ته ره
من همیشه دوست داشتم..!
ته ره/ا.ت
P:4
نمیدونست چه گناهی کرده بود که کارماش انقد بد بهش برگشته بود..
تا وقتی که بچه بود فکر میکرد زمانی که بزرگ بشه یه زندگی خوب برای خودش دست و پا میکنه ولی مثل اینکه اشتباه میکرد..
.
.
از حموم اومد بیرون و لباس هایش رو پوشید..
یه تیشرت سفید با یه شلوارک مشکی که تا روی زانوهاش میاومد..
دوباره یه نگاه به خودش تو آینه کرد..
چشماش قرمز شده بود..
اون الان بیشتر شبیه مرده های متحرک بود تا یه زن..
از اتاق بیرون خارج شد و رفت پایین..
خانم لی تو آشپزخونه بود پس رفت پیشش..
پشت میز ناهار خوری رو صندلی نشست و به خانم لی نگاه کرد..
خانم لی: اوه دخترم بیدار شدی؟
-گشنته؟
-چی میخوری برات درست کنم؟
ا.ت: چیزی نمیخام
-گشنم نیست
خانم لی: ولی اینطوری که نمیشه!
-اگه چیزی نخوری ضعیف میشی و حالت بد میشه..!
چرا خانم لی انقد باهاش مهربون بود؟
اگه تو خونشون به مامانش میگفت که گشنم نیست و چیزی نمیخام اون هیچ وقت بهش اصرار نمیکرد..
در عوضش میگفت مهم نیست نخور تا بمیری و من از دستت راحت بشم!
چرا خانوادش انقد سنگدل بودن؟
چرا همیشه طوری باهاش رفتار کردن که انگار بچشون نیست؟
اون تو این مدتی که زندگی کرده بود هیچ وقت محبت خانوادش رو ندیده بود..
اما حالا چی؟...اون خانم مهربون درست مثل دخترش باهاش رفتار میکرد..!
اون خانم بهش اهمیت میداد..
ا.ت الان اون محبتی که تو کل این مدت نیاز داشت و رو از خانم لی دریافت میکرد..
.
.
یکم که گذشت صدای چرخیدن کلید تو قفل در اومد و بعد از اون چهره اون مرد تو چهار چوب در نمایان شد..
تو این مدتی که تو آشپزخونه پیش خانم لی نشسته بود درمورد اون مرد ازش پرسید..
اسمش ته ره بود..کیم ته ره..!
دیروز تو مراسم عروسیشپن زیاد به اسم اون پسر توجهی نکرد چون تو خودش بود و داشت فکر میکرد..
رو مبل نشسته بود و داشت تلویزیون میدید که با صدای ته ره توجهش جلب شد..
ته ره: برو برام قهوه بیار!
ا.ت: من؟
ته ره: بجز تو کس دیگه ای اینجا هست؟!
ا.ت: خیلی خب باشه الان میرم
از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه..
پشت اپن ایستاد و شروع کرد به دم کردن قهوه..
قبلا تو خونشون اینکارو زیاد انجام داده بود پس خوب بلد بود چیکار کنه..
یه فنجون سفید برداشت و قهوه رو ریخت توش..
یه قاشق شکر هم ریخت توش چون نمیدونست اون چجور قهوهای دوست داره..
فنجون رو گذاشت تو یه سینی کوچیک بعد برد داخل..
ته ره رو مبل نشسته بود و داشت تلویزیون تماشا میکرد که با احساس حضور شخصی کنارش سرش رو برگردوند..
ا.ت: بفرمایید!
-اینم قهوهای که خواستید..
لیوان رو برداشت و نزدیک لبش کرد..
فقط یکم از اون قهوه رو خورد و بعد با نگاهی که عصبانیت ازش میبارید لیوان رو جوری گذاشت تو سینی که کمی از قهوه تو لیوان ریخت کف سینی..
ته ره: دوباره درستش کن!
ا.ت: ببخشید!(تعجب)
-چرا مشکل اون قهوه چیبود؟
ته ره: انقد از من سوال نپرس کاری که گفتم رو انجام بده!
ا.ت: چشم
دوباره برگشت تو آشپزخونه و پشت میز وایساد..
سینی رو گذاشت رو میز و به لیوان قهوهای که که تو سینی بود نگاه کرد..
ته ره/ا.ت
P:4
نمیدونست چه گناهی کرده بود که کارماش انقد بد بهش برگشته بود..
تا وقتی که بچه بود فکر میکرد زمانی که بزرگ بشه یه زندگی خوب برای خودش دست و پا میکنه ولی مثل اینکه اشتباه میکرد..
.
.
از حموم اومد بیرون و لباس هایش رو پوشید..
یه تیشرت سفید با یه شلوارک مشکی که تا روی زانوهاش میاومد..
دوباره یه نگاه به خودش تو آینه کرد..
چشماش قرمز شده بود..
اون الان بیشتر شبیه مرده های متحرک بود تا یه زن..
از اتاق بیرون خارج شد و رفت پایین..
خانم لی تو آشپزخونه بود پس رفت پیشش..
پشت میز ناهار خوری رو صندلی نشست و به خانم لی نگاه کرد..
خانم لی: اوه دخترم بیدار شدی؟
-گشنته؟
-چی میخوری برات درست کنم؟
ا.ت: چیزی نمیخام
-گشنم نیست
خانم لی: ولی اینطوری که نمیشه!
-اگه چیزی نخوری ضعیف میشی و حالت بد میشه..!
چرا خانم لی انقد باهاش مهربون بود؟
اگه تو خونشون به مامانش میگفت که گشنم نیست و چیزی نمیخام اون هیچ وقت بهش اصرار نمیکرد..
در عوضش میگفت مهم نیست نخور تا بمیری و من از دستت راحت بشم!
چرا خانوادش انقد سنگدل بودن؟
چرا همیشه طوری باهاش رفتار کردن که انگار بچشون نیست؟
اون تو این مدتی که زندگی کرده بود هیچ وقت محبت خانوادش رو ندیده بود..
اما حالا چی؟...اون خانم مهربون درست مثل دخترش باهاش رفتار میکرد..!
اون خانم بهش اهمیت میداد..
ا.ت الان اون محبتی که تو کل این مدت نیاز داشت و رو از خانم لی دریافت میکرد..
.
.
یکم که گذشت صدای چرخیدن کلید تو قفل در اومد و بعد از اون چهره اون مرد تو چهار چوب در نمایان شد..
تو این مدتی که تو آشپزخونه پیش خانم لی نشسته بود درمورد اون مرد ازش پرسید..
اسمش ته ره بود..کیم ته ره..!
دیروز تو مراسم عروسیشپن زیاد به اسم اون پسر توجهی نکرد چون تو خودش بود و داشت فکر میکرد..
رو مبل نشسته بود و داشت تلویزیون میدید که با صدای ته ره توجهش جلب شد..
ته ره: برو برام قهوه بیار!
ا.ت: من؟
ته ره: بجز تو کس دیگه ای اینجا هست؟!
ا.ت: خیلی خب باشه الان میرم
از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه..
پشت اپن ایستاد و شروع کرد به دم کردن قهوه..
قبلا تو خونشون اینکارو زیاد انجام داده بود پس خوب بلد بود چیکار کنه..
یه فنجون سفید برداشت و قهوه رو ریخت توش..
یه قاشق شکر هم ریخت توش چون نمیدونست اون چجور قهوهای دوست داره..
فنجون رو گذاشت تو یه سینی کوچیک بعد برد داخل..
ته ره رو مبل نشسته بود و داشت تلویزیون تماشا میکرد که با احساس حضور شخصی کنارش سرش رو برگردوند..
ا.ت: بفرمایید!
-اینم قهوهای که خواستید..
لیوان رو برداشت و نزدیک لبش کرد..
فقط یکم از اون قهوه رو خورد و بعد با نگاهی که عصبانیت ازش میبارید لیوان رو جوری گذاشت تو سینی که کمی از قهوه تو لیوان ریخت کف سینی..
ته ره: دوباره درستش کن!
ا.ت: ببخشید!(تعجب)
-چرا مشکل اون قهوه چیبود؟
ته ره: انقد از من سوال نپرس کاری که گفتم رو انجام بده!
ا.ت: چشم
دوباره برگشت تو آشپزخونه و پشت میز وایساد..
سینی رو گذاشت رو میز و به لیوان قهوهای که که تو سینی بود نگاه کرد..
- ۱۳.۷k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط