رمان عشق من واقعیه
part 45
هیچی میخوام باهات حرف بزنم اگه وقت داری یه کافه خوب سراغ دارم
شاید بهتره برم شاید حرف مهمی باشه
+ اممم باشه حالا آدرس رو بفرست واسه فردا وقت دارم
- اها چه عالی پس فردا ساعت ۱۲ خوبه
+ اره خوبه
- پس خدافظ
+ باشه خدافظ
هعیی خدایا چه گیری افتادم
کاش میرفتم یه جا که هیچکی نبود هیچکسِ هیچکس
کاش زودتر از همه چی خلاص شم
تهیونگ اومد در اتاقم رو زد و گفت برم شام بخورم
کوفت بخورم من
اییی ولی خیلی گشنمه
وقتی خواستم بلند بشم توی آینه چشمم به خودم افتاد
چقدر داغونم
اول لباسمو با یه پیراهن صورتی که تا بالای زانوهام بود عوض کردم
بعد شروع کردم به شونه کردن موهام و بعدشم از بالا بستمشون چون بدم میاد موهام تو دست و بالم باشه
معمولا آرایش نمیکنم مگر چییی بشههه
معمولا واسم مهم نیست که خوشگل هستم یا نه برای همین خیلی کم میشه منو با آرایش دید
تصمیم گرفتم لیپ گلاسی به لبام بزنم
و همین
خب دیگه الان وقت شامه
از اتاق اومدم بیرون و به سمت میز شام رفتم
تقریبا همه بودن بجز پدر کوک
به من چه کی هست و کی نیست الان فقط بودن غذا واسم مهمه
الان خیلی گشنمه ولی چند وقتیه که زیاد میلی به غذا ندارم
و همیشه خدا سرگیجه دارم و وقتی سرم گیج میره حالم بد میشه به چیزی تو مایه های حالت تهوع
کنارم تهیونگ و روبه روم کوک نشسته بود
منتظر غذا بودم که تهیونگ دم گوشم لب زد
& نیلیی
+ هوممم
& چیزی شده
+ نه چطور
& آخه اولین باریه که میبینم به خودت رسیدی
نکنه واسه جلب توجه بعضیا
+ یه کلمه دیگه حرف بزنی صورتت رو با آسفالت کوچه یکسان کردم
& چته سوال پرسیدم خب
+ خب سوالت احمقانس
& اهااا فهمیدم واسه من خوشگل کردی هاااا
+ عزیزم خفه میشی
& نوچ
+ تهیونگااااااا
& هاااااااا
+ درد
& گفته باشم من زن شوهر دار گردن نمیگیرما
دیگه صبر نیلا سر رسید و با جمله ای که تهیونگ گفت دوست داشت سرش رو بکوبه تو دیوار
نمی تونست حرفاشو تحمل کنم و پاشد و به سمت اتاقش رفت
ویو نیلا
هر لحضه حرفای تهیونگ داشتم مغزم میخورد
دیگه نتونستم تحمل کنم و پاشدم و به سمت اتاقم راهی شدم
روی تختم نشستم و زانوهام رو بغل کردم و سرمو گزاشتم روی زانوهام
هیچی میخوام باهات حرف بزنم اگه وقت داری یه کافه خوب سراغ دارم
شاید بهتره برم شاید حرف مهمی باشه
+ اممم باشه حالا آدرس رو بفرست واسه فردا وقت دارم
- اها چه عالی پس فردا ساعت ۱۲ خوبه
+ اره خوبه
- پس خدافظ
+ باشه خدافظ
هعیی خدایا چه گیری افتادم
کاش میرفتم یه جا که هیچکی نبود هیچکسِ هیچکس
کاش زودتر از همه چی خلاص شم
تهیونگ اومد در اتاقم رو زد و گفت برم شام بخورم
کوفت بخورم من
اییی ولی خیلی گشنمه
وقتی خواستم بلند بشم توی آینه چشمم به خودم افتاد
چقدر داغونم
اول لباسمو با یه پیراهن صورتی که تا بالای زانوهام بود عوض کردم
بعد شروع کردم به شونه کردن موهام و بعدشم از بالا بستمشون چون بدم میاد موهام تو دست و بالم باشه
معمولا آرایش نمیکنم مگر چییی بشههه
معمولا واسم مهم نیست که خوشگل هستم یا نه برای همین خیلی کم میشه منو با آرایش دید
تصمیم گرفتم لیپ گلاسی به لبام بزنم
و همین
خب دیگه الان وقت شامه
از اتاق اومدم بیرون و به سمت میز شام رفتم
تقریبا همه بودن بجز پدر کوک
به من چه کی هست و کی نیست الان فقط بودن غذا واسم مهمه
الان خیلی گشنمه ولی چند وقتیه که زیاد میلی به غذا ندارم
و همیشه خدا سرگیجه دارم و وقتی سرم گیج میره حالم بد میشه به چیزی تو مایه های حالت تهوع
کنارم تهیونگ و روبه روم کوک نشسته بود
منتظر غذا بودم که تهیونگ دم گوشم لب زد
& نیلیی
+ هوممم
& چیزی شده
+ نه چطور
& آخه اولین باریه که میبینم به خودت رسیدی
نکنه واسه جلب توجه بعضیا
+ یه کلمه دیگه حرف بزنی صورتت رو با آسفالت کوچه یکسان کردم
& چته سوال پرسیدم خب
+ خب سوالت احمقانس
& اهااا فهمیدم واسه من خوشگل کردی هاااا
+ عزیزم خفه میشی
& نوچ
+ تهیونگااااااا
& هاااااااا
+ درد
& گفته باشم من زن شوهر دار گردن نمیگیرما
دیگه صبر نیلا سر رسید و با جمله ای که تهیونگ گفت دوست داشت سرش رو بکوبه تو دیوار
نمی تونست حرفاشو تحمل کنم و پاشد و به سمت اتاقش رفت
ویو نیلا
هر لحضه حرفای تهیونگ داشتم مغزم میخورد
دیگه نتونستم تحمل کنم و پاشدم و به سمت اتاقم راهی شدم
روی تختم نشستم و زانوهام رو بغل کردم و سرمو گزاشتم روی زانوهام
- ۱.۳k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط