Beautiful vampire ♥️🍷
Chapter2🧛
آنچه گذشت:
ات ویو
_پدر امکانش هست چند دقیقه تنهامون بذاری لطفا
پدر: البته راحت باشید
پدر از اتاق رفت بیرون . کوک به شدت عصبانی بود . تا الان اینجوری ندیده بودمش………
part 11
ات ویو
کوک در اتاق رو بست و به سمتم برگشت و با صدایی بلند شروع به حرف زدن کرد
_ات من نمیتونم اجازه بدم اون موجود یا هر چی که اسمشه تو رو از من بگیره(بلند)
+ببین کوک تو همیشه یه تیکه از وجود من رو داری
_واقعا فکر کردی میتونم دوسش داشته باشم ؟ اونم در شرایطی که قراره تو رو بکشه ؟وقتی داره تو رو نابود میکنه؟(بلند)
+میشه اینجوری رفتار نکنی . داری شرایط رو برای منم سخت تر میکنی
جلو اومد دستم رو گرفت و روی زمین نشست
_چه جوری و به چه زبونی بگم بدون تو میمیرم ، ات من بدون تو نمیتونم زندگی کنم(با بغض)(اروم)
حرفش قلبم رو اتیش زد
+کوک نگام کن……….اگه قرار باشه اتفاقی بیوفته تو باز هم منو داری
_ندارم
+ داری……… اینجا همیشه داری(به قلب کوک اشاره میکنه)
دستم رو باز کردم و بغلش کردم
_لطفا ات ………من برام مهم نیست بچه داشته باشیم من واقعا بدون تو میمیرم
+اما کوک میدونم که ارزوت پدر شدنه
_اره ارزوم پدر شدنه اما اگه قراره تو رو از دست بدم حاضرم هرگز پدر نشم
+اما میشه که من تبدیل بشم اون موقع دیگه من رو از دست نمیدی
_ات من نمیخوام درد و رنجی که من تجربه کردم رو تو هم تجربه کنی
+کوک فقط همین راه وجود داره ازت خواهش میکنم
سکوت کرد و دیگه حرفی نزد
یک ماه بعد
روز ها میگذشت و بچه هر لحظه بزرگ تر و قوی تر میشد
احساس میکنم دیگه نمیتونم نگهش دارم و فکر میکنم کامل شده
پیش پدر رفتم تا باهاش درباره بچه صحبت کنم . اون از کوک اروم تره و راحت تر میشه باهاش حرف زد
+پدر میتونم بیام داخل؟
پدر: البته عزیزم بیا
+ میشه صحبت کنیم
پدر: اره چرا که . نه چی شده؟
+ پدر راستش احساس میکنم……….
اومدم جمله ام رو کامل کنم که لباسم خیس شد و درد وحشتناکی رو حس کردم و شروع به داد و فریاد کردم که………
آنچه گذشت:
ات ویو
_پدر امکانش هست چند دقیقه تنهامون بذاری لطفا
پدر: البته راحت باشید
پدر از اتاق رفت بیرون . کوک به شدت عصبانی بود . تا الان اینجوری ندیده بودمش………
part 11
ات ویو
کوک در اتاق رو بست و به سمتم برگشت و با صدایی بلند شروع به حرف زدن کرد
_ات من نمیتونم اجازه بدم اون موجود یا هر چی که اسمشه تو رو از من بگیره(بلند)
+ببین کوک تو همیشه یه تیکه از وجود من رو داری
_واقعا فکر کردی میتونم دوسش داشته باشم ؟ اونم در شرایطی که قراره تو رو بکشه ؟وقتی داره تو رو نابود میکنه؟(بلند)
+میشه اینجوری رفتار نکنی . داری شرایط رو برای منم سخت تر میکنی
جلو اومد دستم رو گرفت و روی زمین نشست
_چه جوری و به چه زبونی بگم بدون تو میمیرم ، ات من بدون تو نمیتونم زندگی کنم(با بغض)(اروم)
حرفش قلبم رو اتیش زد
+کوک نگام کن……….اگه قرار باشه اتفاقی بیوفته تو باز هم منو داری
_ندارم
+ داری……… اینجا همیشه داری(به قلب کوک اشاره میکنه)
دستم رو باز کردم و بغلش کردم
_لطفا ات ………من برام مهم نیست بچه داشته باشیم من واقعا بدون تو میمیرم
+اما کوک میدونم که ارزوت پدر شدنه
_اره ارزوم پدر شدنه اما اگه قراره تو رو از دست بدم حاضرم هرگز پدر نشم
+اما میشه که من تبدیل بشم اون موقع دیگه من رو از دست نمیدی
_ات من نمیخوام درد و رنجی که من تجربه کردم رو تو هم تجربه کنی
+کوک فقط همین راه وجود داره ازت خواهش میکنم
سکوت کرد و دیگه حرفی نزد
یک ماه بعد
روز ها میگذشت و بچه هر لحظه بزرگ تر و قوی تر میشد
احساس میکنم دیگه نمیتونم نگهش دارم و فکر میکنم کامل شده
پیش پدر رفتم تا باهاش درباره بچه صحبت کنم . اون از کوک اروم تره و راحت تر میشه باهاش حرف زد
+پدر میتونم بیام داخل؟
پدر: البته عزیزم بیا
+ میشه صحبت کنیم
پدر: اره چرا که . نه چی شده؟
+ پدر راستش احساس میکنم……….
اومدم جمله ام رو کامل کنم که لباسم خیس شد و درد وحشتناکی رو حس کردم و شروع به داد و فریاد کردم که………
- ۳.۲k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط