پارت ۳۳
از خواب که بیدار میشم هوا فقط یه کوچولو روشن شده. گوشیم و روشن میکنم تا ببینم ساعت چنده. ساعت ۵ و ۲۳ دقیقه بیدار شدم؟ چرا؟ عجیبه. احساس میکنم خوابی که دیدم خیلی مهم بود ولی اصن یادم نمی یاد چی خواب دیدم. مهم نیست.
در ریلی بالکن و کامل باز میکنم و بیرون و تماشا میکنم. خورشید تازه داره طلوع میکنه. گوشیم زنگ میخوره. زنگ هشداره؟ من که زودتر از ۷ که زنگ هشدار نمیذارم پس این چیه؟ گوشیم و چک میکنم. زنگ هشداره ولی برای یه تاریخه. یعنی مثلا فلان روز زنگ بخوره. حالا چخ تاریخی؟ نکنه تولد کاچانه؟ نه هنوز چند هفته ی دیگه مونده تا هشدارش زنگ بخوره. پس چیه؟ اردوگاه؟ هشدار اردوگاه چیه؟ وای نکنه امروزه؟ آیزاوا گفته بود چند هفته قبل از عید یه اردوگاه چند روزه داریم. همون قسمت اردوگاه تمرینی. ناموصا امروزه؟ چطور یادم رفت؟ یعنی الان اتوبوس اومده؟ وای من که هیچی جمع نکردم.
بعد از گذشتن ۲ ساعت هر وسیله ای که ضروریه از جمله حوله، مسواک، گوشیم، هندزفریم، چند تا رمان ( تا نصفه شب بخونم چون فک کنم اونجا اینترنت نداشته باشه. بلاخره طبیعته. ) و ... همین دیگه. آها با چند تا شیرکاکائو بر می دارم و می ذارم توی کوله پشتیم و الان دیگه آمادم. الان هم دارم میرم سمت ایستگاه اتوبوس. سوار اتوبوس میشم و راه میفتم سمت مدرسه. پشمام همه اینجا جمع شدن. وایی اگه یادم میرفت چی؟ خدا بهم رحم کرد.
همراه بقیه ی همکلاسی هام سوار اتوبوس مخصوصمون میشم و یه جا کنار پنجره میشینم. ردیف صندلی دو نفرس. یعنی یه نفر بقلم میشینه. نمی خواااممم. فقط هر کی هست مینتا و اوراراکا نباشه.
بعد چن دقیقه همه میان و سر جاشون میشینن. جیرو بقلم میشینه. حالا بازم خوبه. گوشیم و در میارم و هندزفریم و می ذارم توی گوشم و آهنگم و پلی میکنم. سرم و به شیشه ی اتوبوس تکیه میدم و چشمام و می بندم.
وای بهترین خواب عمرم بود. وقتی بیدار میشم هوا تقریبا تاریکه. چقد خواب می چسبه ولی الان دیگه خوابم نمی یاد.
کولم و ميندازم روی شونم و از اتوبوس پیاده میشم. چه عظمتی. به این میگن دنیا.
در ریلی بالکن و کامل باز میکنم و بیرون و تماشا میکنم. خورشید تازه داره طلوع میکنه. گوشیم زنگ میخوره. زنگ هشداره؟ من که زودتر از ۷ که زنگ هشدار نمیذارم پس این چیه؟ گوشیم و چک میکنم. زنگ هشداره ولی برای یه تاریخه. یعنی مثلا فلان روز زنگ بخوره. حالا چخ تاریخی؟ نکنه تولد کاچانه؟ نه هنوز چند هفته ی دیگه مونده تا هشدارش زنگ بخوره. پس چیه؟ اردوگاه؟ هشدار اردوگاه چیه؟ وای نکنه امروزه؟ آیزاوا گفته بود چند هفته قبل از عید یه اردوگاه چند روزه داریم. همون قسمت اردوگاه تمرینی. ناموصا امروزه؟ چطور یادم رفت؟ یعنی الان اتوبوس اومده؟ وای من که هیچی جمع نکردم.
بعد از گذشتن ۲ ساعت هر وسیله ای که ضروریه از جمله حوله، مسواک، گوشیم، هندزفریم، چند تا رمان ( تا نصفه شب بخونم چون فک کنم اونجا اینترنت نداشته باشه. بلاخره طبیعته. ) و ... همین دیگه. آها با چند تا شیرکاکائو بر می دارم و می ذارم توی کوله پشتیم و الان دیگه آمادم. الان هم دارم میرم سمت ایستگاه اتوبوس. سوار اتوبوس میشم و راه میفتم سمت مدرسه. پشمام همه اینجا جمع شدن. وایی اگه یادم میرفت چی؟ خدا بهم رحم کرد.
همراه بقیه ی همکلاسی هام سوار اتوبوس مخصوصمون میشم و یه جا کنار پنجره میشینم. ردیف صندلی دو نفرس. یعنی یه نفر بقلم میشینه. نمی خواااممم. فقط هر کی هست مینتا و اوراراکا نباشه.
بعد چن دقیقه همه میان و سر جاشون میشینن. جیرو بقلم میشینه. حالا بازم خوبه. گوشیم و در میارم و هندزفریم و می ذارم توی گوشم و آهنگم و پلی میکنم. سرم و به شیشه ی اتوبوس تکیه میدم و چشمام و می بندم.
وای بهترین خواب عمرم بود. وقتی بیدار میشم هوا تقریبا تاریکه. چقد خواب می چسبه ولی الان دیگه خوابم نمی یاد.
کولم و ميندازم روی شونم و از اتوبوس پیاده میشم. چه عظمتی. به این میگن دنیا.
- ۷۰۷
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط