خون رنگی(پارت ۲۹)
بعد از همه اون کار های خاک بر سری ا.ت بیهوش بود و کوک خواست بلندش کنه تا ببردش به حمام ولی وقتی به بدن ا.ت دست زد بدنش انگار یخ زده بود.
کوک: خوبی بیبی(نگران و داد)
تهیونگ:چی شده
کوک: ا.ت
تهیونگ اومد سمت ا.ت و به بدن ا.خ دست زد و گفت
تهیونگ: باید به دکترمون خبر بدیم
کوک سریع گوشیش رو بر میداره و به دکتر زنگ میزنه که بیاد
بعد از چند مین دکتر میاد
دکتر: چی شد قشنگ برام تعریف کنید چی شده
کوک: خب با هاش س.ک.س کردیم و الان این جوری شد
دکتر: چند راند
تهیونگ: به توچه مرتیکه کارت رو بکن
دکتر: چشم
دکتر بعد از چند مین به ا.ت سرومی وصل کرد و گفت
دکتر: به خاطر فشار زیادی که به رحمش اومده بیهوش شده و بدنش سرد شده
کوک: خیلی ممنون میتونید برید
دکتر: درزم یه ننی کوچولو تو راهه بهتون تبریک میگم ولی باید به دکتر زنان هم مراجعه کنید تا مطمعن شید خدانگهدار.
کوک و تهیونگ در جا خشکشون زد وقتی شنیدن بچه.
دکتر به کوک و تهیونگ گفته بود که بعد از یک ساعت ا.ت بیدار میشه به خاطر همین کوک و تهیونگ وقتی شنیدن بچه شروع کردن به خوشحالی به پدر و مادر ها شون خبر دادن و وقتی به پدر مادر ها شون زنگ زدن همه یه چیز گفتن
(باید سریع ازدواج کنید وگرنه اون بچه مال هیچ کدومتون نیست)
(فلش بک به یک ساعت بعد)
ویو ا.ت
داشتن منو می.گ.ا.ی.د.ن که یهو نمیدونم چرا دیگه هیچ جای دیگه رو ندیدم و سیاهی
داشتم چشم هام رو باز میکردم که کوک و تهیونگ رو دیدم که پاین تخت زانو زده بودن و هر کدوم دست منو گرفته بودن و داشتن اشک میریختن خودم رو زدم به خواب که ببینم چی میگن.
کوک: بیبی...هق....ببخشید که بهت....هق.....فشار آوردم...هق
تهیونگ: من.....هر کاری بگی میکنم....هق.....
ا.ت: هر کاری؟
تهیونگ و کوک سریع بلند شدن و گفتن
تهکوک: عشقم
ا.ت: بله
حالا گفتی هر کاری بگم برام میکنید
تهیونگ: اره هر کاری
ا.ت: خب من پاستیل،نودل،لواشک،چیپس، دکبوکی،استیک،پنکیک.....
کوک:باش باشه یواش همش رو برات میخریم
تهیونگ: بیبی تو نمیخوای یکم بری بیرون بگردی لباس بخری شهر بازی بریم کلی از این چیزا
ا.ت: واقعا
تهیونگ:عشقم خوشگلم
کوک:فقط من خیلی گشنمه بیبی تو رو خدا بزار یکم از خونت رو بخوریم
ا.ت: باشه
.......ادامه دارد........
شرط پارت بعد
۱۰لایک
۸کامنت
ممنون همایت میکنید زندگی های من❤️💜
کوک: خوبی بیبی(نگران و داد)
تهیونگ:چی شده
کوک: ا.ت
تهیونگ اومد سمت ا.ت و به بدن ا.خ دست زد و گفت
تهیونگ: باید به دکترمون خبر بدیم
کوک سریع گوشیش رو بر میداره و به دکتر زنگ میزنه که بیاد
بعد از چند مین دکتر میاد
دکتر: چی شد قشنگ برام تعریف کنید چی شده
کوک: خب با هاش س.ک.س کردیم و الان این جوری شد
دکتر: چند راند
تهیونگ: به توچه مرتیکه کارت رو بکن
دکتر: چشم
دکتر بعد از چند مین به ا.ت سرومی وصل کرد و گفت
دکتر: به خاطر فشار زیادی که به رحمش اومده بیهوش شده و بدنش سرد شده
کوک: خیلی ممنون میتونید برید
دکتر: درزم یه ننی کوچولو تو راهه بهتون تبریک میگم ولی باید به دکتر زنان هم مراجعه کنید تا مطمعن شید خدانگهدار.
کوک و تهیونگ در جا خشکشون زد وقتی شنیدن بچه.
دکتر به کوک و تهیونگ گفته بود که بعد از یک ساعت ا.ت بیدار میشه به خاطر همین کوک و تهیونگ وقتی شنیدن بچه شروع کردن به خوشحالی به پدر و مادر ها شون خبر دادن و وقتی به پدر مادر ها شون زنگ زدن همه یه چیز گفتن
(باید سریع ازدواج کنید وگرنه اون بچه مال هیچ کدومتون نیست)
(فلش بک به یک ساعت بعد)
ویو ا.ت
داشتن منو می.گ.ا.ی.د.ن که یهو نمیدونم چرا دیگه هیچ جای دیگه رو ندیدم و سیاهی
داشتم چشم هام رو باز میکردم که کوک و تهیونگ رو دیدم که پاین تخت زانو زده بودن و هر کدوم دست منو گرفته بودن و داشتن اشک میریختن خودم رو زدم به خواب که ببینم چی میگن.
کوک: بیبی...هق....ببخشید که بهت....هق.....فشار آوردم...هق
تهیونگ: من.....هر کاری بگی میکنم....هق.....
ا.ت: هر کاری؟
تهیونگ و کوک سریع بلند شدن و گفتن
تهکوک: عشقم
ا.ت: بله
حالا گفتی هر کاری بگم برام میکنید
تهیونگ: اره هر کاری
ا.ت: خب من پاستیل،نودل،لواشک،چیپس، دکبوکی،استیک،پنکیک.....
کوک:باش باشه یواش همش رو برات میخریم
تهیونگ: بیبی تو نمیخوای یکم بری بیرون بگردی لباس بخری شهر بازی بریم کلی از این چیزا
ا.ت: واقعا
تهیونگ:عشقم خوشگلم
کوک:فقط من خیلی گشنمه بیبی تو رو خدا بزار یکم از خونت رو بخوریم
ا.ت: باشه
.......ادامه دارد........
شرط پارت بعد
۱۰لایک
۸کامنت
ممنون همایت میکنید زندگی های من❤️💜
- ۱۹.۳k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط