شاهکاری به نام دروغ

🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت بیست و ششم🔍
این قسمت=[وقتی نقاب ها کنار میروند]

سوالش توی فضای بسته‌ی ماشین ضدگلوله طنین‌انداز شد:

-"می‌تونی بهم اعتماد کنی؟"

سرمو هنوز به پیشونیش تکیه داده بود. می‌تونستم تپش قلبش رو حس کنم؛ نه اون تپش تند زمان شلیک، بلکه یه ریتم آروم و سنگین. چشمام رو بستم. اگه می‌خواستم دروغ بگم، باید یه داستان بی‌نقص می‌ساختم. اما تهیونگ خیلی باهوش بود، و من...من دیگه از نقش‌بازی کردن خسته شده بودم.

+"اعتماد؟"

صدام لرزید.

+"تو حتی خودت هم به خودت اعتماد نداری، تهیونگ. چطور می‌خوای من داشته باشم؟"

تهیونگ یه لحظه سکوت کرد. انتظار داشتم عصبانی بشه، داد بزنه یا حتی از ماشین پرتم کنه بیرون. اما فقط فاصلمون رو کمتر کرد. انگار داشت تمام وجودم رو اسکن می‌کرد.

-:راستشو بگو. کی هستی؟"

نفس عمیقی کشیدم. این ریسک بزرگی بود، اما یه حقیقت نیمه‌تمام، بهتر از یه دروغ کامل بود.

+"من از جایی اومدم که همه چیز توش سیاه و سفیده. قانون، نظم، عدالت... همه‌چیز."

به چشماش خیره شدم

+"ولی وقتی وارد عمارت تو شدم، دیدم دنیا خاکستری‌تر از این حرفاست. من برای جاسوسی نیومدم که تو رو نابود کنم. اومدم...چون هیچ‌جای دیگه نداشتم که برم. چون دلم می‌خواست ببینم اون آدم بی‎‌رحمی که همه ازش می‌ترسن، وقتی تنهاست، چی کار می‌کنه."

سکوت سنگینی ماشین رو فرا گرفت. انتظار داشتم بهم بخنده، اما اون فقط با چشمای مشکی عمیقش نگام می‌کرد. انگار اولین باری بود که واقعا می‌دیدمش. نه به عنوان خدمتکار، نه به عنوان سوژه‌ی جاسوسی، بلکه به عنوان یه آدم.

-"پس تو هم تنهایی؟"

لحنش...چقدر نرم بود. یه جور خاصی که قلبم رو مچاله کرد.

+"خیلی."

آروم زمزمه کردم.

+"تنهاتر از اون چیزی که فکر کنی."

تهیونگ دستشو بالا آورد و یه تار موی خیسم رو که چسبیده بود به صورتم، پشت گوشم زد. دستش سرد بود، ولی حس لمسش روی پوستم مثل آتیش بود.

-"اگه بگم می‌خوام بهت اعتماد کنم، احمقانس، نه؟"

لبخندِ تلخی زدم.

+"بیشتر از احمقانه. خودکشیه."

اون خندید. یه خنده‌ی کوتاه و خشک که بلافاصله جاش رو به اون نگاه جدی همیشگی داد. اما این‌بار، اون نگاه سمی قبلی نبود.

-"خب..."

تهیونگ عقب کشید و با دستش فرمون رو گرفت.

-"پس فعلاً این بازی خودکشی رو ادامه می‌دیم. تا وقتی که یا من تو رو بکشم، یا تو قلب من رو."

ماشین رو روشن کرد. صدای موتور قدرتمندش سکوت شب رو شکست.

-"کمربندت رو ببند یونسو. داریم برمی‌گردیم به عمارت. و یادت باشه...از این به بعد، تو نه خدمتکاری، نه جاسوس. تو فقط کسی هستی که شب‌ها قراره کنار من باشه تا مطمئن بشم خواب‌های بد نمی‌بینم."

با ناباوری بهش نگاه کردم.

+"چی؟ خواب بد؟ تو که حتی پلک هم نمی‌زنی وقتی کسی رو می‌کشی!"

تهیونگ نیم‌نگاهی بهم انداخت و پوزخند زد.

-"شاید چون هنوز کسی رو نداشتم که بهم بگه باید پلک بزنم."

ماشین با سرعت از پارکینگ خارج شد و توی خیابون‌های خیس شهر بارون‌زده پیچید. من نشسته بودم و به جاده نگاه می‌کردم، در حالی که داشتم فکر می‌کردم:
لعنتی، یونسو! تو چی کار کردی؟ الان دیگه رسما شدی هم‌خوابه‌ی یه مافیای خطرناک که فکر می‌کنه داری باهاش لاس می‌زنی، در حالی که ماموریت اصلیت این بود که دستبند به دستاش بزنی!

🏴‍☠️ادامه دارد...🏴‍☠️
#A_masterpiece_called_a_lie

گیلیلیلیلیلی پارت جدید🥳💥🎊🎉
درسته که پارت جدید گزاشتم ولی دلیل نمیشه که نخوام عاف بزنم،حواستون باشه حمایتا پایین بشه شاید بر-
دیدگاه ها (۱۱)

((جوانه عشق درقلبی سنگی))part:17(ویو تهیونگ)از خونه که اومدی...

پارت ۵۸

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

𓆩 پارت ۶۶ 𓆪 🖤ات به جیمین خیره شد.— یعنی از اول همه‌چی رو می‌...

Scenario bts #سناریو "وقتی‌تو‌ماشین‌خوابت‌میبره" نامجون:مسیر...

شاهکاری به نام دروغ

عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوتا اوکوتسو)وقتی با هم راه می‌ر...

رمان ؟!«وقتی بهم خیانت کردی .....»پارت ؟!«1»ویو «ا/ت»ساعت ا...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت هجدهمصبح روز بعد، یونا کنار پنجر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط