داستان ترسناک..اسم:جن در حمام...قسمت دوم...
داستان ترسناک..اسم:جن در حمام...قسمت دوم...
درحمام به ارامی باز میکنی صدای جیر جیر باز شدن در همینجوری مثل ی سیخ داغ توی سرته ومیترسی چیزی که داخل متوجه حضور تو بشه که ی دفعه ی دست پشمالو باناخن های بلند تورو میکشه به داخل حموم و درم پشت سرت محکم بسته میشه بعد از چند لحضه باریختن قطره اب روی صورتت به خودت میایی وبا اون نور کم شمع که الان افتاد رو زمین داره خاموش میشه متوجه میشی کل حمام زیر خون و اون قطره ها قطره های خون نه اب با اخرین قدرت جیغ میزنی ولی کسی صدا تورو یشنوه بلند میشی گریه کنان به سمت در حمام میری وبه سختی در باز میکنی میری سمت حیاط و وقتی به خودت میای میبنی توی حیاطی
وای نه خدا حیاطم بدتر از داخل خونست همه جا پر از درختا ی سر به فلک کشیدست که با زدن رعد برق هرکدوم ی شکلی میشن و وقتی صدای باد بین درختا میفته انگار دارن جیغ میزنن وتورو فرا میخونن تو باجیغ و فریاد به امید اینکه کسی صداتو بشنوه میری سمت در ولی یدفعه میبینی 3تا گرگ باچشمای شبیه اتش روبروت ایستادن ودارن بهت نزدیک میشن وبا هم بازبونی که تونمیفهمی حرف میزنن تو بی اختیار برمیگردی سمت ساختمون که متوجه میشی در عمارت با شاخه های درخت پوشیده شده وراه پله خراب وکل امارت پوسیده انگار 10سال هیچکس اونجا زندگی نمیکنه وشبیه خانه ارواح شده تو نا امیدانه میدوی سمت دیگه باغ که در بین راه چشمت به پنجری میخوره که توی کودکی از اونجا وارد زیر زمین میشدی پنجره میشکنی وارد زیر زمین میشی توی زیر زمین بغییر از تاریکی وصدای رعدوبرق وصدای گریه کردنت هیچ چیزی نیست تو بافشارجلوی دهنت میگیری که صدای گریه کسی متوجه نشه و میشینی ی گوشه ای و به امید اینکه زودتر صبح بشه همونجا میمونی هنوز چند دقیقه بیشتر نگدشته که ی صدای جیغی تورو به خودت میاره وقتی چشمات باز میکنی متوجه 2 جفت چشم اتشی میشی که نزدیکت میشن تو دیگه از فرار خسته شدی اونا پای تورو میگیرن وکشون کشون میبرن تو دیگه از ترس بیهوش میشی توی خواب مادر بزرگتو و اون زمانی میبینی که مادر بزرگت همیشه میگفت توی این خونه جن هست و بخاطر اصرار زیادش فکر کردین که دیونه شده و فرستادین خونه سالمندان ومیبینی روزی که مادر بزرگ داشت میرفت ی اییه برات نوشت وگداشت توی گردنبند و بهت داد وبهت گفت این ازت حفاظت میکنه وتو اون روز ازش خندیدی ولی چون خیلی دوسش داشتی اونو همیشه مینداختیگردنت تو دوباره باریختن اب روی صورتت بیدار میشی و میبینی توی همون حمام خون الودی ولی همه جا روشنه و چند تا جن با قد بلند و چشمانی خون الود وپنجه هایی بزرگ دورت ایستادن و دارن تورو به هم نشون میدن ازون پشت یکی که انگار رییسشون بای جاقو خون الود نزدیک میشه که تو ی دفعه یادت به اون گردنبند و اییه میفته اون از گردنت در میاری و شروع میکنی خوندن اییه همزمان صدای وحشناکی از جن ها بیرون میاد و به دود تبیدیل میشن تو هم از حال میری و وقتی به خودت میای میبینی همه جا روشن شده وصبح شده وهیچ اثری از خون واون خونه قدیمی نیست بعد چند ساعت همه خانواده میان خونه وتو جرات نمیکنی بگی دیشب چی شده چون شاید فکر کنن توهم دیونه شدی فقظ با اصرار تو خونه عوض میکنن ومادربزرگت برمیگردونی خونه وفقط تو میدونی چی شده ومادر بزرگت ومن!
درحمام به ارامی باز میکنی صدای جیر جیر باز شدن در همینجوری مثل ی سیخ داغ توی سرته ومیترسی چیزی که داخل متوجه حضور تو بشه که ی دفعه ی دست پشمالو باناخن های بلند تورو میکشه به داخل حموم و درم پشت سرت محکم بسته میشه بعد از چند لحضه باریختن قطره اب روی صورتت به خودت میایی وبا اون نور کم شمع که الان افتاد رو زمین داره خاموش میشه متوجه میشی کل حمام زیر خون و اون قطره ها قطره های خون نه اب با اخرین قدرت جیغ میزنی ولی کسی صدا تورو یشنوه بلند میشی گریه کنان به سمت در حمام میری وبه سختی در باز میکنی میری سمت حیاط و وقتی به خودت میای میبنی توی حیاطی
وای نه خدا حیاطم بدتر از داخل خونست همه جا پر از درختا ی سر به فلک کشیدست که با زدن رعد برق هرکدوم ی شکلی میشن و وقتی صدای باد بین درختا میفته انگار دارن جیغ میزنن وتورو فرا میخونن تو باجیغ و فریاد به امید اینکه کسی صداتو بشنوه میری سمت در ولی یدفعه میبینی 3تا گرگ باچشمای شبیه اتش روبروت ایستادن ودارن بهت نزدیک میشن وبا هم بازبونی که تونمیفهمی حرف میزنن تو بی اختیار برمیگردی سمت ساختمون که متوجه میشی در عمارت با شاخه های درخت پوشیده شده وراه پله خراب وکل امارت پوسیده انگار 10سال هیچکس اونجا زندگی نمیکنه وشبیه خانه ارواح شده تو نا امیدانه میدوی سمت دیگه باغ که در بین راه چشمت به پنجری میخوره که توی کودکی از اونجا وارد زیر زمین میشدی پنجره میشکنی وارد زیر زمین میشی توی زیر زمین بغییر از تاریکی وصدای رعدوبرق وصدای گریه کردنت هیچ چیزی نیست تو بافشارجلوی دهنت میگیری که صدای گریه کسی متوجه نشه و میشینی ی گوشه ای و به امید اینکه زودتر صبح بشه همونجا میمونی هنوز چند دقیقه بیشتر نگدشته که ی صدای جیغی تورو به خودت میاره وقتی چشمات باز میکنی متوجه 2 جفت چشم اتشی میشی که نزدیکت میشن تو دیگه از فرار خسته شدی اونا پای تورو میگیرن وکشون کشون میبرن تو دیگه از ترس بیهوش میشی توی خواب مادر بزرگتو و اون زمانی میبینی که مادر بزرگت همیشه میگفت توی این خونه جن هست و بخاطر اصرار زیادش فکر کردین که دیونه شده و فرستادین خونه سالمندان ومیبینی روزی که مادر بزرگ داشت میرفت ی اییه برات نوشت وگداشت توی گردنبند و بهت داد وبهت گفت این ازت حفاظت میکنه وتو اون روز ازش خندیدی ولی چون خیلی دوسش داشتی اونو همیشه مینداختیگردنت تو دوباره باریختن اب روی صورتت بیدار میشی و میبینی توی همون حمام خون الودی ولی همه جا روشنه و چند تا جن با قد بلند و چشمانی خون الود وپنجه هایی بزرگ دورت ایستادن و دارن تورو به هم نشون میدن ازون پشت یکی که انگار رییسشون بای جاقو خون الود نزدیک میشه که تو ی دفعه یادت به اون گردنبند و اییه میفته اون از گردنت در میاری و شروع میکنی خوندن اییه همزمان صدای وحشناکی از جن ها بیرون میاد و به دود تبیدیل میشن تو هم از حال میری و وقتی به خودت میای میبینی همه جا روشن شده وصبح شده وهیچ اثری از خون واون خونه قدیمی نیست بعد چند ساعت همه خانواده میان خونه وتو جرات نمیکنی بگی دیشب چی شده چون شاید فکر کنن توهم دیونه شدی فقظ با اصرار تو خونه عوض میکنن ومادربزرگت برمیگردونی خونه وفقط تو میدونی چی شده ومادر بزرگت ومن!
- ۲۰.۱k
- ۱۴ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط