پرنسس من ۵

ا/ت : « خودت واق واق میکنی هر// زه ی آشغال »






این بار دیگر خبری از پوزخند یا دیالوگ‌های طولانی نبود.





کلمه «هرز...ه» تیر خلاصی بود بر اندک صبر باقی‌مانده‌ی





جونگ‌کوک. چشمانش به خون نشست و برای لحظه‌ای،




چهره‌اش از شدت جنونِ خشم دگرگون شد.






او با حرکتی برق‌آسا، مچ‌های ا/ت را گرفت و با چنان قدرتی




آن‌ها را بالای سرش روی زمین میخکوب کرد که صدای




ناله‌ی مفاصل ا/ت در فضای انبار پیچید. جونگ‌کوک




زانویش را روی شکم او فشار داد تا تمام راه نفسش را سد


کند.


جونگ کوک : بسه




فریاد او لرزه‌ای به سقف چوبی انبار انداخت. او صورتش را





به چند میلی‌متری صورت ا/ت آورد؛ رگ‌های پیشانی‌اش





کاملاً متورم شده بود و دندان‌هایش را با حرص روی هم




فشار می‌داد.





جونگ کوک : «تو واقعاً نمی‌فهمی داری با دمِ شیر بازی






می‌کنی، نه؟ فکر کردی چون تا الان روت دست بلند نکردم،



نمی‌تونم نابودت کنم؟»




او طناب را با خشونت دور مچ‌های دست ا/ت پیچید و





گره‌ای کور زد، طوری که طناب در پوست ظریف او فرو رفت.




سپس انتهای طناب را به حلقه‌ی آهنی روی دیوار بست و




ا/ت را همان‌طور در حالت نیمه‌نشسته و کشیده شده رها



کرد.





جونگ‌کوک عقب ایستاد، نفس‌نفس می‌زد و با نگاهی که




بوی مرگ می‌داد به او خیره شد. کمربند چرمی‌اش را از دور





کمرش باز کرد و آن را در هوا تکانی داد که صدای




وحشتناکی تولید کرد.




«من بهت یاد می‌دم که هر،،،زه کیه... بهت یاد می‌دم که





وقتی یه "آشغال" داره باهات حرف می‌زنه، باید از ترس




زبونت بند بیاد، نه اینکه بلبل‌زبانی کنی.»




او قدمی به سمت ا/ت برداشت و کمربند را در دستش



محکم کرد:



«برای آخرین بار می‌پرسم... هنوز هم می‌خوای به اون



دهنِ کثیفت ادامه بدی، یا ترجیح می‌دی قبل از اینکه




اولین ضربه رو بخوری، برای غلط کردم بیفتی به پام؟»



ا/ت : برو گمشو هر،،،زه ی رو خوابی بیش نیستی





جمله ا/ت مثل بنزینی بود که روی آتشِ جنون




جونگ‌کوک ریخته شد. برای یک ثانیه، زمان در انبار





ایستاد. جونگ‌کوک نیشخندی زد که بیشتر شبیه به





گریمی از درد و خشم بود. او کمربند را با چنان قدرتی در





دستش فشرد که بند انگشتانش سفید شد.




جونگ کوک : روخوابی؟




او با صدایی که حالا به طرز وحشتناکی به پچ‌پچ تبدیل



شده بود، گفت:




«پس فکر کردی من فقط بلدم توی تخت‌خواب حکم‌رانی




کنم؟ فکر کردی تمام قدرت من به همین‌جا ختم می‌شه؟»



او ناگهان جلو آمد و با دست آزادش، موهای ا/ت را از




پشت گرفت و سرش را به عقب کشید تا مجبور شود



مستقیم در چشم‌های دریده شده‌اش نگاه کند.



جونگ کوک : «بذار یه چیزی رو بهت یادآوری کنم،


کوچولو... من برای رسیدن به اینجایی که هستم،



آدم‌هایی رو زیر پا له کردم که صد برابر تو ادعای شجاعت



داشتن. تو برای من هیچی نیستی جز یه سرگرمی که حالا



داره زیادی سر و صدا می‌کنه.»




او کمربند را بالا برد. صدای سوت کشیدن چرم در هوا،



سکوت انبار را شکافت. اما در آخرین لحظه، ضربه را نه به



بدن ا/ت ، بلکه با تمام قدرت به زمینِ چوبیِ کنار پای او




کوبید که صدای مهیبی مثل شلیک گلوله ایجاد کرد و گرد




و خاک کاه‌ها را به هوا بلند کرد.



او دوباره صورتش را به صورت ا/ت چسباند، طوری که نوک



بینی‌شان به هم می‌خورد.



جونگ کوک : «نمی‌زنم... چون نمی‌خوام به این راحتی



خلاص بشی. دردِ بدنی زود یادت می‌ره. من می‌خوام روحت



رو خرد کنم. می‌خوام کاری کنم که وقتی اسمم رو



می‌شنوی، تمام بدنت به لرزه بیفته.»



او بلند شد و به سمت در رفت. قبل از اینکه خارج شود،



برگشت و با نگاهی سرد و بی‌روح گفت:



«امشب رو با همین طناب و توی همین تاریکی بگذرون.



فردا صبح که برای تمیز کردنِ اصطبل اومدن سراغت،



می‌فهمی که "هر،،،،زه" کیه و "ارباب" کیه. تا صبح وقت




داری به کلماتت فکر کنی... اگه تا اون موقع از سرما و




ترس سکته نکنی.»


او از انبار خارج شد و درِ سنگین را بست و صدای چرخیدن



کلید در قفل، مثل حکم قطعی در فضا پیچید.




ادامه دارد.......


شرطا : ۲۵ لایک / ۲۰ کامنت / ۶ بازنشر / ۳ فالوور جدید
دیدگاه ها (۲۶)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

ادامه ی فصل سوم 👇🫠خوش اومدین،» جونگ‌کوک با صدایی گرم و مهربا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط