...
رزا نفسی سنگین کشید .....
__میرا حرفای عجیبی بهم زد...
__خب؟
____دیدم بهم یه فلش داده...
ایندفعه هم تهیونگ هم الکساندر باهم پرسیدند.
__داخل فلش چی بود...
رزا سرش را پایین آورد..
__در واقع میرا یه جاسوس از طرف جئون بوده....
__مسخرس....
___و برای همینم برگشت پیشمون......
الکساندر اینبار چیزی برای گفتن نداشت...
___اما در آخر پشیمون شد از کاراش....
ویدیوهایی از همکاری پدر تهیونگ و جئون.....
جنایت هاشون....
و چیزهای دیگری که میتونست جئونو نابود کنه....
___پس چرا به من چیزی نگفت ها. ...
__الکساندر من نمیدونم..میرا فقط بهم گفت که آخرین باره پیشمونه منم خودم چیزی از حرف .حرفاش نفهمیدم...
__نمیتونستی به من بگی رزا که چیشده...
الکساندر محکم روی میز بود تهیونگ که تا آن لحظه ساکت بود بالاخره به حرف در آمد...
___الکساندر کافیه پسر رزا بهت میگفت میتونستی چیکار کنی ...میرا رو نجات بدی...
__آره نجاتش میدادم...حداقل برای زنده موندش تلاش میکردم...
__حتما تا الان جئون کار خودشو کرده الکساندر....
__تهیونگ چجوری انقدر راحت میتونی ساده درمورد همسر من حرف بزنی اگه رزا هم بود همچین واکنشی داشتی...
__خ*فه.شو..
بحث بالا کشیده بود رزا فقط داشت گریه میکرد.....
شاید از نطر اون مقصر همه ی این ها خودش بوده است....
__اینجا چخبره ..هعع ..بابا ..مامانی دیگه پیشمون برنمیگرده...
جانگها با صورت گریون روی پله ها وایساده بود ....
تهیونگ و الکساندر لحظه ای از دعوا کنار کشیدند به کل یادشون رفته بود که جهیون و جانگها خوابیدن....
__نه دختر گلم بهت قول میدم که مامان صحیح و سالم برگرده پیشمون خب... بیا بریم بخوابیم دستمو بگیر.....
__پس .. اون حرفا چی بود بابایی چرا داشتی باعمو تهیونگ دعوا میکردی....
__ما که دعوا نکردیم هوم .....
______________________________
[۱ساعت بعد]
الکساندر وارد حال شد ....
به چهره ی رنگ پریده رزا نگاه انداخت....
__چیزی شده...
رزا فقط چشمانش را بست و کمی بعد حالت تهوع به اون دست داد سریع به سمت سرویس بهداشتی رفت....
__رزا..
تهیونگ موبایل را کنار گذاشت و بانگرانی دنبال رزا رفت....
الکساندر تا نور روشن موبایل را دید به سمت موبایل رفت....
تصویر عکس را دید....
موبایل از دستش افتاد........
جسد میرا.......
که معلوم نبود جئون اورا با چه بی رحمی کشته بود هر تکه از بدنش در گوشه ای از عکس بود....
الکساندر فهمید که دیگه ممکن نبود قولی که به دخترش جانگها داده بود رو عملی کند......
ادامه دارد.....
۱۸ ساعت..۱۸ ساعته که میرا پیداش نشده...
و همین موضوع کل اعضای خانه را نگران کرده بود....
الکساندر که کف سرامیک را از بس راه رفته بود سوراخ کرده بود....
رزا همش داشت گریه میکرد....
تهیونگ هم گوشه ای فکر میکرد تا ببیند میرا الان در چه موقعیتی قراردارد....
و جانگها هم با زور رزا تازه خوابیده بود...
هیچکدام وضع خوبی نداشتند فقط رزا میدانست که میرا قرار نیست به این خانه برگردد ....
اما بازهم ساکت ماند چون با گفتن حقیقت چیزی درست نمیشد....
ولی خوب میدانست با نگفتن آن هم حقیقت زودی برملا میشود.....
الکساندر لحظه ای مکث کرد نگاهی به رزا انداخت.
___رزا.
رزا فقط در جوابش گفت:
___هوم.
__میرا آخرین بار باتو حرف زد درسته؟
رزا لحطه ای حیرت ماند ....
___آ.آره
___آخرین بار بهت چی گفت...
__هی.هیچی.
__رزا به من دروغ نگو...
__الکساندر کافیه نمیبینی خود رزا به اندازه کافی داغونه...
___تهیونگ ساکت باش....
___رزا بگو دقیق چی شده...
رزا نفسی سنگین کشید .....
__میرا حرفای عجیبی بهم زد...
__خب؟
____دیدم بهم یه فلش داده...
ایندفعه هم تهیونگ هم الکساندر باهم پرسیدند.
__داخل فلش چی بود...
رزا سرش را پایین آورد..
__در واقع میرا یه جاسوس از طرف جئون بوده....
__مسخرس....
___و برای همینم برگشت پیشمون......
الکساندر اینبار چیزی برای گفتن نداشت...
___اما در آخر پشیمون شد از کاراش....
ویدیوهایی از همکاری پدر تهیونگ و جئون.....
جنایت هاشون....
و چیزهای دیگری که میتونست جئونو نابود کنه....
___پس چرا به من چیزی نگفت ها. ...
__الکساندر من نمیدونم..میرا فقط بهم گفت که آخرین باره پیشمونه منم خودم چیزی از حرف .حرفاش نفهمیدم...
__نمیتونستی به من بگی رزا که چیشده...
الکساندر محکم روی میز بود تهیونگ که تا آن لحظه ساکت بود بالاخره به حرف در آمد...
___الکساندر کافیه پسر رزا بهت میگفت میتونستی چیکار کنی ...میرا رو نجات بدی...
__آره نجاتش میدادم...حداقل برای زنده موندش تلاش میکردم...
__حتما تا الان جئون کار خودشو کرده الکساندر....
__تهیونگ چجوری انقدر راحت میتونی ساده درمورد همسر من حرف بزنی اگه رزا هم بود همچین واکنشی داشتی...
__خ*فه.شو..
بحث بالا کشیده بود رزا فقط داشت گریه میکرد.....
شاید از نطر اون مقصر همه ی این ها خودش بوده است....
__اینجا چخبره ..هعع ..بابا ..مامانی دیگه پیشمون برنمیگرده...
جانگها با صورت گریون روی پله ها وایساده بود ....
تهیونگ و الکساندر لحظه ای از دعوا کنار کشیدند به کل یادشون رفته بود که جهیون و جانگها خوابیدن....
__نه دختر گلم بهت قول میدم که مامان صحیح و سالم برگرده پیشمون خب... بیا بریم بخوابیم دستمو بگیر.....
__پس .. اون حرفا چی بود بابایی چرا داشتی باعمو تهیونگ دعوا میکردی....
__ما که دعوا نکردیم هوم .....
______________________________
[۱ساعت بعد]
الکساندر وارد حال شد ....
به چهره ی رنگ پریده رزا نگاه انداخت....
__چیزی شده...
رزا فقط چشمانش را بست و کمی بعد حالت تهوع به اون دست داد سریع به سمت سرویس بهداشتی رفت....
__رزا..
تهیونگ موبایل را کنار گذاشت و بانگرانی دنبال رزا رفت....
الکساندر تا نور روشن موبایل را دید به سمت موبایل رفت....
تصویر عکس را دید....
موبایل از دستش افتاد........
جسد میرا.......
که معلوم نبود جئون اورا با چه بی رحمی کشته بود هر تکه از بدنش در گوشه ای از عکس بود....
الکساندر فهمید که دیگه ممکن نبود قولی که به دخترش جانگها داده بود رو عملی کند......
ادامه دارد.....
- ۱۷.۳k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط