سناریو باکودکو
پارت ۵
دکو:بریم
و اون دو تا رفتن غذا درست کنن
باکوگو:چی درست کنیم؟
دکو:نودل تند با سس
باکوگو:ارز کی تاحالا ندل تند میخوری؟
دکو:اَز اَزَل تاحالا
باکوگو هم که فهمید دکو بهخاطره باکوگو گفته تند برای دکو کم تر فلفل ریخت
و دکو هم سس رو درست کرد و باکوگو هم نودلو
اونا با هم میزو چیدن
باکودکو :نوش جان(وقتی مینویسم باکودکو یعنی باکوگو ودکو هم زمان میگن)
اونا با هم غذا شونو خوردن و رفت بخوابن (بچه ها یه نکته این که یک ماه دیگه ازمون ورودی یوای شروع میشه)
ویو اتاق
باکوگو رفت رو تخت دراز کشید و دکو رفت پیش باکوگو و باکوگو پتو رو رو جفتشون کشید
دکو :شب بخیر جوجه تیغی
باکوگو:شب بخیر نفله
بعد یه ساعت
دکو :(فوق فوق فوق اروم)بیداری؟
باکوگو :اره نفله
دکو:خوابم نمیبره
باکوگو:منم
باکوگو دستشو گذاشت رو صورت دکو و انگشت شستش صورتشو ناز کرد
و دکو هم کم کم خوابید
باکوگو هم دکو رو بغل کرد و خوابش برد
پرش زمانی به فردا صبح
ویو باکوگو
صبح که پاشدم دیدم دکو نیست (اقا چرا حتما موقع بیدار شدن یه کیشون باید نباشه؟ یه بار با هم بیدار شن خو)
رفتم پایین دیدم داره صبحانه درست میکنه منم رفت و از پشت بغلش کردم
دکو :بالاخره بیدار شدی جوجه تیغی
باکوگو:هه...نفله
ویو نویسنده
دکو برگشت وباکوگو رو بوسید باکوگو.هم همراهیش کرد
اونا میز رو چیدن و غذا هایشان خوردند(دقت کردین یه جاشو خودمونی مینویسم یه جاشو کتابی؟🤣🤣🤣🤣🤣)
و رفتن پیش هم رو مبل نشستن
دکو:بریم
و اون دو تا رفتن غذا درست کنن
باکوگو:چی درست کنیم؟
دکو:نودل تند با سس
باکوگو:ارز کی تاحالا ندل تند میخوری؟
دکو:اَز اَزَل تاحالا
باکوگو هم که فهمید دکو بهخاطره باکوگو گفته تند برای دکو کم تر فلفل ریخت
و دکو هم سس رو درست کرد و باکوگو هم نودلو
اونا با هم میزو چیدن
باکودکو :نوش جان(وقتی مینویسم باکودکو یعنی باکوگو ودکو هم زمان میگن)
اونا با هم غذا شونو خوردن و رفت بخوابن (بچه ها یه نکته این که یک ماه دیگه ازمون ورودی یوای شروع میشه)
ویو اتاق
باکوگو رفت رو تخت دراز کشید و دکو رفت پیش باکوگو و باکوگو پتو رو رو جفتشون کشید
دکو :شب بخیر جوجه تیغی
باکوگو:شب بخیر نفله
بعد یه ساعت
دکو :(فوق فوق فوق اروم)بیداری؟
باکوگو :اره نفله
دکو:خوابم نمیبره
باکوگو:منم
باکوگو دستشو گذاشت رو صورت دکو و انگشت شستش صورتشو ناز کرد
و دکو هم کم کم خوابید
باکوگو هم دکو رو بغل کرد و خوابش برد
پرش زمانی به فردا صبح
ویو باکوگو
صبح که پاشدم دیدم دکو نیست (اقا چرا حتما موقع بیدار شدن یه کیشون باید نباشه؟ یه بار با هم بیدار شن خو)
رفتم پایین دیدم داره صبحانه درست میکنه منم رفت و از پشت بغلش کردم
دکو :بالاخره بیدار شدی جوجه تیغی
باکوگو:هه...نفله
ویو نویسنده
دکو برگشت وباکوگو رو بوسید باکوگو.هم همراهیش کرد
اونا میز رو چیدن و غذا هایشان خوردند(دقت کردین یه جاشو خودمونی مینویسم یه جاشو کتابی؟🤣🤣🤣🤣🤣)
و رفتن پیش هم رو مبل نشستن
- ۱۱.۹k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط