{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیمه‌شب بود. خونه توی تاریکی مطلق فرو رفته بود. صدای تیک‌

نیمه‌شب بود. خونه توی تاریکی مطلق فرو رفته بود. صدای تیک‌تاک ساعت دیواری هر لحظه بلندتر به نظر می‌رسید. ماه از پشت ابرها بیرون زده بود و از پنجره‌ی کوچیک اتاق سوآ، نوری سرد روی فرش انداخته بود.

سوآ بیدار بود. زیر پتو، با چشم‌های باز خیره به سقف. فکرش هنوز پیش دعوای شب بود. هنوز کمی احساس سنگینی داشت توی قفسه سینه‌اش. یه گوشه از دفترش باز مونده بود، مداد نیمه‌تراشیده‌اش روی بالش افتاده بود.

"تق تق"

صدای دو ضربهٔ کوتاه به در.

سوآ اول خشکش زد. این وقت شب؟ مطمئناً اشتباهی شده… ولی نه، باز هم:

"تق… تق…"

صدای خشک و آشنا، پشت در:

شوگا: بیداری؟

سوآ با صدای لرزونی گفت:

سوآ: آ... آره.

چند لحظه سکوت شد. بعد دستگیره‌ی در کمی چرخید، ولی در بسته موند.

شوگا: چرا زباله رو امروز نذاشتی بیرون؟

سوآ با تعجب نشست.

سوآ: چی؟

شوگا: گفتم چرا نزاشتی بیرون؟ سه‌شنبه‌ست. زباله خشک امروز بود.

سوآ: فکر کردم چون بارون می‌اومد، شاید... بمونه برای فردا.

شوگا: فکر کردی؟ اینجا جای فکر کردنت نیست. اگه کاری بهت گفته می‌شه، انجامش بده. هوا مهم نیست. تقویم مهمه.

سوآ سعی کرد خودش رو جمع‌وجور کنه، پتو رو کشید دور خودش.

سوآ: ببخشید... فردا صبح می‌ذارم...

شوگا با صدای سردتری گفت:

شوگا: نه. الان برو. تا قبل اینکه اعصابم خوردتر بشه.

سوآ مکث کرد. نمی‌خواست بیرون بره. سرد بود. تاریک بود. اما می‌دونست شوگا اهل شوخی نیست.

سوآ: باشه...

در آروم باز شد. شوگا همون‌جا ایستاده بود، با تی‌شرت مشکی، موهای کمی به‌هم‌ریخته، اما همون نگاه بی‌روح همیشگی.

هیچ چیزی نگفت. فقط کنار رفت و به سوآ اجازه داد رد بشه.

سوآ با لباس خواب، دست‌هاش رو توی آستین فرو کرده، با پاهای برهنه رفت سمت در ورودی. زباله رو برداشت، در رو باز کرد... و سرمای تیز شب پیچید توی تنش.

شوگا تکیه داده بود به دیوار راهرو، بازوهاش رو بسته. چشم ازش برنداشت.

وقتی سوآ برگشت، گونه‌هاش سرخ شده بود از سرما، عینکش کمی بخار گرفته بود. بدون اینکه چیزی بگه از کنار شوگا رد شد.

اما وقتی وارد اتاقش شد، شوگا همون‌طور که پشتش ایستاده بود گفت:

شوگا: دفعه‌ی بعد اگه یه کار رو فراموش کنی... دیگه هیچ‌چیو نمی‌سپرم دستت. حتی ظرف شستن.

و بعد، رفت. آروم. بی‌احساس. مثل یه سایه.

در اتاق سوآ که بسته شد، دختر روی تخت نشست، دستاشو دور خودش حلقه کرد.

در دل شب، هیچ‌چیز گرم نبود — نه پتو، نه خونه، نه آدمی که اسمش "سرپرست" بود.
دیدگاه ها (۰)

آفتاب هنوز کامل بالا نیومده بود، ولی اتاق سوآ روشن شده بود ب...

زنگ اول که خورد، صدای جمعیت مثل موجی توی سالن پیچید. بچه‌ها ...

سه روز از شروع زندگی مشترک سرد و ساکت‌شون گذشته بود. سوآ بیش...

صبح خاکستری‌ای بود. صدای بارون هنوز از دیشب قطع نشده بود. خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط