( ظهور ازدواج )
( ظهور ازدواج )
پارت ۴۵
چشماشو دوخت تو چشمام. چشماي خاکستری داشت طوفانی میشد.
نگاهم رو به آنالی و شوهرش کشیدم. هر دو کمي مضطرب و دلسوزانه خیره بودن بهم.. نگاهم رو روي جیمین کشیدم. با لبخوني زمزمه کرد بهم اعتماد کن.. اعتماد؟ بین جیمین و آلن..محکم زل زدم بهش. به خاطر مادرم..
جيمین
جیمین ترینر با وجود خواسته نامعقولش اطمینان و حس بهتري بهم میده. به زحمت گفتم: بله..
چشمامو بستم و گفتم: آماده ام.. صداي نفس خارج شده جیمین رو شنیدم. پدر روحاني شروع کرد به خوندن آیاتی از انجیل و بعد از جیمین خواست تعهداتش رو بگه.. تند چشمامو باز کردم و گنگ نگاش کردم.
تعهد . كدوم تعهد ؟ اين چي میگه؟
جیمین دستاشو جلو آورد و نرم دستامو توي دستش گرف تمام وجودم شروع کرد به لرزیدن و نفسم بند اومد و گفت
جیمین : من همه ارزوهات رو محقق میکنم و همه اون چیزهایی که حقته رو توي دستات میزارم..
اشك توي چشمام جمع شد و چونه ام لرزید. خيلي خيلي عميق گفت
جیمین : شاید باور نكني..ولي..تو برام خيلي با ارزشي..خيلي بيشتر از اونچه فکرشو بکني و من... نمیذارم دیگه هیچ وقت طعم درد و رنج رو بچش اشکم خيلي پردرد و شوکه جاري شد.
گنگ زل زدم بهش. اين يعني چي؟ من براش خيلي با ارزشم؟ من ؟
داره میگه؟ اینم یه بازي ظاهر سازي مسخره است؟ اما این لحن.. این نگاه نفسم مقطع شده بود و چشمام دو دو میزد. پدر روحاني : عاليه فرزندم...دخترم.. نوبت توعه..
داشتم واضح میلرزیدم.
جیمین فشار نرمي به دستای سردم داد تا جلوي لرزشم رو بكيره
به زور گفتم : من.. ذهنم
اشفته بود و نمیتونستم جمله مناسبي بسازم. دهنم باز نمیشد.
گفته..كمي
جیمین : پدر إلا تعهدش رو قبلاً به من . خجالتیه. اگه اجازه بدین دیگه تکرار نشه..
پدر:باشه..اما فقط یه جمله...دخترم.. لطفا..میخوام یه جمله
اي بگي...
لرزون چشمامو بستم و به ناچار گفتم
الا هیچ وقت فراموشت نمیکنم..
و چشمامو با درد باز کردم واقعا هیچ وقت فراموشش نمیکردم. با اتفاقاتی که پیش میومد نمیتونستم بکنم. لبخند خيلي تلخي زد و داغون و اروم گفت:هیچ وقت
خيلي حرفه..
پدر : بسیار خوب..حلقه دست
هم كنين. اي خدا!.. حلقه دیگه از کجامون بیاریم؟ چرا این مسخره بازي رو تموم نمیکنه؟ اما انگار جیمز فکر همه جا رو کرده بود. دست توي جيبش کرد و دوتا حلقه در آورد. دستم رو بالا گرفت و حلقه اي رو توي انگشتم فرو کرد. تنم لرزید. زل زدم بهش. يه حلقه نقره اي ساده که دور تا دورش جواهر ریز کار شده بود. حلقه مردونه رو کف دستش جلوم گرفت.
یه حلقه نقره ای خیلی باریك مردونه و کاملا ساده
پارت ۴۵
چشماشو دوخت تو چشمام. چشماي خاکستری داشت طوفانی میشد.
نگاهم رو به آنالی و شوهرش کشیدم. هر دو کمي مضطرب و دلسوزانه خیره بودن بهم.. نگاهم رو روي جیمین کشیدم. با لبخوني زمزمه کرد بهم اعتماد کن.. اعتماد؟ بین جیمین و آلن..محکم زل زدم بهش. به خاطر مادرم..
جيمین
جیمین ترینر با وجود خواسته نامعقولش اطمینان و حس بهتري بهم میده. به زحمت گفتم: بله..
چشمامو بستم و گفتم: آماده ام.. صداي نفس خارج شده جیمین رو شنیدم. پدر روحاني شروع کرد به خوندن آیاتی از انجیل و بعد از جیمین خواست تعهداتش رو بگه.. تند چشمامو باز کردم و گنگ نگاش کردم.
تعهد . كدوم تعهد ؟ اين چي میگه؟
جیمین دستاشو جلو آورد و نرم دستامو توي دستش گرف تمام وجودم شروع کرد به لرزیدن و نفسم بند اومد و گفت
جیمین : من همه ارزوهات رو محقق میکنم و همه اون چیزهایی که حقته رو توي دستات میزارم..
اشك توي چشمام جمع شد و چونه ام لرزید. خيلي خيلي عميق گفت
جیمین : شاید باور نكني..ولي..تو برام خيلي با ارزشي..خيلي بيشتر از اونچه فکرشو بکني و من... نمیذارم دیگه هیچ وقت طعم درد و رنج رو بچش اشکم خيلي پردرد و شوکه جاري شد.
گنگ زل زدم بهش. اين يعني چي؟ من براش خيلي با ارزشم؟ من ؟
داره میگه؟ اینم یه بازي ظاهر سازي مسخره است؟ اما این لحن.. این نگاه نفسم مقطع شده بود و چشمام دو دو میزد. پدر روحاني : عاليه فرزندم...دخترم.. نوبت توعه..
داشتم واضح میلرزیدم.
جیمین فشار نرمي به دستای سردم داد تا جلوي لرزشم رو بكيره
به زور گفتم : من.. ذهنم
اشفته بود و نمیتونستم جمله مناسبي بسازم. دهنم باز نمیشد.
گفته..كمي
جیمین : پدر إلا تعهدش رو قبلاً به من . خجالتیه. اگه اجازه بدین دیگه تکرار نشه..
پدر:باشه..اما فقط یه جمله...دخترم.. لطفا..میخوام یه جمله
اي بگي...
لرزون چشمامو بستم و به ناچار گفتم
الا هیچ وقت فراموشت نمیکنم..
و چشمامو با درد باز کردم واقعا هیچ وقت فراموشش نمیکردم. با اتفاقاتی که پیش میومد نمیتونستم بکنم. لبخند خيلي تلخي زد و داغون و اروم گفت:هیچ وقت
خيلي حرفه..
پدر : بسیار خوب..حلقه دست
هم كنين. اي خدا!.. حلقه دیگه از کجامون بیاریم؟ چرا این مسخره بازي رو تموم نمیکنه؟ اما انگار جیمز فکر همه جا رو کرده بود. دست توي جيبش کرد و دوتا حلقه در آورد. دستم رو بالا گرفت و حلقه اي رو توي انگشتم فرو کرد. تنم لرزید. زل زدم بهش. يه حلقه نقره اي ساده که دور تا دورش جواهر ریز کار شده بود. حلقه مردونه رو کف دستش جلوم گرفت.
یه حلقه نقره ای خیلی باریك مردونه و کاملا ساده
- ۱۶.۹k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط