سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۲۶
افسانه (مامان سانیار)
از همون اول فهمیدم سانیار تو کمد بود از همون اولی که صدای جیز جیر کمد اومد .
اولش خواستم لوش بدم تا اراد(بابای سانیار) تنبیه اش کنه ولی بعد نظرم عوض شد اونوقت بچم قبل ازدواج از زنش جدا می شد .
از همون اول هم به خاطر رسم و رسومات می خواستم سانیار با آوا ازدواج کنه و وارث بیاره آخه هیچ کس رو مد نظر نداشت دیگه منم مجبورش کردم با دختر خواهرم باشه …
شاید زیادی خود خواهی بود …
ولی مطمئنم به این راحتی هانیه (خواهر افسانه خاله سانیار)
بی خیال نمیشه که الانم زنگ زده داد و هوار کرده ابروتون میبرم .
حق داره که عصبانی باشه اما نه اونقدر که اینطورصحبت کنه واقعا .
فک کنم بهتره سریع تر ازدواج سانیار و مروارید رو رسمی کنیم همه بفهمن تا دردسر درست نکرده هانیه.
از آشپزخونه زدم بیرون و راهی اتاق کار آراد شدم .
وقتی از راه رو رد می شدم خدمه ها می ایستادن و سر خم می کردن .
دامن بلند و سنگینم رو محکم گرفتم و شروع کردم به دویدن!
حوصلم سر رفته میخواستم آراد رو اذیت کنم .
مطمئنم آراد بود میدید اینطور دویدم سرزنشم میگرد ولی خب .
وقتی رسیدم نفس نفس میزدم ... یکم خودم رو جمع ک جور کردم و در زدم که گفت : گفتم کسی مزاحم نشه .
در رو تقققق محکم باز کردم که عصبی سر بالا آورد و گفت : به چه جراتی…
من رو که دید حرف تو دهنش موند
بعد سری به تاسف نشون داد و گفت : خانومم سنی ازت گذشته این کارا چیه
در جا نشستم زمین و گفتم : یعنی چی سنی ازم گذشته اونی که تا الان پیر پیرو شده فقط تویی نگا من چه جوون موندم ! هر کی میبینتم میگه انگار ۳۰ سالته …
همینطور داشتم غر غر میکردم که اومد جلو رو زانو نشست و لپم رو کشید و گفت : آره هنوز سنت تغییر نکرده خانومم
با حوشحالی سر تکون دادم که با حرف بعدش زد تو ذوقم : با اینکه ۴۷ سالته هنوز بچه ای
عصبی اومدم غرشی کنم که دستش رو رو دهنم گذاشت و گفت : ببخشید ببخشید
خواستم دستش رو گاز بگیدم که دستش رو کشید ایش
حالا خودمم قبول دارم زیادی بچگونه رفتار میکنم اما فقط جلو شوهرم اینطوریم
آراد کمکم کرد بلند شم بعد بردم رو مبل نشوندم و گفت : چه چیزی ملکه بزرگ را به اینجا کشاند
خندهدای کردم و گفتم : به زودی میشم ملکه مادر . ملکه میشه مروارید کوچولو
با این حرفم اونم خنده ای کرد و گفت : برا مروارید دکتر گیر آوردم بعد از ظهر برای معاینه میاد
با این حرفش ذوق کرده گفتم : واقعا
گفت : آره…
بعد رو مبل کنارم نشست و گفت : حالا اونا رو ولش …
بعد نزدیکم شد که مشکوک بهش خیره شدم که یهو روم خیمه زد و صورتم رو بوسه بارون کرد که به زور از زیرش در رفتم و گفتم : ای ای مگه پیرمرد هم بوس میکنه،؟
خبیث نگام کرد و گفت : می خوای نشونت بدم این پیرمرد چی کارا میکنه قشنگم
با خنده لپش رو کشیدم و گفتم : آره مثلا می تونی بغلم کنی ببوسیم نگام کنی . …امم هیچ کار دیگه ای بلد نیستی خو ….
اولاش می خندید اما آخر حرفم که رسید اخمی کرد که فهمیدم به خاطر چبه
آراد جدی نگام کرد و گفت : خانومم شایسته نیست اینطور حرف بزنی
اوففف شروع شد حالا فقط گفتم ؛خو" چیز بزرگی نیس که .نیست ببینه هانیه چیا میگه والا
صبحتون بخیر
پارت ۲۶
افسانه (مامان سانیار)
از همون اول فهمیدم سانیار تو کمد بود از همون اولی که صدای جیز جیر کمد اومد .
اولش خواستم لوش بدم تا اراد(بابای سانیار) تنبیه اش کنه ولی بعد نظرم عوض شد اونوقت بچم قبل ازدواج از زنش جدا می شد .
از همون اول هم به خاطر رسم و رسومات می خواستم سانیار با آوا ازدواج کنه و وارث بیاره آخه هیچ کس رو مد نظر نداشت دیگه منم مجبورش کردم با دختر خواهرم باشه …
شاید زیادی خود خواهی بود …
ولی مطمئنم به این راحتی هانیه (خواهر افسانه خاله سانیار)
بی خیال نمیشه که الانم زنگ زده داد و هوار کرده ابروتون میبرم .
حق داره که عصبانی باشه اما نه اونقدر که اینطورصحبت کنه واقعا .
فک کنم بهتره سریع تر ازدواج سانیار و مروارید رو رسمی کنیم همه بفهمن تا دردسر درست نکرده هانیه.
از آشپزخونه زدم بیرون و راهی اتاق کار آراد شدم .
وقتی از راه رو رد می شدم خدمه ها می ایستادن و سر خم می کردن .
دامن بلند و سنگینم رو محکم گرفتم و شروع کردم به دویدن!
حوصلم سر رفته میخواستم آراد رو اذیت کنم .
مطمئنم آراد بود میدید اینطور دویدم سرزنشم میگرد ولی خب .
وقتی رسیدم نفس نفس میزدم ... یکم خودم رو جمع ک جور کردم و در زدم که گفت : گفتم کسی مزاحم نشه .
در رو تقققق محکم باز کردم که عصبی سر بالا آورد و گفت : به چه جراتی…
من رو که دید حرف تو دهنش موند
بعد سری به تاسف نشون داد و گفت : خانومم سنی ازت گذشته این کارا چیه
در جا نشستم زمین و گفتم : یعنی چی سنی ازم گذشته اونی که تا الان پیر پیرو شده فقط تویی نگا من چه جوون موندم ! هر کی میبینتم میگه انگار ۳۰ سالته …
همینطور داشتم غر غر میکردم که اومد جلو رو زانو نشست و لپم رو کشید و گفت : آره هنوز سنت تغییر نکرده خانومم
با حوشحالی سر تکون دادم که با حرف بعدش زد تو ذوقم : با اینکه ۴۷ سالته هنوز بچه ای
عصبی اومدم غرشی کنم که دستش رو رو دهنم گذاشت و گفت : ببخشید ببخشید
خواستم دستش رو گاز بگیدم که دستش رو کشید ایش
حالا خودمم قبول دارم زیادی بچگونه رفتار میکنم اما فقط جلو شوهرم اینطوریم
آراد کمکم کرد بلند شم بعد بردم رو مبل نشوندم و گفت : چه چیزی ملکه بزرگ را به اینجا کشاند
خندهدای کردم و گفتم : به زودی میشم ملکه مادر . ملکه میشه مروارید کوچولو
با این حرفم اونم خنده ای کرد و گفت : برا مروارید دکتر گیر آوردم بعد از ظهر برای معاینه میاد
با این حرفش ذوق کرده گفتم : واقعا
گفت : آره…
بعد رو مبل کنارم نشست و گفت : حالا اونا رو ولش …
بعد نزدیکم شد که مشکوک بهش خیره شدم که یهو روم خیمه زد و صورتم رو بوسه بارون کرد که به زور از زیرش در رفتم و گفتم : ای ای مگه پیرمرد هم بوس میکنه،؟
خبیث نگام کرد و گفت : می خوای نشونت بدم این پیرمرد چی کارا میکنه قشنگم
با خنده لپش رو کشیدم و گفتم : آره مثلا می تونی بغلم کنی ببوسیم نگام کنی . …امم هیچ کار دیگه ای بلد نیستی خو ….
اولاش می خندید اما آخر حرفم که رسید اخمی کرد که فهمیدم به خاطر چبه
آراد جدی نگام کرد و گفت : خانومم شایسته نیست اینطور حرف بزنی
اوففف شروع شد حالا فقط گفتم ؛خو" چیز بزرگی نیس که .نیست ببینه هانیه چیا میگه والا
صبحتون بخیر
- ۴۲۶
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط