BTS, Roman
#قطره_های_خون_گردنم
#Part6
کنار پنجره به ماه خیره بودم. باد نسیمی که از لای پرده های مشکی اتاقم به صورتم میخورد، حس آزادی بهم میداد.
من- اممممم.. به به!
یک چیزی روی زمین نظرم و جلب کرد. یک چیزی که با سرعت میدوید. به پایین خم شدم
(اروم)من- چی؟ اون چی بود؟!
به زمین خیره بودم و دنبال اون چیزی که با سرعت گذر بودم که یهو یک جسم بزرگ و قوی، از طریق پنجره داخل اتاقم شد. با ورودش من با شدت و محکم به عقب و به درب اتاقم برخورد کردم.
دستگیره درب با برخوردم بهش شکست و زمین افتاد و من درحالی که کمرم و از درد گرفته بودم به پنجره خیره بود.
یک انسان بود، یک انسان قوی هیکل و جذاب. با ورودش پنجره اتاقم از جا کنده شد و شیشه هاش شکستن.
خورده شیشه ها روی من پرتاب شدن.
صدای خانوادم از بیرون میومدن
(نگران)مامان- یوشی یوشی!!
(نگران)بابا- یوشی چیشده؟
حس کردم دارن میدویین. اما نمیتونستم کاری بکنم و بیشتر میترسیدم که این موجود من و اینجا تنها بزاره، اما برعکسش من و راید استایل بغل کرد و از پنجره کوچیکم خم شد و خودش و پرتاب کرد.
من- جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
همینکه از اتاق خارج شدیم، خانوادم و دیدم که دارن به پرواز من با این موجود افسانه ای رو تماشا میکنن.
[یوشی! تو داری پرواز میکنی! اونم بغل این موجود!!!]
از ارتفاع میترسیدم و چشمام و محکم بسته بودم.
من- تروخدا من نیوفتم.
(پوزخند)تهیونگ- از چی میترسی! تو بغل منی!
چشمام و باز کردم.
(هیجانزده)من- چی؟؟ تو خودتیییی! وااای فکرشو نمیکردم دیگه ببینمت!
(مهربون)تهیونگ- ولی حالا میبینی که کنارتم.
خیلی خوشحال بودم و اصلا کنارش احساس ترس نداشتم. بجاش دستم و روی قلبش و سرم و روی سینه ش گذاشتم. چشام و آروم بستم و از لحظه قشنگم استفاده کردم.
(یکم بعد)
(مهربون، شیطنت)تهیونگ- خیل خوب، کافیه دیگه! باید بریم پایین
(نگران)من- چی؟! باشه، میگم،، یکم آروم تر بری خو!
(تمسخر)تهیونگ- از ارتفاع میترسی؟
من- ا.. اره.. جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
بلافاصله طوری با پایین شیب برد، که نزدیک بود قلبم باسته.
دیدی وقتی میری شهربازی، سوار فریزبی میشی چطور نفست حبس میشه!؟ من دقیقا همونطوری اما وضعیت بدتر!
من- وای وای تروخداااااااااااااا
همینکه رسیدیم پایین، چشام و باز کردم. یک جنگل بود، یک جنگل ترسناک و متروکه.. یکم ترسیدم، اما از اینجور جاها خوشم میومد.
#Part6
کنار پنجره به ماه خیره بودم. باد نسیمی که از لای پرده های مشکی اتاقم به صورتم میخورد، حس آزادی بهم میداد.
من- اممممم.. به به!
یک چیزی روی زمین نظرم و جلب کرد. یک چیزی که با سرعت میدوید. به پایین خم شدم
(اروم)من- چی؟ اون چی بود؟!
به زمین خیره بودم و دنبال اون چیزی که با سرعت گذر بودم که یهو یک جسم بزرگ و قوی، از طریق پنجره داخل اتاقم شد. با ورودش من با شدت و محکم به عقب و به درب اتاقم برخورد کردم.
دستگیره درب با برخوردم بهش شکست و زمین افتاد و من درحالی که کمرم و از درد گرفته بودم به پنجره خیره بود.
یک انسان بود، یک انسان قوی هیکل و جذاب. با ورودش پنجره اتاقم از جا کنده شد و شیشه هاش شکستن.
خورده شیشه ها روی من پرتاب شدن.
صدای خانوادم از بیرون میومدن
(نگران)مامان- یوشی یوشی!!
(نگران)بابا- یوشی چیشده؟
حس کردم دارن میدویین. اما نمیتونستم کاری بکنم و بیشتر میترسیدم که این موجود من و اینجا تنها بزاره، اما برعکسش من و راید استایل بغل کرد و از پنجره کوچیکم خم شد و خودش و پرتاب کرد.
من- جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
همینکه از اتاق خارج شدیم، خانوادم و دیدم که دارن به پرواز من با این موجود افسانه ای رو تماشا میکنن.
[یوشی! تو داری پرواز میکنی! اونم بغل این موجود!!!]
از ارتفاع میترسیدم و چشمام و محکم بسته بودم.
من- تروخدا من نیوفتم.
(پوزخند)تهیونگ- از چی میترسی! تو بغل منی!
چشمام و باز کردم.
(هیجانزده)من- چی؟؟ تو خودتیییی! وااای فکرشو نمیکردم دیگه ببینمت!
(مهربون)تهیونگ- ولی حالا میبینی که کنارتم.
خیلی خوشحال بودم و اصلا کنارش احساس ترس نداشتم. بجاش دستم و روی قلبش و سرم و روی سینه ش گذاشتم. چشام و آروم بستم و از لحظه قشنگم استفاده کردم.
(یکم بعد)
(مهربون، شیطنت)تهیونگ- خیل خوب، کافیه دیگه! باید بریم پایین
(نگران)من- چی؟! باشه، میگم،، یکم آروم تر بری خو!
(تمسخر)تهیونگ- از ارتفاع میترسی؟
من- ا.. اره.. جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
بلافاصله طوری با پایین شیب برد، که نزدیک بود قلبم باسته.
دیدی وقتی میری شهربازی، سوار فریزبی میشی چطور نفست حبس میشه!؟ من دقیقا همونطوری اما وضعیت بدتر!
من- وای وای تروخداااااااااااااا
همینکه رسیدیم پایین، چشام و باز کردم. یک جنگل بود، یک جنگل ترسناک و متروکه.. یکم ترسیدم، اما از اینجور جاها خوشم میومد.
- ۴.۵k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط