ادامه پارت ۱۹
ادامه پارت ۱۹
صبح روز بعد.
ات وارد شرکت شد.
اما چیزی عجیب بود.
جونگکوک هنوز نیامده بود.
ساعت نه.
نه و نیم.
ده.
ات برای اولین بار متوجه شد نبودنش برایش عجیب شده.
زیر لب گفت:
— چرا دارم منتظرش میمونم اصلاً؟
همکارش پرسید:
— چی گفتی؟
ات سریع گفت:
— هیچی!
همکارش خندید.
— تو هم مثل رئیس شدی. هی میگی «هیچی».
ات چشمغره رفت.
همان لحظه درهای آسانسور باز شد.
جونگکوک بیرون آمد.
کت مشکی پوشیده بود و طبق معمول کاملاً خونسرد به نظر میرسید.
اما وقتی از کنار ات رد شد...
برای یک لحظه ایستاد.
— دیشب خوب خوابیدی؟
ات با تعجب نگاهش کرد.
— شما... پرسیدید من خوب خوابیدم؟
جونگکوک بیحالت گفت:
— سؤال سادهای بود.
— نه، خیلی عجیب بود.
— پس جواب بده.
ات لبخند کوچکی زد.
— خوب خوابیدم.
جونگکوک سرش را تکان داد و وارد دفترش شد.
ات هنوز به در نگاه میکرد.
همکارش آرام گفت:
— فکر کنم رئیس امروز یه کم...
ات سریع گفت:
— نه!
— من هنوز چیزی نگفتم!
— ولی میخواستی بگی مهربونتر شده!
همکارش خندید.
— دقیقاً!
ات دوباره به در دفتر جونگکوک نگاه کرد.
خودش هم نمیخواست قبول کند...
اما چیزی در رفتار جونگکوک تغییر کرده بود.
نه زیاد.
نه واضح.
فقط آنقدر که ات متوجه شود.
---
چند دقیقه بعد، گوشی ات لرزید.
یک پیام ناشناس.
«فکر کردی جونگکوک داره ازت محافظت میکنه؟»
ات اخم کرد.
پیام دوم آمد.
«اشتباه میکنی.»
و پیام سوم:
«اون بیشتر از همه از این میترسه که تو حقیقت پدرت رو بفهمی.»
ات خشکش زد.
چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد آرام بلند شد.
نگاهش به دفتر جونگکوک افتاد.
و برای اولین بار...
تصمیم گرفت بدون اجازه وارد شود.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
در را باز کرد.
اما داخل دفتر...
جونگکوک نبود.
روی میز فقط یک پوشه باز مانده بود.
ات نزدیک شد.
و همان لحظه چشمش افتاد به اولین صفحه.
عکس پدرش.
و زیر عکس...
نام خودش.
ات.
ات نفسش را حبس کرد.
اما قبل از اینکه بتواند صفحه را ورق بزند...
صدای جونگکوک از پشت سرش آمد:
— دست نزن.
ات آرام برگشت.
جونگکوک جلوی در ایستاده بود.
نگاهش دیگر سرد نبود.
این بار..
ترسیده بود
صبح روز بعد.
ات وارد شرکت شد.
اما چیزی عجیب بود.
جونگکوک هنوز نیامده بود.
ساعت نه.
نه و نیم.
ده.
ات برای اولین بار متوجه شد نبودنش برایش عجیب شده.
زیر لب گفت:
— چرا دارم منتظرش میمونم اصلاً؟
همکارش پرسید:
— چی گفتی؟
ات سریع گفت:
— هیچی!
همکارش خندید.
— تو هم مثل رئیس شدی. هی میگی «هیچی».
ات چشمغره رفت.
همان لحظه درهای آسانسور باز شد.
جونگکوک بیرون آمد.
کت مشکی پوشیده بود و طبق معمول کاملاً خونسرد به نظر میرسید.
اما وقتی از کنار ات رد شد...
برای یک لحظه ایستاد.
— دیشب خوب خوابیدی؟
ات با تعجب نگاهش کرد.
— شما... پرسیدید من خوب خوابیدم؟
جونگکوک بیحالت گفت:
— سؤال سادهای بود.
— نه، خیلی عجیب بود.
— پس جواب بده.
ات لبخند کوچکی زد.
— خوب خوابیدم.
جونگکوک سرش را تکان داد و وارد دفترش شد.
ات هنوز به در نگاه میکرد.
همکارش آرام گفت:
— فکر کنم رئیس امروز یه کم...
ات سریع گفت:
— نه!
— من هنوز چیزی نگفتم!
— ولی میخواستی بگی مهربونتر شده!
همکارش خندید.
— دقیقاً!
ات دوباره به در دفتر جونگکوک نگاه کرد.
خودش هم نمیخواست قبول کند...
اما چیزی در رفتار جونگکوک تغییر کرده بود.
نه زیاد.
نه واضح.
فقط آنقدر که ات متوجه شود.
---
چند دقیقه بعد، گوشی ات لرزید.
یک پیام ناشناس.
«فکر کردی جونگکوک داره ازت محافظت میکنه؟»
ات اخم کرد.
پیام دوم آمد.
«اشتباه میکنی.»
و پیام سوم:
«اون بیشتر از همه از این میترسه که تو حقیقت پدرت رو بفهمی.»
ات خشکش زد.
چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد آرام بلند شد.
نگاهش به دفتر جونگکوک افتاد.
و برای اولین بار...
تصمیم گرفت بدون اجازه وارد شود.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
در را باز کرد.
اما داخل دفتر...
جونگکوک نبود.
روی میز فقط یک پوشه باز مانده بود.
ات نزدیک شد.
و همان لحظه چشمش افتاد به اولین صفحه.
عکس پدرش.
و زیر عکس...
نام خودش.
ات.
ات نفسش را حبس کرد.
اما قبل از اینکه بتواند صفحه را ورق بزند...
صدای جونگکوک از پشت سرش آمد:
— دست نزن.
ات آرام برگشت.
جونگکوک جلوی در ایستاده بود.
نگاهش دیگر سرد نبود.
این بار..
ترسیده بود
- ۲.۱k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط