مهم ترین دارایی بانتن
فصل ۵ پارت ۴
مایکی اروم روی تخت نشست و با لحنی قاطعانه گفت" بیا تو" خیلی زود در اتاق باز سد و یه مرد عینکی با کت و شلوار اومد داخل . دهنشو باز کرد و گفت: قربان مدارکو آماده کردم.
مایکی سرشو تکون داد و مرد عینکی از اتاق خارج شد و درو بست. مایکی نگاهی بهم انداخت و گفت" صبحونه حاضره...مگه گشنت نبود؟" اروم روی تخت نشستم و دستم روی شکمم که از ساعت ۱۰ و نیم تا ۱۲ ظهر خالی مونده بود گذاشتم . " حدود دو ساعته که از تایم صبحونه گذشته و بیشتر از قبل دلم غذا میخواد" اینو با لحنی خنده دار و مهربون به زبون آوردم و مایکی گفت" پس پاشو..میگم برات درست کنن" خود مایکی وقتی از روی تخت پاشد دستشو به طرفم دراز کرد و منم با گرفت دستش بلند شدم . به سمت سرویس بهداشتی داخل اتاق رفتیم. مایکی به سمت حموم رفت و منم مسواکمو زدم. صدای باز بودن دوش آب نمیومد پس یک لحظه به سمت مازکی برگشتم که بگم " من میرم لباس عوض کن..." که با خجالت سریع پشتمو بهش کردم. مایکی ریلکس توی وان پر آب لوکس نشسته بود و از کمر به پایینش داخل آب بود .
مایکی سرشو به عقب خم کرد و گفت " آه... مگه قبلا ندیدیم؟ چرا تعجب میکنی؟" در همون حالت لا قرمزی خفیفی رو گونم گفتم" من.. خب ... چیزه... " که مایکی ادامه داد " برو لباسشو عوض کن منم زود...میام" باشه ای گفتم و سریع از سرویس بیرون اومدم. به سمت کمد لباس هام رفتم ولی هنوز یکمی تو شک بودم. لباسامو عوض کردم و موهامو ادامه. یه بولیز و شلوار ساده خوش رنگ تنم بود و موهامو دوتا بافته بودم.
به سمت سالن اصلی رفتم. نور خورشید از بین پرده های رنگ طوسی به داخل میتابید. روی صندلی میز ناهار خوری نشستم. عمارت دوم که داخل لس آنجلس توسط مایکی خریداری شده به انتخاب و نظر من بوده و الان تقریبا خالیه داخلش. اشپز های شخصی بعد اشپزی از عمارت بیرون میرن و بیرون پر از مامور حفاظتیه اما نه طوری که جلب توجه کنه. حتی بیرون در های عمارت هم خیلی از آدمای عادی مامور مخفی مایکی ان. یهو صدای قدم زدن شنیدم فکر کردم مایکیه پس همونطور که داشتم پنکیک پفکی و نرممو برش میدادم گفتم" وای مایکی اینا واقعا شیرینن بیا تستشون کن" قبل از اینکه چنگال با تیکه برش کوچیکی از پنکیک وارد دهنم بشه دستم با دستانی گرم گرفته شد .
" قبلش قرص ویتامینتو خوردی؟" با تعجب به کسی که سمت راستم بود نگاه کردم و گفتم" سانزو! تو اینجا چیکار میکنی؟" سانزو دستمو ول کرد و به صندلی کنارم تکیه داد و کرواتشو شل کرد" ماموریتم تموم شد.." همچنان بهش خیره بودم که گفت" اگه قرصاتو از قبل نخوری مایکی من رو تنبیه میکنه" با گفتن " اها باشه" از روی صندلی خواستم بلند بشم که دوباره سانزو بسته قرص کوچیکی روی می گذاشت. همونطور که به میز خیره بودم دوباره نشستم. سانزو یه بسته ۴ تایی از قرص های ویتامینو منو همراهش داشت!
" برای مواقع اضطراری " و خودش از روی صندلی بلند شد و از یخچال یه لیوان آب برام آورد و روی میز گذاشت. مایکی با قدم های اروم و محکم به سمتمون اومد . به نظر میرسید تازه وارد سالن اصلی دشه چون موهاش هنوز خیس بود. کنارم سمت چپ نشست و گفت" نتیجه ماموریتو برام روی میز کارم بزار . نه میز ناهار خوردی" سانزو جدی گفت" بله قربان" و اتاقو ترک کرد. این حرف مایکی بیشتر به کنایه دار و به معنای این بود که نباید سانزو با من تنها باشه. مایکی به بسته قرص روی میز نگاه کرد" اینو...از کجا برداشتی؟" همونطور که داشتم پنکیکمو میخوردمگفتم" ... اون... روی میز بود " مایکی چیزی نگفت و شروع به خوردن صبحونه کرد.
#مهمترینداراییبانتن #مایکی #سناریو #سرگذشتدراکو #عاشقانه #داستان #انیمه #مانگا #ژاپن #توکیو
مایکی اروم روی تخت نشست و با لحنی قاطعانه گفت" بیا تو" خیلی زود در اتاق باز سد و یه مرد عینکی با کت و شلوار اومد داخل . دهنشو باز کرد و گفت: قربان مدارکو آماده کردم.
مایکی سرشو تکون داد و مرد عینکی از اتاق خارج شد و درو بست. مایکی نگاهی بهم انداخت و گفت" صبحونه حاضره...مگه گشنت نبود؟" اروم روی تخت نشستم و دستم روی شکمم که از ساعت ۱۰ و نیم تا ۱۲ ظهر خالی مونده بود گذاشتم . " حدود دو ساعته که از تایم صبحونه گذشته و بیشتر از قبل دلم غذا میخواد" اینو با لحنی خنده دار و مهربون به زبون آوردم و مایکی گفت" پس پاشو..میگم برات درست کنن" خود مایکی وقتی از روی تخت پاشد دستشو به طرفم دراز کرد و منم با گرفت دستش بلند شدم . به سمت سرویس بهداشتی داخل اتاق رفتیم. مایکی به سمت حموم رفت و منم مسواکمو زدم. صدای باز بودن دوش آب نمیومد پس یک لحظه به سمت مازکی برگشتم که بگم " من میرم لباس عوض کن..." که با خجالت سریع پشتمو بهش کردم. مایکی ریلکس توی وان پر آب لوکس نشسته بود و از کمر به پایینش داخل آب بود .
مایکی سرشو به عقب خم کرد و گفت " آه... مگه قبلا ندیدیم؟ چرا تعجب میکنی؟" در همون حالت لا قرمزی خفیفی رو گونم گفتم" من.. خب ... چیزه... " که مایکی ادامه داد " برو لباسشو عوض کن منم زود...میام" باشه ای گفتم و سریع از سرویس بیرون اومدم. به سمت کمد لباس هام رفتم ولی هنوز یکمی تو شک بودم. لباسامو عوض کردم و موهامو ادامه. یه بولیز و شلوار ساده خوش رنگ تنم بود و موهامو دوتا بافته بودم.
به سمت سالن اصلی رفتم. نور خورشید از بین پرده های رنگ طوسی به داخل میتابید. روی صندلی میز ناهار خوری نشستم. عمارت دوم که داخل لس آنجلس توسط مایکی خریداری شده به انتخاب و نظر من بوده و الان تقریبا خالیه داخلش. اشپز های شخصی بعد اشپزی از عمارت بیرون میرن و بیرون پر از مامور حفاظتیه اما نه طوری که جلب توجه کنه. حتی بیرون در های عمارت هم خیلی از آدمای عادی مامور مخفی مایکی ان. یهو صدای قدم زدن شنیدم فکر کردم مایکیه پس همونطور که داشتم پنکیک پفکی و نرممو برش میدادم گفتم" وای مایکی اینا واقعا شیرینن بیا تستشون کن" قبل از اینکه چنگال با تیکه برش کوچیکی از پنکیک وارد دهنم بشه دستم با دستانی گرم گرفته شد .
" قبلش قرص ویتامینتو خوردی؟" با تعجب به کسی که سمت راستم بود نگاه کردم و گفتم" سانزو! تو اینجا چیکار میکنی؟" سانزو دستمو ول کرد و به صندلی کنارم تکیه داد و کرواتشو شل کرد" ماموریتم تموم شد.." همچنان بهش خیره بودم که گفت" اگه قرصاتو از قبل نخوری مایکی من رو تنبیه میکنه" با گفتن " اها باشه" از روی صندلی خواستم بلند بشم که دوباره سانزو بسته قرص کوچیکی روی می گذاشت. همونطور که به میز خیره بودم دوباره نشستم. سانزو یه بسته ۴ تایی از قرص های ویتامینو منو همراهش داشت!
" برای مواقع اضطراری " و خودش از روی صندلی بلند شد و از یخچال یه لیوان آب برام آورد و روی میز گذاشت. مایکی با قدم های اروم و محکم به سمتمون اومد . به نظر میرسید تازه وارد سالن اصلی دشه چون موهاش هنوز خیس بود. کنارم سمت چپ نشست و گفت" نتیجه ماموریتو برام روی میز کارم بزار . نه میز ناهار خوردی" سانزو جدی گفت" بله قربان" و اتاقو ترک کرد. این حرف مایکی بیشتر به کنایه دار و به معنای این بود که نباید سانزو با من تنها باشه. مایکی به بسته قرص روی میز نگاه کرد" اینو...از کجا برداشتی؟" همونطور که داشتم پنکیکمو میخوردمگفتم" ... اون... روی میز بود " مایکی چیزی نگفت و شروع به خوردن صبحونه کرد.
#مهمترینداراییبانتن #مایکی #سناریو #سرگذشتدراکو #عاشقانه #داستان #انیمه #مانگا #ژاپن #توکیو
- ۵.۱k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط