#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۰۲: دیواری که نازک شد
اتاق هنوز توی صدای گریههای خفهی سوآ غرق بود.
سوآ صورتش رو توی دستهاش گرفته بود و شونههاش میلرزید.
سعی میکرد آروم شه، ولی هر بار که اسم «آزمون» توی سرش تکرار میشد، بغضش دوباره میترکید.
— اگه رد بشم… دیگه هیچوقت نمیبینمش…
با صدای شکسته زمزمه کرد:
— پس برای همین اونقدر سرد شد… برای همین گفت فقط به وظیفهات برس…
چند لحظه فقط به زمین خیره موند. بعد با عصبانیت اشکهاشو پاک کرد.
— باشه… باشه… فهمیدم.
نفس عمیقی کشید، ولی صداش هنوز میلرزید.
— اگه این یه آزمونه… پس من هم بازی میکنم.
همون لحظه تق تق آرومی به در خورد.
سوآ سریع سرش رو بلند کرد. چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد.
دوباره در زده شد.
— سوآ…؟
صدای تهیونگ بود.
سوآ با عجله اشکهاشو پاک کرد و گفت:
— بله…؟
در آروم باز شد و تهیونگ سرش رو آورد داخل.
همین که صورت سوآ رو دید، ابروهاش در هم رفت.
— گریه کردی؟
سوآ سریع گفت:
— نه.
تهیونگ یه نگاه طولانی بهش انداخت؛ از اون نگاههایی که یعنی «فکر کردی من نمیفهمم؟»
— سوآ…
سوآ نگاهش رو ازش دزدید.
— کاری داشتی؟
تهیونگ آه کوتاهی کشید و در رو بست.
— یهجین رفت پیشش، مگه نه؟
سوآ دستهاشو توی هم قفل کرد.
چند ثانیه طول کشید تا جواب بده.
— آره.
تهیونگ کمی جلوتر اومد.
— چیزی گفت که ناراحتت کنه؟
سوآ خندید.
یه خندهی کوتاه و تلخ.
— فقط ناراحت؟
بعد آروم گفت:
— گفت اگه توی آزمون رد بشم… دیگه هیچوقت نمیتونم جونگکوک رو ببینم.
تهیونگ خشکش زد.
سوآ سرش رو بالا آورد و مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد.
— درسته؟
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت.
و همین سکوت… خودش جواب بود.
سوآ آه کوتاهی کشید و سرش رو پایین انداخت.
— پس حقیقت داره.
تهیونگ بالاخره گفت:
— سوآ، گوش کن...
— نه.
سوآ آروم گفت:
— لازم نیست توضیح بدی.
بعد به سختی لبخند کوچیکی زد.
— میدونم چرا نگفتی. اگه میگفتی شاید از همون روز اول میترسیدم.
تهیونگ با نگرانی نگاهش میکرد.
— این آزمون فقط برای اذیت کردن تو نیست. پادشاه میخواد مطمئن شه...
سوآ حرفش رو برید.
— که من میتونم ازش دور بمونم.
چند لحظه سکوت افتاد.
سوآ به زمین خیره شد و خیلی آهسته گفت:
— ولی نمیفهمن… سختترین بخشش اینه که هر روز ببینمش.
تهیونگ چیزی نگفت.
سوآ نفس عمیقی کشید و بالاخره سرش رو بلند کرد.
چشمهاش هنوز قرمز بود، ولی نگاهش اینبار محکمتر شده بود.
— ولی من رد نمیشم.
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
— مطمئنی؟
سوآ خیلی آروم گفت:
— باید قبول شم.
بعد اضافه کرد:
— حتی اگه مجبور باشم وانمود کنم اصلاً دوستش ندارم.
تهیونگ چند ثانیه بهش خیره موند.
بعد یه لبخند خیلی کم زد.
— خب… حالا شبیه کسی شدی که میتونه از پس این قصر بربیاد.
سوآ زیر لب گفت:
— امیدوارم.
درست همون لحظه، صدای قدمهایی توی راهرو پیچید.
تهیونگ سرش رو برگردوند سمت در.
— فکر کنم ولیعهد کسی رو دنبالت فرستاده.
قلب سوآ یه لحظه از تپیدن ایستاد.
— الان…؟
تهیونگ سر تکون داد.
— آره. ظاهراً میخواد خدمتکار شخصیش رو برگردونه سر کار.
سوآ چند ثانیه بیحرکت موند.
بعد آروم بلند شد.
دستش هنوز کمی میلرزید، ولی صورتش رو صاف کرد.
— باشه.
و وقتی به سمت در رفت، زیر لب زمزمه کرد:
— پس امتحان شروع شد.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۰۲: دیواری که نازک شد
اتاق هنوز توی صدای گریههای خفهی سوآ غرق بود.
سوآ صورتش رو توی دستهاش گرفته بود و شونههاش میلرزید.
سعی میکرد آروم شه، ولی هر بار که اسم «آزمون» توی سرش تکرار میشد، بغضش دوباره میترکید.
— اگه رد بشم… دیگه هیچوقت نمیبینمش…
با صدای شکسته زمزمه کرد:
— پس برای همین اونقدر سرد شد… برای همین گفت فقط به وظیفهات برس…
چند لحظه فقط به زمین خیره موند. بعد با عصبانیت اشکهاشو پاک کرد.
— باشه… باشه… فهمیدم.
نفس عمیقی کشید، ولی صداش هنوز میلرزید.
— اگه این یه آزمونه… پس من هم بازی میکنم.
همون لحظه تق تق آرومی به در خورد.
سوآ سریع سرش رو بلند کرد. چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد.
دوباره در زده شد.
— سوآ…؟
صدای تهیونگ بود.
سوآ با عجله اشکهاشو پاک کرد و گفت:
— بله…؟
در آروم باز شد و تهیونگ سرش رو آورد داخل.
همین که صورت سوآ رو دید، ابروهاش در هم رفت.
— گریه کردی؟
سوآ سریع گفت:
— نه.
تهیونگ یه نگاه طولانی بهش انداخت؛ از اون نگاههایی که یعنی «فکر کردی من نمیفهمم؟»
— سوآ…
سوآ نگاهش رو ازش دزدید.
— کاری داشتی؟
تهیونگ آه کوتاهی کشید و در رو بست.
— یهجین رفت پیشش، مگه نه؟
سوآ دستهاشو توی هم قفل کرد.
چند ثانیه طول کشید تا جواب بده.
— آره.
تهیونگ کمی جلوتر اومد.
— چیزی گفت که ناراحتت کنه؟
سوآ خندید.
یه خندهی کوتاه و تلخ.
— فقط ناراحت؟
بعد آروم گفت:
— گفت اگه توی آزمون رد بشم… دیگه هیچوقت نمیتونم جونگکوک رو ببینم.
تهیونگ خشکش زد.
سوآ سرش رو بالا آورد و مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد.
— درسته؟
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت.
و همین سکوت… خودش جواب بود.
سوآ آه کوتاهی کشید و سرش رو پایین انداخت.
— پس حقیقت داره.
تهیونگ بالاخره گفت:
— سوآ، گوش کن...
— نه.
سوآ آروم گفت:
— لازم نیست توضیح بدی.
بعد به سختی لبخند کوچیکی زد.
— میدونم چرا نگفتی. اگه میگفتی شاید از همون روز اول میترسیدم.
تهیونگ با نگرانی نگاهش میکرد.
— این آزمون فقط برای اذیت کردن تو نیست. پادشاه میخواد مطمئن شه...
سوآ حرفش رو برید.
— که من میتونم ازش دور بمونم.
چند لحظه سکوت افتاد.
سوآ به زمین خیره شد و خیلی آهسته گفت:
— ولی نمیفهمن… سختترین بخشش اینه که هر روز ببینمش.
تهیونگ چیزی نگفت.
سوآ نفس عمیقی کشید و بالاخره سرش رو بلند کرد.
چشمهاش هنوز قرمز بود، ولی نگاهش اینبار محکمتر شده بود.
— ولی من رد نمیشم.
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
— مطمئنی؟
سوآ خیلی آروم گفت:
— باید قبول شم.
بعد اضافه کرد:
— حتی اگه مجبور باشم وانمود کنم اصلاً دوستش ندارم.
تهیونگ چند ثانیه بهش خیره موند.
بعد یه لبخند خیلی کم زد.
— خب… حالا شبیه کسی شدی که میتونه از پس این قصر بربیاد.
سوآ زیر لب گفت:
— امیدوارم.
درست همون لحظه، صدای قدمهایی توی راهرو پیچید.
تهیونگ سرش رو برگردوند سمت در.
— فکر کنم ولیعهد کسی رو دنبالت فرستاده.
قلب سوآ یه لحظه از تپیدن ایستاد.
— الان…؟
تهیونگ سر تکون داد.
— آره. ظاهراً میخواد خدمتکار شخصیش رو برگردونه سر کار.
سوآ چند ثانیه بیحرکت موند.
بعد آروم بلند شد.
دستش هنوز کمی میلرزید، ولی صورتش رو صاف کرد.
— باشه.
و وقتی به سمت در رفت، زیر لب زمزمه کرد:
— پس امتحان شروع شد.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۲.۳k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط