Part 47
Part 47
کیموی
ا.ت: ته خیلی با سلیقه ای
تهیونگ: تو هم یکی از سلایق منی بیب
از شدت ذوق جیغی کشیدم از گردنش آویزون شدم
دستاش زیر باسنم گذاشت و فشار داد نالم در اومد
ا.ت: آه ته خیلی فشار دستت زیاد الان شلوار میره لای باسنم
تهیونگ: رسیدیم به پله درستش میکنم فعلا جا دستام خوبه خندیدم و گوشش و گاز گرفتم و لیسیدم
ا.ت: بعضی اوقات مثل یه ببری میشی که شکارش رو گیر انداخته
تهیونگ: پس چی فکر کردی قراره توسط آقا ببره خورده هم بشی
اول پله ها پایین گذاشتم تا خودمو مرتب کنم
بعد باهم به بقیه ملحق شدیم
شین هه: متاسفانه چیزی نموند بخورید
خانم لی: دروغ میگه خودم براتون کنار گذاشتم
با تهیونگ نشستیم
وای الان میفهمم چقدر بیشتر از اونی که فکر میکردم گشنم
با ولع شروع کردم غذا خوردن وسطاش غذا پلوم پرید که ته نجاتم داد
تهیونگ: یواش توت فرنگی همش برای خودته
آقای لی: تهیونگ جان فردا بیا بریم شرکت
یه قرار داد مهم هست باید باشی
تهیونگ: چشم پدر حتما میام
ا.ت: ته میشه منم بیام
تهیونگ: البته عزیزم خیلی عالی میشه
ا.ت: یسسسسس مرسی
بذار بیام شرکت تا هر کی چپ نگاه کنه گردنشو بزنم
بعد از شام.
تهیونگ برای یه کاری رفت بالا
به محظ اینکه رفت، مامانم با لبخند شرارت آمیزی به من نگاه کرد
ا.ت: به چی فکر میکنی ؟
مامان :به اینکه چه دختر سسکی دارم
ا.ت: مامااااان خیلی ذهنت کثیف شده
مامان: این یکی از مراحل مهم زندگی دخترم
مثلا خود تو حاصل همین مرحله زندگی هستی
ا.ت: هیس الان تهیونگ میاد
مامان: بیاد جلو روی خودش هم میگم کی میریزه داخلت من نوه می خوام
ا.ت: مامااااان از خجالت داشتم آب میشدم
تهیونگ اومد و
یک خنده خجالت زده ای کردم و رفتیم پیش بقیه
با تهیونگ رو مبل نشستیم
شین هه : رفیق به پای هم پیر شید
آقای لی: خب به نظرم دیگه بریم بخوابیم همه حسابی خسته ایم ، فردا هم باید بریم بریم شرکت تهیونگ
تهیونگ: موافقم از همگی بابت زحمات تون تشکر میکنم تو شادی هاتون جبران میکنم
همه خداحافظی کردند رفتند
بابام و تهیونگ هم رفتند طفلکی ها خیلی خسته بودند
ولی من هنوز خوابم نمیومد
ا.ت: مامان من اینا رو جمع میکنم تو هم خسته ای برو بخواب
مامان: پس تو چی ؟
ا.ت: من خوابم نمیاد
مامان :باشه خرگوشم شبت بخیر
شب بخیر مامان
وسایلو جمع کردم خونه رو تمیز کردم
از قسمت وسایل گیاهی روغن بنفشه رو برداشتم با روغن سیاه دونه رفتم بالا
درو اتاق که باز کردم دیدم تهیونگ همونطور با لباس روی تخت افتاده هیچوقت با لباس نمی خوابید
ببین چقدر خسته بوده که لباسشم در نیورده
روغن ها رو گذاشتم کنار تخت
شلوارمو در آوردم
پیراهنم رو با یک نیم تنه عوض کردم
نشستم رو تخت
تهیونگ: اومدی بیبی
ا.ت: ببخشید بیدارت کردم تهیونگی؟
تهیونگ : نه عزیزم خواب نبودم بدون تو خوابم نمیبره
سریع رفتم بغلش کردم و سر شوهر جذابم رو بوسیدم
همزمان دستمو انداختم به کش شلوارش
...
خوشگلا الان ادامش رو مینویسم و اگه ویسگون گذاشت براتون میزارم
اگه هم نزاشت، یکم گذشت میزارم
کیموی
ا.ت: ته خیلی با سلیقه ای
تهیونگ: تو هم یکی از سلایق منی بیب
از شدت ذوق جیغی کشیدم از گردنش آویزون شدم
دستاش زیر باسنم گذاشت و فشار داد نالم در اومد
ا.ت: آه ته خیلی فشار دستت زیاد الان شلوار میره لای باسنم
تهیونگ: رسیدیم به پله درستش میکنم فعلا جا دستام خوبه خندیدم و گوشش و گاز گرفتم و لیسیدم
ا.ت: بعضی اوقات مثل یه ببری میشی که شکارش رو گیر انداخته
تهیونگ: پس چی فکر کردی قراره توسط آقا ببره خورده هم بشی
اول پله ها پایین گذاشتم تا خودمو مرتب کنم
بعد باهم به بقیه ملحق شدیم
شین هه: متاسفانه چیزی نموند بخورید
خانم لی: دروغ میگه خودم براتون کنار گذاشتم
با تهیونگ نشستیم
وای الان میفهمم چقدر بیشتر از اونی که فکر میکردم گشنم
با ولع شروع کردم غذا خوردن وسطاش غذا پلوم پرید که ته نجاتم داد
تهیونگ: یواش توت فرنگی همش برای خودته
آقای لی: تهیونگ جان فردا بیا بریم شرکت
یه قرار داد مهم هست باید باشی
تهیونگ: چشم پدر حتما میام
ا.ت: ته میشه منم بیام
تهیونگ: البته عزیزم خیلی عالی میشه
ا.ت: یسسسسس مرسی
بذار بیام شرکت تا هر کی چپ نگاه کنه گردنشو بزنم
بعد از شام.
تهیونگ برای یه کاری رفت بالا
به محظ اینکه رفت، مامانم با لبخند شرارت آمیزی به من نگاه کرد
ا.ت: به چی فکر میکنی ؟
مامان :به اینکه چه دختر سسکی دارم
ا.ت: مامااااان خیلی ذهنت کثیف شده
مامان: این یکی از مراحل مهم زندگی دخترم
مثلا خود تو حاصل همین مرحله زندگی هستی
ا.ت: هیس الان تهیونگ میاد
مامان: بیاد جلو روی خودش هم میگم کی میریزه داخلت من نوه می خوام
ا.ت: مامااااان از خجالت داشتم آب میشدم
تهیونگ اومد و
یک خنده خجالت زده ای کردم و رفتیم پیش بقیه
با تهیونگ رو مبل نشستیم
شین هه : رفیق به پای هم پیر شید
آقای لی: خب به نظرم دیگه بریم بخوابیم همه حسابی خسته ایم ، فردا هم باید بریم بریم شرکت تهیونگ
تهیونگ: موافقم از همگی بابت زحمات تون تشکر میکنم تو شادی هاتون جبران میکنم
همه خداحافظی کردند رفتند
بابام و تهیونگ هم رفتند طفلکی ها خیلی خسته بودند
ولی من هنوز خوابم نمیومد
ا.ت: مامان من اینا رو جمع میکنم تو هم خسته ای برو بخواب
مامان: پس تو چی ؟
ا.ت: من خوابم نمیاد
مامان :باشه خرگوشم شبت بخیر
شب بخیر مامان
وسایلو جمع کردم خونه رو تمیز کردم
از قسمت وسایل گیاهی روغن بنفشه رو برداشتم با روغن سیاه دونه رفتم بالا
درو اتاق که باز کردم دیدم تهیونگ همونطور با لباس روی تخت افتاده هیچوقت با لباس نمی خوابید
ببین چقدر خسته بوده که لباسشم در نیورده
روغن ها رو گذاشتم کنار تخت
شلوارمو در آوردم
پیراهنم رو با یک نیم تنه عوض کردم
نشستم رو تخت
تهیونگ: اومدی بیبی
ا.ت: ببخشید بیدارت کردم تهیونگی؟
تهیونگ : نه عزیزم خواب نبودم بدون تو خوابم نمیبره
سریع رفتم بغلش کردم و سر شوهر جذابم رو بوسیدم
همزمان دستمو انداختم به کش شلوارش
...
خوشگلا الان ادامش رو مینویسم و اگه ویسگون گذاشت براتون میزارم
اگه هم نزاشت، یکم گذشت میزارم
- ۱.۵k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط