فراموشی p2
جیمین: خانم چی میگید؟ من اصلا شما رو تاحالا یه بارم ندیدم چه برسه به اینکه باهاشون شوخی کنم
اشک با ناباوری توی چشم های درشت آت جمع شده بود به سختی گفت: جی جیمین....
دکتر :خانم پارک دنبالم بیاید لطفا
آت به اجبار دنبال دکتر رفت و به اتاق دکتر رفتن
دکتر:متاسفانه آقای پارک جیمین حافظه کوتاه مدتشون رو از دست دادن
اشکای ات با ناباوری روی گونه هاش سرازیر شد و گفت: و واقعا دکتر؟
دکتر :بله و معلوم نیست که کی خوب میشن پیشنهاد میکنم باهاشون برید جاهایی که با هم خاطره داشتیدخاطره هایی که داشتید رو تعریف کنید
آت: ب بله ممنونم ازتون
هنوز توی شوک بود بلند شد و از اتاق بیرون رفت
فردا صبح: به بیمارستان رفت برای جیمین لباس برده بود وارد اتاقش شد دید جیمین به بیرون زل زده نفس عمیقی کشید و بعد با انرژی گفت: سلام جیمین شی... خوبی؟
جیمین به آت نگاه و گفت :عه بازم شمایی؟!
آت: بله بله ، من آت هستم با همدیگه قبلا دوست بودیم(الکی گفت) دکتر بهم گفته که حسابی حواسم بهت باشه تا خوب بشی
جیمین لبخند کمرنگی زد و گفت: ممنون
آت چشمکی زد و گفت :بیا لباساتو برات آورم لباساتو عوض کن که بریم خونه و از اتاق بیرون رفت
#جیمین
#BTS
اشک با ناباوری توی چشم های درشت آت جمع شده بود به سختی گفت: جی جیمین....
دکتر :خانم پارک دنبالم بیاید لطفا
آت به اجبار دنبال دکتر رفت و به اتاق دکتر رفتن
دکتر:متاسفانه آقای پارک جیمین حافظه کوتاه مدتشون رو از دست دادن
اشکای ات با ناباوری روی گونه هاش سرازیر شد و گفت: و واقعا دکتر؟
دکتر :بله و معلوم نیست که کی خوب میشن پیشنهاد میکنم باهاشون برید جاهایی که با هم خاطره داشتیدخاطره هایی که داشتید رو تعریف کنید
آت: ب بله ممنونم ازتون
هنوز توی شوک بود بلند شد و از اتاق بیرون رفت
فردا صبح: به بیمارستان رفت برای جیمین لباس برده بود وارد اتاقش شد دید جیمین به بیرون زل زده نفس عمیقی کشید و بعد با انرژی گفت: سلام جیمین شی... خوبی؟
جیمین به آت نگاه و گفت :عه بازم شمایی؟!
آت: بله بله ، من آت هستم با همدیگه قبلا دوست بودیم(الکی گفت) دکتر بهم گفته که حسابی حواسم بهت باشه تا خوب بشی
جیمین لبخند کمرنگی زد و گفت: ممنون
آت چشمکی زد و گفت :بیا لباساتو برات آورم لباساتو عوض کن که بریم خونه و از اتاق بیرون رفت
#جیمین
#BTS
- ۳.۰k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط