❥🌷 ❥ زیـر بـاران بیـا قـدم بزنیـم ❥🌷 ❥

❥🌷 ❥ زیـر بـاران بیـا قـدم بزنیـم ❥🌷 ❥

❥🌷 ❥ عمـر شـب را شبـی رقم بزنیـم ❥🌷 ❥

❥🌷 ❥ خستـه‌ایم از سکـوت حنجره‌ها ❥🌷 ❥

❥🌷 ❥ زیـر بـاران بیـا که دم بزنیـم ❥🌷 ❥




#منوچهر.سعادت.نوری ❥🌷 ❥
دیدگاه ها (۱۳)

روحش به پاییز تعلق داشت؛به خش خش برگ ها و هواى مه آلود، به ن...

قسمت هشت

واقعاً نمی‌دونم از کِی این‌همه خستگی نشست روی دلم…از کِی دیگ...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام...

👑 پارت دهم | یک شبِ متفاوتجشن نامزدی هنوز ادامه داشت.صدای مو...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به صفحه‌ی خاموش گوشی خیر...

سناریو ران

سناریو کازوتورا درخواستی

پارت ۴ | آن شبهلیا هنوز دستش روی سرش بود.تصویرهایی کوتاه و ن...

# 🥀 اپیلوگ: «تپشی که دوباره معنا گرفت»بهار بعدی.کلینیک دکترت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط