سناریو بانگو پارت ۴

چو هم کاری نمیکرد به دازای نگاه میکرد.
چو : دازای یا ولم میکنی یا میرم به چویا میگم جرت بده.(توهین نباشه)
دازای : باشه بابا ول کردم ، لطفـــــــــا.
چو : نـــــــــه
دازای بلند شد رفت تو اتاق خودش چو هم لباس پوشید رفت پیش چویا.
چویا : سلام چو اون دازای عوضی که باهات کاری نکرد.
چو : سلام نه فقط...(گفتن کل چیزا مثل خوابیدن اونا کنار هم یا وقتی که دازای چو رو بغل کرد)
چویا یه لبخند رو لبش بود که بعد تبدیل به خشم شد.
چویا : اکوتاگاوا مراقب چو باش من میرم دازایو جر بدم *لبخند شیطانی*
چو و اکوتاگاوا تو ذهن : یا حضرت تاچیهارا این چرا اینجوری شد؟
چویا رفت چند دقیقه بعد صدای داد اومد.
چویا : دازای پدر.سگ تو با خواهر من چه غلطی کردیـــــــــی🔥💢😡 خودم میفرستمت اون دنیا.
دازای : غلط کردمـــــــــ چو چان غلط کردم فقط به برادرت بگو دس از سر من برداره.
چو با لحن کیوت : چویــــا نیاز نیست اینکارا رو بکنی من دازایو بخشیدم.
کل مافیا با دیدن این کار چو : خون مماخ و از هوش رفتن.
چو : عه چیشد؟
اکوتاگاوا : بیا ببریمشون درمانگاه مافیا.
از زبان اکوتاگاوا :
من دازایو گذاشتم رو کولم چو هم چویا رو بعد بقیشون رو با راشامون اوردم. رفتیم درمانگاه و گذاشتیمشون رو تخت موری سان هم اونجا بود.
موری : سلام چو سلام اکوتاگاوا اینجا چخبره؟
اکوتاگاوا : چو با یه قیافه کیوت با چویا حرف زد همه دق کردن از شدت کیوتی.
موری : میشه نشونم بدی چو.
چو با لحن کیوت : من کاری نکردم فقط باشون حرف زدم.
و به این ترتیب رییس عزیزم از شدت نازی چو از هوش رفت.
اکوتاگاوا : چو فکر کنم با این توانایی تو دشمن بهت نگاه کنه از هوش رفته همینطوری به کارت ادامه بدی میتونیم سگ های شکاری رو زیر پامون له کنیم.
چویا : اره بریم سگ های شکاری رو له کنیم.
چو : عه چویا بیدار شدی؟
موری : چو تو محبت داری؟
چو : اره به هر کس نگاه کنم میتونم کنترلش کنم.
دیدگاه ها (۲)

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

ابلیس

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۹وسوسه عشق 🥀☘صبح ساعت ۰۷:۰۳اکوتاگاوا بیدار شد و دید که...

ابلیس

#𝓟𝓪𝓻𝓽_4★وسوسه عشق ★از دید اکوتاگاوا ★با سر درد بدی از خواب ب...

[•] عمارت عشق [•]Part :²⁴دستش تو جیبش بود، که یچیزیو احساس ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط