پسر: یـہ چـے بگـم؟

پسر: یـہ چـے بگـم؟
دختـر: جـانم بـگو :)
پسـر: تـو قشنگترین #لبـخنــد دارے ڪ من تـو عمـرم دیدم ^__^
دختـر: منم یہ چیـزے بگـم
پسر: بگـو عـزیـزم :)
دخـتر: اون فقـط بہ خـاطـر #وجــود تـــو😍 😌 #عاشقانه_دونفره

#عاشقانه_های_من #عشق_من #عاشقانه #دوست_داشتن #دلبر
دیدگاه ها (۲)

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

سرنوشت(ویو شوگا)وقتی گفت «باشه»، یه لبخند روی لبم نشست.دلم م...

پارت ۱۸یهو دیدم همه دارن بهم نگاه میکردن چون .. من داشتم فار...

پارت: پنجرمان: رویای منکاترین: بچه ها دیدینش؟ جنیلا: آره من ...

رمان

My uncle 2(part 1)

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

گل خونی پارت 53همه به تهیونگ و جونگکوک زل زده بودن تهیونگ اه...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط