تو مال منی فصل ۲ پارت ۳۱
ا.ت ناراحت بود که یهو با حرف بابا بزرگ با تعجب برگشت
جانگ : میدونی ا.ت جونگ کوک تو احتمال اینکه دوباره بیاد پیشت زیاده ولی عشق من نه
ا.ت : منظورتون چیه
جانگ : دخترم من اوایل جونیم عاشق شدم ، عاشق دختر رئیسم ولی همه چیز طبق خواسته من پیش نرفت اون و من عاشق هم بودیم ولی وقتی باباش فهمید نزاشت با من ازدواج کنه چون ثروتی نداشتم و زیاد هم قدرتمند مثل الآنم نبودم اون رو به یکی از مافیا های گنده داد و به زور مجبورش کرد که با اون مرد ازدواج کنه . میخواستیم فرار کنیم ولی نشد و اون مرد دست اون زن رو گرفت و برد یه جایی که من پیداش نکنم و چند روز بعد هم خبر برام آوردن که خودکشی کرده
جانگ به ماه نگاه میکرد و چشمانش پر از اشک بود
برگشت سمت ا.ت و گفت
جانگ : جونگ کوک تو کنارته امید داشته باش اگر انرژی منفی بدی ممکنه اتفاقای بدی بیوفته که باب میلت نباشه
ا.ت : متاسفم بابت اون شخص
جانگ : ممنونم ، من دیگه برم
ا.ت : خدافظ
ا.ت بعد از رفتن جانگ به آسمون خیره شد و گفت
ا.ت : من برگشتم به زندگیم و دیگه نمیزارم ماه من از دستم بره خودم کمکت میکنم جونگ کوک که برگردی و باهم زندگی خوبی رو دوباره شروع کنیم
از زبان راوی
هفته ها گذشت و نزدیک یک ماه بود که ا.ت تو بیمارستان میبود و شبا رو اونجا سر میکرد لاغر شده بود و زیر چشماش سیاه شده بود حال روحیش و جسمیش اصلا خوب نبود
هر شب جونگ کوک رو از پشت پنجره میدید و با لبخند در. نام نگاش میکرد و باهاش حرف میزد
ویو ا.ت
روی صندلی نشسته بودم که مامان بزرگ اومد و اسرار کرد که برم یه چرت بزنم ولی من نخواستم ولی زیاد اسرار کرد و منم قبول کردم مامان بزرگم آدم قابل اعتمادی بود پس نگران نبودن رفتم خونه مشترکم با کوک و لباسش رو برداشتم و با بوش خوابیدم
فردا صبح
ویو ا.ت
با صدای زنگ گوشیم از خواب بلند شدم که داشت آلارم میداد یه نگاه بهش کردم که بیش از ۱۵۰ بار آلارم داده بود تعجب کردم که چرا متوجه نشدم ساعت رو نگاه کردم دیدم که دو ساعت فقط خوابیدم رفتم پایین و تلویزیون رو روشن کردم که دیدم داره درمورد اب و هوا حرف میزنه
ا.ت : چی آب و هوای سه شنبه ؟ امروز مگه دوشنبه نیست
رفتم همه تاریخ هارو گشتم
ا.ت : خاک تو سرم یه روز کامل خوابیدم من باید میرفتم بیمارستان گوشیم رو روشن کردم دیدم که مامان بزرگ زنگ میزنم تا خواستم جواب بدم قطع شد ۳۰ تا تماس از دست رفته از مامان بزرگ
سریع لباسام رو پوشیدم و راه افتادم به سمت بیمارستان ترسیده بودم که شاید اتفاقی برای جونگ کوک افتاده باشه همه چیزم رو جا گذاشته بودم خونه گوشیم و....
رسیدم داخل بیمارستان که دیدم همه دارن گریه میکنن ترسیده رفتم سمت مامان بزرگ که یهو ....
جانگ : میدونی ا.ت جونگ کوک تو احتمال اینکه دوباره بیاد پیشت زیاده ولی عشق من نه
ا.ت : منظورتون چیه
جانگ : دخترم من اوایل جونیم عاشق شدم ، عاشق دختر رئیسم ولی همه چیز طبق خواسته من پیش نرفت اون و من عاشق هم بودیم ولی وقتی باباش فهمید نزاشت با من ازدواج کنه چون ثروتی نداشتم و زیاد هم قدرتمند مثل الآنم نبودم اون رو به یکی از مافیا های گنده داد و به زور مجبورش کرد که با اون مرد ازدواج کنه . میخواستیم فرار کنیم ولی نشد و اون مرد دست اون زن رو گرفت و برد یه جایی که من پیداش نکنم و چند روز بعد هم خبر برام آوردن که خودکشی کرده
جانگ به ماه نگاه میکرد و چشمانش پر از اشک بود
برگشت سمت ا.ت و گفت
جانگ : جونگ کوک تو کنارته امید داشته باش اگر انرژی منفی بدی ممکنه اتفاقای بدی بیوفته که باب میلت نباشه
ا.ت : متاسفم بابت اون شخص
جانگ : ممنونم ، من دیگه برم
ا.ت : خدافظ
ا.ت بعد از رفتن جانگ به آسمون خیره شد و گفت
ا.ت : من برگشتم به زندگیم و دیگه نمیزارم ماه من از دستم بره خودم کمکت میکنم جونگ کوک که برگردی و باهم زندگی خوبی رو دوباره شروع کنیم
از زبان راوی
هفته ها گذشت و نزدیک یک ماه بود که ا.ت تو بیمارستان میبود و شبا رو اونجا سر میکرد لاغر شده بود و زیر چشماش سیاه شده بود حال روحیش و جسمیش اصلا خوب نبود
هر شب جونگ کوک رو از پشت پنجره میدید و با لبخند در. نام نگاش میکرد و باهاش حرف میزد
ویو ا.ت
روی صندلی نشسته بودم که مامان بزرگ اومد و اسرار کرد که برم یه چرت بزنم ولی من نخواستم ولی زیاد اسرار کرد و منم قبول کردم مامان بزرگم آدم قابل اعتمادی بود پس نگران نبودن رفتم خونه مشترکم با کوک و لباسش رو برداشتم و با بوش خوابیدم
فردا صبح
ویو ا.ت
با صدای زنگ گوشیم از خواب بلند شدم که داشت آلارم میداد یه نگاه بهش کردم که بیش از ۱۵۰ بار آلارم داده بود تعجب کردم که چرا متوجه نشدم ساعت رو نگاه کردم دیدم که دو ساعت فقط خوابیدم رفتم پایین و تلویزیون رو روشن کردم که دیدم داره درمورد اب و هوا حرف میزنه
ا.ت : چی آب و هوای سه شنبه ؟ امروز مگه دوشنبه نیست
رفتم همه تاریخ هارو گشتم
ا.ت : خاک تو سرم یه روز کامل خوابیدم من باید میرفتم بیمارستان گوشیم رو روشن کردم دیدم که مامان بزرگ زنگ میزنم تا خواستم جواب بدم قطع شد ۳۰ تا تماس از دست رفته از مامان بزرگ
سریع لباسام رو پوشیدم و راه افتادم به سمت بیمارستان ترسیده بودم که شاید اتفاقی برای جونگ کوک افتاده باشه همه چیزم رو جا گذاشته بودم خونه گوشیم و....
رسیدم داخل بیمارستان که دیدم همه دارن گریه میکنن ترسیده رفتم سمت مامان بزرگ که یهو ....
- ۵۳.۰k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط