بانوی قصهی رویاهایم...
بانوی قصهی رویاهایم...
میان تیکتیکِ عقربههای عجولی که بارها یادآورِ فاصلهی عجیبِ خاطراتمان هستند،باز هم چشمانم را نشانه بگیر و برای روزهای نیامدهمان دلبری کن
بیا و میانِ گذرِ ساعتهای بینصیبم از دستانت،برای برآورده شدنِ آرزوهایمان به شمعهای روشنشدهی مشترکمان خیره بمان
خوب میدانم که چقدر باورِ ناباوریهای دنیایمان دشوار است،اما بیا و با دوباره بودنت به یقین برس که ماهِ ما،هنوز هم در آسمانِ شبهای دلتنگیمان میتابد
و بدان که مجنونت به شوقِ شمردنِ دانهبهدانهی ستارههای شانسمان به آسمانِ دلش چشم میدوزد
دخترکِ جسورِ دنیای بی رنگم...
من تو را عاشقم
و تو در روزهای بیپناهیم تنها پناهِ احساسم باش
تو خوب میدانی که در این سوی شهر،تا بینهایت برایت میتپم و عکسهایت را نفس میکشم
کاش میدانستی که تا چه اندازه ذوقِ دوباره بوییدنِ گیسوانت را دارم
عالیجنابِ قلبِ دچارم...
بیا و باورم کن
و در تمام روزهای بی خبری،همان تک ستارهی تاریکیهای شهری باش که زمینش قفسی تنگ است و گویی نفس کشیدن بر آن هم دشوار...
میان تیکتیکِ عقربههای عجولی که بارها یادآورِ فاصلهی عجیبِ خاطراتمان هستند،باز هم چشمانم را نشانه بگیر و برای روزهای نیامدهمان دلبری کن
بیا و میانِ گذرِ ساعتهای بینصیبم از دستانت،برای برآورده شدنِ آرزوهایمان به شمعهای روشنشدهی مشترکمان خیره بمان
خوب میدانم که چقدر باورِ ناباوریهای دنیایمان دشوار است،اما بیا و با دوباره بودنت به یقین برس که ماهِ ما،هنوز هم در آسمانِ شبهای دلتنگیمان میتابد
و بدان که مجنونت به شوقِ شمردنِ دانهبهدانهی ستارههای شانسمان به آسمانِ دلش چشم میدوزد
دخترکِ جسورِ دنیای بی رنگم...
من تو را عاشقم
و تو در روزهای بیپناهیم تنها پناهِ احساسم باش
تو خوب میدانی که در این سوی شهر،تا بینهایت برایت میتپم و عکسهایت را نفس میکشم
کاش میدانستی که تا چه اندازه ذوقِ دوباره بوییدنِ گیسوانت را دارم
عالیجنابِ قلبِ دچارم...
بیا و باورم کن
و در تمام روزهای بی خبری،همان تک ستارهی تاریکیهای شهری باش که زمینش قفسی تنگ است و گویی نفس کشیدن بر آن هم دشوار...
- ۵۰۹
- ۱۱ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط