سناریو ساکورا هاروکا
سناریو ساکورا هاروکا
بسم الله الرحمن الرحیم
این داستان: آموزش آشپزی با استاد ا.ت .
ا.ت: بله بله و شما الان در برنامه ی تلوزیونی ما تشریف داری!
ساکورا:😶
ا.ت هم رفت چسب روی دهن ساکورا و طناب های دور دست و پاش رو باز کرد.
ساکورا: اول منو دزدیدی بعد میگی برنامه ی تلوزیونی؟ اصلا تو کی هستی؟ الان زنگ میزنم به پلیس!
ا.ت: تو نمیتونی.( ^∀^)
ساکورا: چرا میتونم!
ا.ت: نه ، تو نمیتونی چون گوشیت رو انداختم تو دستشویی.( ^ω^ )
ساکورا: ... از من چی میخوای؟
ا.ت: داری میبینی دیگه. قراره آشپزی کنیم.
ساکورا: د آخه مشنگ! منو دزدیدی آوردی خونت که بگی قراره آشپزی کنیم؟
ا.ت: خب آره دیگه. اگه بپزه آزادت میکنم.
ساکورا که از شدت احمق بودن ا.ت خیالش راحت شده بود: اوکیه.
و اونا شروع به آشپزی کردن.
ا.ت: خب، میخوایم پهن کیک خیارشور درست کنیم.
ساکورا: وات د فاز؟
ا.ت: حرف نزن! اینجا سر آشپز منم. حالا برو آرد بیار.
ساکورا آرد آورد.
ا.ت: حالا سه قاشق توش برید. حالا شکر بیار یک قاشق و نیم توش بریز. حالا برو وانیل بیار. خب توش بریز.
ساکورا: سر آشپز خودت هیچ کار نمیکنی؟
ا.ت: سخت ترین کار رو من دارم انجام میدم!
ساکورا: چیکار میکنی؟
ا.ت: دستور میدم.ヽ(´ω`)ノحالا برو شیر رو بیار.
ساکورا: ای خدا.
رفت شیر رو آورد.
ساکورا:🥛⬅️🫗
ا.ت: عرضه ی شیر آوردن هم نداری! برو ی لیوان دیگه بیار. آفرین . حالا انقدر بریز توش که شبیه ماست بشه.
ساکورا هم ریخت توش.
ا.ت: نه نه نه این که شبیه دوغ شد زیاد ریختی!
ساکورا: خیلی ببخشید که آشپز دربار نیستما.
ا.ت: هعی. چیکار کنیم؟ مجبورم ببخشمت دیگه. حالا برو مواد اصلی رو بیار.
ساکورا: ها؟
ا.ت: خیار شور.
ساکورا هم رفت آورد.
ا.ت: پودرش کن.
ساکورا: چجوری؟
ا.ت: وای که تو هیچ کار بلد نیستی بکنی! بده من!
ا.ت:🥒🔪⬅️🧂
ساکورا:Σ(゚д゚;)
ا.ت:( ̄ー ̄)b
و مواد رو ریختن تو ماهیتابه و ... (💥💥💥💥)
ا.ت: آمادست!
ساکورا: چه عالی. حالا من برم؟
ا.ت: وایستا تو هم باید تستش کنی! به هر حال تو هم ی کم بهم کمک کردی.
ساکورا: اگه مردم... نیا سر قبرم.
ا.ت: قول میدم میام.
ساکورا: میشه من نخورم؟
ا.ت: بچه ی بدی شدی. میدمت آشغالی ببرتتا.
ساکورا هم از ترس آشغالی خورد.
ساکورا : خوبه.
ا.ت: بعدا اثر میکنه.خب تو میتونی بری.
ساکورا هم رفت خونش ولی فردا تو بیمارستان بستری شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
این داستان: آموزش آشپزی با استاد ا.ت .
ا.ت: بله بله و شما الان در برنامه ی تلوزیونی ما تشریف داری!
ساکورا:😶
ا.ت هم رفت چسب روی دهن ساکورا و طناب های دور دست و پاش رو باز کرد.
ساکورا: اول منو دزدیدی بعد میگی برنامه ی تلوزیونی؟ اصلا تو کی هستی؟ الان زنگ میزنم به پلیس!
ا.ت: تو نمیتونی.( ^∀^)
ساکورا: چرا میتونم!
ا.ت: نه ، تو نمیتونی چون گوشیت رو انداختم تو دستشویی.( ^ω^ )
ساکورا: ... از من چی میخوای؟
ا.ت: داری میبینی دیگه. قراره آشپزی کنیم.
ساکورا: د آخه مشنگ! منو دزدیدی آوردی خونت که بگی قراره آشپزی کنیم؟
ا.ت: خب آره دیگه. اگه بپزه آزادت میکنم.
ساکورا که از شدت احمق بودن ا.ت خیالش راحت شده بود: اوکیه.
و اونا شروع به آشپزی کردن.
ا.ت: خب، میخوایم پهن کیک خیارشور درست کنیم.
ساکورا: وات د فاز؟
ا.ت: حرف نزن! اینجا سر آشپز منم. حالا برو آرد بیار.
ساکورا آرد آورد.
ا.ت: حالا سه قاشق توش برید. حالا شکر بیار یک قاشق و نیم توش بریز. حالا برو وانیل بیار. خب توش بریز.
ساکورا: سر آشپز خودت هیچ کار نمیکنی؟
ا.ت: سخت ترین کار رو من دارم انجام میدم!
ساکورا: چیکار میکنی؟
ا.ت: دستور میدم.ヽ(´ω`)ノحالا برو شیر رو بیار.
ساکورا: ای خدا.
رفت شیر رو آورد.
ساکورا:🥛⬅️🫗
ا.ت: عرضه ی شیر آوردن هم نداری! برو ی لیوان دیگه بیار. آفرین . حالا انقدر بریز توش که شبیه ماست بشه.
ساکورا هم ریخت توش.
ا.ت: نه نه نه این که شبیه دوغ شد زیاد ریختی!
ساکورا: خیلی ببخشید که آشپز دربار نیستما.
ا.ت: هعی. چیکار کنیم؟ مجبورم ببخشمت دیگه. حالا برو مواد اصلی رو بیار.
ساکورا: ها؟
ا.ت: خیار شور.
ساکورا هم رفت آورد.
ا.ت: پودرش کن.
ساکورا: چجوری؟
ا.ت: وای که تو هیچ کار بلد نیستی بکنی! بده من!
ا.ت:🥒🔪⬅️🧂
ساکورا:Σ(゚д゚;)
ا.ت:( ̄ー ̄)b
و مواد رو ریختن تو ماهیتابه و ... (💥💥💥💥)
ا.ت: آمادست!
ساکورا: چه عالی. حالا من برم؟
ا.ت: وایستا تو هم باید تستش کنی! به هر حال تو هم ی کم بهم کمک کردی.
ساکورا: اگه مردم... نیا سر قبرم.
ا.ت: قول میدم میام.
ساکورا: میشه من نخورم؟
ا.ت: بچه ی بدی شدی. میدمت آشغالی ببرتتا.
ساکورا هم از ترس آشغالی خورد.
ساکورا : خوبه.
ا.ت: بعدا اثر میکنه.خب تو میتونی بری.
ساکورا هم رفت خونش ولی فردا تو بیمارستان بستری شد.
- ۲۹۹
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط