رمان دخترای شیطون

رمان دخترای شیطون
پارت_۳۱

اراد داشت با تعجب بهمون نگاه میکرد
اراد:تو اینجا چکار میکنی
من و راشا:اراد
اراد:هیسسسس میخوام بدونم این اینجا چکار میکنه
رویال:به تو چه بابا منوچهر گفت بیام
اراد کلافه دستشو کرد تو موهاش و یه چیزی زیر لب گفت و از در خونه زد بیرون رزا و ارمیا و ریحانه رفتن دنبالش
رویال:چشم دیدنمو ندارن حسودا
با عشوه رو کرد سمت پسرا
رویال:من تو کدوم اتاق باید وسایلمو بزارم
ایدا:بیا بریم اتاق من خانمی
همون ایدا و رویال فقط به درد هم میخورن اه
~~~رزا~~~
من:اراد اروم باش
اراد:چه ارومی اخه رزا این مرد کی برامون پدری کرده که الان بخواد پدری کنه
من:باشه اراد اروم باش ببین الان اگ بخوای داد بزنی میشنون خوبیت نداره
اراد اشک تو چشماش جمع شد
انگار یکی به قلبم چنگ زد
اراد:دیشب خونه ی حاج بابا ارزو میکردم پدرم اینجوری باشه اگ جای پسر بی لیاقتش بودم سرتاپاشونو طلا میگرفتم
دیدم حالش خیلی بده رفتمو بغلش کردم دلم از حرفاش اتیش گرفت
انگار که نیازی داشت به یه نفر باهاش دردو دل کنه
سرشو گذاست رو شونم شروع کرد گریه کردن
دستمو گذاشتم رو کمرش
من:گریه کن اراد خودتو خالی کن
اراد محکم تر بغلم کرد
شونم از اشکاش خیس شده بود
اراد:دلم یکم مهر پدری میخواست که دیشب تو وجود حاج بابا پیدا کردم ولی تو وجود پدر واقعیه خودم پیدا نکردم از زمانی که یادمه فقط ازش کتک میخوردیمو زور میشنیدیم برای همینه که ارمان انقدر خشک و مغرور شده خیلی سخت میشه به یکی اعتماد کنه ایناز که بدنیا اومد ارمان نذاشت به ایناز زور بگه و کتک بزنه خودش جور همه ی اشتباهای اینازو کشید ایناز نمیدونه ارمان بیشتر از همه ی ما سختی کشیده فقط اینو میدونم مامانم با زور باهاش ازدواج کرده
ما حتی نمیدونیم پدرمون چیکارست خسته شدم رزا دلم‌یکیو مسل حاج بابا و بی بیو میخواد...مامانم بخاطر بابا هیچی نمیگه خسته شدم
دستمو بالا اوردم صورتشو از رو شونم برداشتم
سرمو گرفتم بالا و پیشونیشو ب*و*سیدم
چشماشو بست
دوباره سرشو گذاشت رو شونم
اراد:میدونم خیلی ضعیفم
من:نه اراد تو ضعیف نیستی باید با یکی درد و دل میکردیو خودتو خالی میکردی اراد چرا با بابات حرف نمیزنی
اراد:نمیزاره یه بار رفتم پیشش که باهاش حرف بزنم منو داد دستو نوچه هاش تا خوردم زدنم چی برم بگم بهش
وای خدایا
الهی چقدر سختی کشیده
از بغلم اومد بیرون
چشای دریاییش در اثر گریه تیره شده بود
اشکاشو پاک کردم
من:دیگ دلم نمیخواد این چشای دریاییت طوفانی بشه باشه؟
یجور خاصی نگام میکرد
اراد:چه خوبه که هستی رزا
باید این فضارو عوض میکردم
من:پس چی فکر کردی داداش ما جوجه رنگیه شماییم
با این حرفم زدیم زیر خنده
من:نظرت چیه بریم تو شهر دور بزنیم
اراد:عالیه بدو بریم تو لباساتو عوض کن بریم
دیدگاه ها (۲)

پارت ۵۰دو هفته از خاکسپاری گذشته بود. تهیونگ و رزا بی‌سروصدا...

پارت دو یوری: مامان دلم برات تنگ میشه خداحافظ لیا: خداحافظ م...

محو زیبایی او پارت ۴۸ویو ته یونگاز رزا جدا شدم و رفتم پیش جی...

رومان عشق پنهانی (پارت11)

Part:4🥀صبح که از راه رسید رزا با تابش نور خورشید چشمان قهوه ...

جیمین که از دیدن اینطوری شوگا شروع کرد به اشک ریختن جیمین:شو...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۶افسانه (مامان سانیار)از همون او...

《وقتی باهاش قهر بودی ولی...》پارت ²ویوی ا/تا/ت:خوب میشنوم جیم...

+نه بابا اخه ببی ( بوق بوق گوشی رو قطع کرد) دید ات وای چکار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط