فیک : بین راندها
پارت ۴۴
یک هفته بعد...
باشگاه «کانگ».
همین که آنا از در وارد شد، با صدای بلند گفت:
ـ «فقط هفت روز مونده!»
تهیونگ که مشغول بستن بند دستکشهایش بود، سرش را بلند کرد.
ـ «صبح به خیر به تو هم.»
آنا با خنده گفت:
ـ «صبح به خیر! راستی... فقط هفت روز مونده!»
تهیونگ دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ «شروع شد...»
...
چند ثانیه بعد...
کوک وارد سالن شد.
طبق معمول لباس تمرینی مشکی پوشیده بود.
آنا همان لحظه رو به او گفت:
ـ «نردبون!»
ـ «هوم؟»
ـ «بگو ببینم... چند روز مونده؟»
کوک بدون حتی یک ثانیه فکر کردن گفت:
ـ «هفت روز.»
آنا با ذوق گفت:
ـ «آفرین! حفظی!»
تهیونگ از خنده ریسه رفت.
ـ «داداش، تو هم روزشماری میکنی؟»
کوک خیلی خونسرد جواب داد:
ـ «نه...»
ـ «پس از کجا یادت بود؟»
ـ «چون این خانم از صبح سه بار گفته.»
آنا اخم ساختگی کرد.
ـ «مسخره نکن.»
...
تمرین شروع شد.
امروز استاد کانگ مسابقههای سرعتی گذاشته بود.
اولین مسابقه...
کوک مقابل تهیونگ.
همه دور رینگ جمع شدند.
آنا با هیجان داد زد:
ـ «فایتینگ، نردبون!»
تهیونگ با اعتراض گفت:
ـ «اِ! منم اینجام!»
آنا خندید.
ـ «تو خودت بلدی، نیاز به تشویق نداری.»
ـ «خیانت کردی!»
کوک لبخند کوتاهی زد.
...
سوت شروع زده شد.
دو نفر با سرعت حمله کردند.
چند ضدحملهی سریع...
و بعد از چند دقیقه، استاد کانگ دست کوک را بالا برد.
ـ «برنده... جونگکوک!»
صدای تشویق سالن بلند شد.
تهیونگ نفسنفسزنان خندید.
ـ «باشه... قبول... هنوز از من بهتری.»
کوک دستش را جلو آورد.
ـ «خسته نباشی.»
تهیونگ دستش را فشرد.
ـ «دفعهی بعد میبرمت.»
ـ «منتظرم.»
...
بعد از تمرین...
آنا و تهیونگ روی نیمکت نشسته بودند.
تهیونگ بطری آبش را برداشت و گفت:
ـ «آنا.»
ـ «جانم؟»
ـ «وقتی جیمین بیاد، اولین کاری که میکنی چیه؟»
آنا بدون مکث جواب داد:
ـ «بغلش میکنم.»
ـ «بعد؟»
ـ «بعد ازش میخوام دیگه هیچوقت اینقدر طولانی نره.»
ـ «بعد؟»
ـ «بعدم ازش میپرسم سوغاتی برام چی آورده.»
تهیونگ زد زیر خنده.
ـ «همین آخری مهمتر بود، نه؟»
ـ «صددرصد!»
...
کوک که از کنارشان رد میشد، با خنده گفت:
ـ «آخرش رسیدی به اصل مطلب.»
آنا زبانش را برایش درآورد.
ـ «تو حسودی میکنی چون برای تو سوغاتی نمیاره.»
کوک با آرامش جواب داد:
ـ «مطمئنم برای منم میاره.»
ـ «از کجا مطمئنی؟»
ـ «چون جیمینه.»
...
همان موقع...
لیانا وارد باشگاه شد تا کوک را برای یک کار خانوادگی صدا بزند.
ـ «کوک، خاله گفت وقتی تمرین تموم شد مستقیم خونه بیای.»
ـ «باشه، ممنون.»
لیانا لبخند زد.
اما وقتی دید کوک دوباره مشغول صحبت با آنا و تهیونگ شد، آهسته نفسش را بیرون داد.
انگار هر بار که سعی میکرد به او نزدیک شود...
باز هم بین آن جمع سهنفره جایی پیدا نمیکرد.
...
از آن طرف...
آرین با ناراحتی گفت:
ـ «دیدی؟»
یوری سر تکان داد.
ـ «بازم فقط کنار آنا میخنده.»
...
آنا که چیزی از حرفهایشان نشنیده بود، با ذوق گوشیاش را بیرون آورد.
تصویر قدیمی چهارنفرهشان را به کوک و تهیونگ نشان داد.
چهار کودک خندان...
آنا، کوک، تهیونگ و جیمین.
آنا با لبخند گفت:
ـ «فقط یه هفته دیگه...»
کوک نگاه کوتاهی به عکس انداخت.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ «آره... بالاخره جمعمون دوباره کامل میشه.»
برای اولین بار بعد از مدتها...
هر سه نفر با یک حس مشترک لبخند زدند.
بیصبرانه منتظر بازگشت کسی بودند که سالها جای خالیش در جمعشان حس میشد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
یک هفته بعد...
باشگاه «کانگ».
همین که آنا از در وارد شد، با صدای بلند گفت:
ـ «فقط هفت روز مونده!»
تهیونگ که مشغول بستن بند دستکشهایش بود، سرش را بلند کرد.
ـ «صبح به خیر به تو هم.»
آنا با خنده گفت:
ـ «صبح به خیر! راستی... فقط هفت روز مونده!»
تهیونگ دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ «شروع شد...»
...
چند ثانیه بعد...
کوک وارد سالن شد.
طبق معمول لباس تمرینی مشکی پوشیده بود.
آنا همان لحظه رو به او گفت:
ـ «نردبون!»
ـ «هوم؟»
ـ «بگو ببینم... چند روز مونده؟»
کوک بدون حتی یک ثانیه فکر کردن گفت:
ـ «هفت روز.»
آنا با ذوق گفت:
ـ «آفرین! حفظی!»
تهیونگ از خنده ریسه رفت.
ـ «داداش، تو هم روزشماری میکنی؟»
کوک خیلی خونسرد جواب داد:
ـ «نه...»
ـ «پس از کجا یادت بود؟»
ـ «چون این خانم از صبح سه بار گفته.»
آنا اخم ساختگی کرد.
ـ «مسخره نکن.»
...
تمرین شروع شد.
امروز استاد کانگ مسابقههای سرعتی گذاشته بود.
اولین مسابقه...
کوک مقابل تهیونگ.
همه دور رینگ جمع شدند.
آنا با هیجان داد زد:
ـ «فایتینگ، نردبون!»
تهیونگ با اعتراض گفت:
ـ «اِ! منم اینجام!»
آنا خندید.
ـ «تو خودت بلدی، نیاز به تشویق نداری.»
ـ «خیانت کردی!»
کوک لبخند کوتاهی زد.
...
سوت شروع زده شد.
دو نفر با سرعت حمله کردند.
چند ضدحملهی سریع...
و بعد از چند دقیقه، استاد کانگ دست کوک را بالا برد.
ـ «برنده... جونگکوک!»
صدای تشویق سالن بلند شد.
تهیونگ نفسنفسزنان خندید.
ـ «باشه... قبول... هنوز از من بهتری.»
کوک دستش را جلو آورد.
ـ «خسته نباشی.»
تهیونگ دستش را فشرد.
ـ «دفعهی بعد میبرمت.»
ـ «منتظرم.»
...
بعد از تمرین...
آنا و تهیونگ روی نیمکت نشسته بودند.
تهیونگ بطری آبش را برداشت و گفت:
ـ «آنا.»
ـ «جانم؟»
ـ «وقتی جیمین بیاد، اولین کاری که میکنی چیه؟»
آنا بدون مکث جواب داد:
ـ «بغلش میکنم.»
ـ «بعد؟»
ـ «بعد ازش میخوام دیگه هیچوقت اینقدر طولانی نره.»
ـ «بعد؟»
ـ «بعدم ازش میپرسم سوغاتی برام چی آورده.»
تهیونگ زد زیر خنده.
ـ «همین آخری مهمتر بود، نه؟»
ـ «صددرصد!»
...
کوک که از کنارشان رد میشد، با خنده گفت:
ـ «آخرش رسیدی به اصل مطلب.»
آنا زبانش را برایش درآورد.
ـ «تو حسودی میکنی چون برای تو سوغاتی نمیاره.»
کوک با آرامش جواب داد:
ـ «مطمئنم برای منم میاره.»
ـ «از کجا مطمئنی؟»
ـ «چون جیمینه.»
...
همان موقع...
لیانا وارد باشگاه شد تا کوک را برای یک کار خانوادگی صدا بزند.
ـ «کوک، خاله گفت وقتی تمرین تموم شد مستقیم خونه بیای.»
ـ «باشه، ممنون.»
لیانا لبخند زد.
اما وقتی دید کوک دوباره مشغول صحبت با آنا و تهیونگ شد، آهسته نفسش را بیرون داد.
انگار هر بار که سعی میکرد به او نزدیک شود...
باز هم بین آن جمع سهنفره جایی پیدا نمیکرد.
...
از آن طرف...
آرین با ناراحتی گفت:
ـ «دیدی؟»
یوری سر تکان داد.
ـ «بازم فقط کنار آنا میخنده.»
...
آنا که چیزی از حرفهایشان نشنیده بود، با ذوق گوشیاش را بیرون آورد.
تصویر قدیمی چهارنفرهشان را به کوک و تهیونگ نشان داد.
چهار کودک خندان...
آنا، کوک، تهیونگ و جیمین.
آنا با لبخند گفت:
ـ «فقط یه هفته دیگه...»
کوک نگاه کوتاهی به عکس انداخت.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ «آره... بالاخره جمعمون دوباره کامل میشه.»
برای اولین بار بعد از مدتها...
هر سه نفر با یک حس مشترک لبخند زدند.
بیصبرانه منتظر بازگشت کسی بودند که سالها جای خالیش در جمعشان حس میشد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۴.۹k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط